May 13, 2008
خاطرات
بسوزان
برگ برگ خاطراتم را بسوزان
.
.
تا نماند دیگر از من یادگاری
در خزانی یا بهاری
بسوزان
بسوزان
April 17, 2008
گذشتي
گذشتي
و از خاك نمدار دست كشيدي انگار
ذره ذره اين خاك را تو بو كشيدي و مي شناسي اش. ميداني كجا چشمه جوشان است و كجا سبزي جنگل. ميداني كجا نرگس گل ميكند و كجا باغ بنفشه. روي تن اين خاك قلم مو كشيدي با چشمهايي كه لذت خيسشان كرد. تو تمام پستي بلندي هايش را طي كرده اي و سرانگشتت جاي عبور گذاشته. شميم اش مال تو بوده و شقايق هاي سرخ روي سينه اين خاك را تو بوسيده اي گلبرگ گلبرگ
گذشتي
گذشتي و به هيچ سپردي
اينجا روي همه چيز را برف پوشانده كجا ديگر آفتاب از همان مشرقي كه ميشناسي طلوع ميكند؟ و تا كي انتظار كش خواهد آمد به آمدنت؟ و اگر بيايي دير ِ دير يا زودِ زود مگر سرماي مغربي خواهد رفت؟ و تن اين خاك دل به تو خواهد سپرد بي هراس و واهمه؟
گذشتي بي آنكه صبور بماني و ارزش اين جاده هاي انتظار را بشناسي
گذشتي بي كه بداني چه قدمگاهي را از دست داده اي
گذشتي
گذشتي و انگار كن تمام هستي را باخته اي به هيچ از پي تملكي كه معنايي نداشت از پي تقديري كه اميد به دست تو بسته بود از پي همه خواهش هاي بيقراري كه شبهاي سرد و گرم را به برف و تن سوزان سپرده بود و زنده مانده بود به عشق نفسهايي كه بود و ميشد كه باشد و بماند.
گذشتي عزيز
حالا تصوير تو در آينه جا مانده و ميرود و ميدود و ميدود و به هيچ نمي رسد. ميدانم كه تهي شده اي و هيچ نفسي گرمت نخواهد كرد و هيچ خاكي زمين گيرت نمي كند. انگار تمام زمين را خار گرفته و قدم هاي سنگين تو روزهاي كشداري است كه گريه دارد و حسرت. دستهايت گره حاجت به كجا ميبندد؟ و رشته سبز آويزان پنجره اين خاك به چه اميدي بماند؟ آدمها روي تاريكي اين بستر كورمال كورمال راه ميرونند و چشمهاي تو نيست كه چراغ عبورشان شود.
گذشتي
بي آنكه بداني وراي تصور تست لذت يك لحظه ماندنت يك نفس بودنت
گذشتي بي آنكه بداني بناي اين سرپناه ديگر ساده نيست و حالا هر سايه باني آوار ميشود روي خاطرات تو روي لحظه هايي كه حسرت آنها در دلت ميماند و ميماند و ميماند و ميماند
April 4, 2008
بي تابي
داغ مي شوم و يخ
سرانگشتان يخ كرده و تن داغ و تبدار
خون در رگهايم گاه مي دود به شتاب و گاه آرام و من گيج
پوست تنم دو تا مي شود
پوست مي اندازم در پيله خود
كسي از درون مرا در خود فرو ميبرد و در اين بلواي بي سر و ته
تو كجايي ؟
چرا مثل هميشه كوتاه نمي شود حلقه هاي زنجيرمن تا تو. تا بيايي نزديك و گْر بگيرد تمام زندگي
و مثل هميشه دستي به باد نمي دهد شنيده ها و ناشنيده هايم را كه دوباره من من شوم و تو تو
ياس باغچه خم شده از گلهاي زرد و معطر بي آنكه راهي به تو باز شود. من دستهايم را بسته ام كه دراز نشود تا حريم تو و فردا روزي نشنوم آنچه نبايد را.
من با چشم هاي بسته به آينه نگاه مي كنم كه تو نباشي
من و تمام سلولهايم هنوز معلقيم روي سرخي دريا يي كه ديگر آبي نيست
تا تو بماني با همان خاطره هاي دور و شيرين كه من توان تكرار اين مكرر را ندارم. قيچي در دست من است و انگار منم كه با دستهاي تو زنجير پيوسته را از هم ميدرم
من و لحظه هاي تلخ
تو و لحظه هاي تلخ تر
March 16, 2008
یک عمر ظلم یک دنیا ایثار
ابتدای من، انتهای تست! حالا
من به خودم ظلم میکنم
تو به من ظلم میکنی
او به ما ظلم میکند
ما به خودمان ظلم میکنیم
...
March 11, 2008
نا آرام من
این روزهای نا آرام تو را درمانده ام
شنیده ای که:
دل آرام گیرد به یاد خدا
زیر لب زمزمه کن. باور کن دنیای همه همین هاست که اگر نبود این نشیب و فراز من و تو آبدیده زیستن نمی شدیم.
گنگ مانده ام
می فهمی؟!
March 10, 2008
مرا بخوان
چیزی درون من رشد میکند
آویزانم از پا
و در این وانفسای تعلیق، تو دوباره جوانی کرده ای.
به نور تو نگاه میکنم و میبینم که با آنکه باور دارم به خطای تو و ابهام خود باز هم سنگفرش هست و خوشبختی هست.
و حسرت نیست.
که خطایی نبوده.
کاش تو هم آرام باشی مثل من.
مثل چیزی که نمی دانم هست یا نیست.
آرامم با همه احساس های پیشین
با لذت قدم های تند و پر واهمه تا ته کوچه نارنجی. با آرامش و سکوت بی صدای ساعتهای التهاب تو.
آرامم
بسیار هم
جایی خالی نیست، هستی مثل همیشه این سالها. مثل دیروزهای دور و فرداهای دورتر.
هنوز هم می توانم خوابت را پریشان کنم، به چشم بر هم زدنی.
هنوز هم شب تاب ها می آیند و شبها مرا تا گرمای تو میبرند.
آرامم
ناباورانه آرام.
کاش تو هم آرام باشی.
به آرامی من و چیزی که از جنس من.
می توانی نقش اش را بکشی روی دیوار؟
مثل لبخند من با آن طره روی پیشانی زیر برق زرورق و دسته موی جوانی.
می توانی بویش را نفس بکشی؟
هست یا ابهامی است در من از فرط نیاز؟
قدم بزن تا امامزاده تنها بی همراه و به همه سالهای خوب بیاندیش
می دانم می نشینی رو به گنبد و خیس میشود پهنای صورتت و باز هم آیه "ای کاش" می خوانی. نمی توانی تصور کنی چه گذشته بر من. می دانی اما فراموش ات شده آشوب من
راه برو روی سنگفرش من که قطعه قطعه سنگ هایش را چیده ام به تجربه دست و دلم. راه برو شاید روزهای پیش رویت دیگر حسرت نباشد و نماند، یا سایه ای از توهم.
خورشید هست همیشه، نور هست مدام، دست و دل ما حجاب بصیرتمان میشود.
March 4, 2008
February 25, 2008
خوشبختی
روی تمام آینه ها انگار سیاه است وقتی می نشینی و تصویر آدم ها را میبینی. انگار همه خوشبختی را گم کرده اند. زمان همه چیز را صیقل میدهد و تو آرام میگیری.
گفتی مهم نیست کجایی، مهم این است که هستی
گفتی که باش و نفس بکش
قدم میزنم روی سنگفرش و میدانم هر قطعه اش مروارید خوشبختی من است. نگران بخت من نباش. خوشبختی یعنی همین. یعنی همین که تو احساس کنی پای قدم زدن داری و سنگفرشی هست. یعنی همین روزهای من و تو.
تو... تو...تو
تو هستی یا من اینکه در آینه مقابل تست؟
نمی توانی تصور کنی که آن روزهایی که قلم مو را دستت سپردم تا روی آینه مقابل ات "تو" را تصویر کنی چقدر هراس داشتم. صادق باشم، شک داشتم به توان دستهایت. حالا نگاه کن چه کرده ای ! روبه رویت مینشینم، زانو به زانو و چشم در چشم، بزرگ شده ای به تمام معنی. نگاهت فراتر از آینه مقابل ات میرود. تو از تو این ساخته ای یا من؟
هر چه هست خوب است و عین خوشبختی.
نگران بخت من نباش
من خوشبختم روی همین روزهای کشدار هم خوشبختی است. روی همین شبهای تکرار درد هم خوشبختی است. باور کن این جنگیدن هم خوشبختی است.
امید شده ای. راست بگویم
نه تنها امید من اما انگار فانوسی همه امید ها را نشان گذاشتی از نور. این است که حضورت عین خوشبختی است.
حالا از همه سو نور هست و وقتی هست، سایه ای نیست که لحظه ای سیاه شود از من و سنگفرش نیز. جاده هم نور است تا انتها ...
January 30, 2008
December 24, 2007
قونیه

قونیه بودم
کنار همه حس های خوب حسی از درماندگی هم بود. کنار همه فضاهای دلچسب، دلتنگی عمیق هم پیدا بود.
چهار زانو زدم روی زمین
بی آنکه تسبیح بزرگ چوبی به گردن بیاندازم
بی آنکه موهایم را پریشان کنم
بی آنکه هو هو کنم و ها ها بزنم
بی آنکه بچرخم و سر بچرخانم
و بی همه این سر و دست زدن ها
چشم بستم و این شکستم و آن شکستم
نسب ام به هیچ بزرگی نمی رسد نه به ظهیرالدوله، نه به کوهساری، نه به این و آن
من بودم
خودم با موزون های او
من
خودم با دستهای تو
گسترده در تمام آن فضا
نوری سبز و آبی
کافی بود زانو بزنم و زمزمه کنم
"بسم الله الرحمن الرحیم"
آرامش می آمد، شعر می آمد، تمام نیاز من گم میشد
میبینی چگونه در درون داریم تو را و دربدر این کوی و آن کوی می شویم که ببینیم در کدام چرخش و کدام از خود بی خود شدنی پیدا میشوی؟
- چه گفت مولوی و چه فهمیدند! چقدر فاصله گرفته اند و چه احساس قرابتی دارند. چهره هاشان داغت می کند وای اگر کلامی بگویند، آتش میگیری از تهی بودن!
- هر حرکت سماع آنها تو را با خود میکشاند تند و آرام. و این آمده است که چه بگوید با پریشانی موها و حرکت دست و پای نامربوط؟
سماع مدرن!
مشتی حرکات ناموزون که هیچ معنایی نداشت.
و مگر سماع مدرن و قدیم دارد!؟
- هر شب ازدحام بود و آدمهایی که کتابی در دست داشتند و گاها غلط و بهم ریخته شعر می خواندند و "چاه" را "شاه" و "مِهر" را مُهر" و ...
و از مثنوی خوانی تنها زانو زدن و سر تکان دادن و چشم بستن
- صدای "ناظری" را در خانه می شنیدم بهتر بود از اینکه ساعتها سرپا بایستم و هر کسی بیاید با لهجه فارسی ِترکی به من، هویتم، زبانم و فرهنگم ... توهین کند.
با آن بهم ریختگی و بی نظمی و ناموزونی پخش صدایی که داشتند. جالب بود که برنامه قبل از کنسرت برنامه فشن لباس بود با نورپردازی و صدا و نظم بی نظیر و در همان سالن. برای کسی که با اینهمه لقب و عنوان و نشان تجلیل اش کردند اینهمه توهین و بی نظمی!
- پروازت 8 ساعت جلو می افتد و تو عملا یک روزت را کامل از دست میدهی. شماره صندلی پرواز تو اصلا در هواپیما نیست و تو را که قرار بود VIP باشی میبرند درست کنار دستشویی می نشانند و مجبوری 5/2 ساعت بینی ات را بگیری و در تب بالا و سردرد گوشت را میچسبانند به موتور، صندلی ات خراب است و میز مقابلت ول و چه و چه و چه...
پراکنده نوشته ام میدانم چنان که فکرم پراکنده است این روزها و پر از حرف
همه دردسرهایش به آن حال و هوا میارزید به همان یک لحظه ای که تو بودی و من بودم و گرمای سبز تو
* جای شکرش باقی بود که با "شهرام ناظری" و گروه مولانا همراه با "مرکز گسترش اندیشه مولانا" بودیم!
December 9, 2007
وهم ما
گوشم را چسباندم به صدای آرام لبهایت
زمزمه ات بارانی بود باور کن انگار باران میزد روی پوست صورتم و روان تا بچکد. من حرف به حرف تو را به خاطر سپردم. ما هر دو ستایش کردیم شعر را و به خاطر سپردیم به من نگاه کردی بی چشم
یک نفس
و خواندی:
همهی زنانی که نمیشناختم
دوست میدارم
تو را به جای
همهی روزگارانی که نمیزیستهام
دوست میدارم
برای خاطر
عطر گسترهی بیکران
و برای خاطر
عطر نان گرم
برای خاطر
برفی که آب میشود
برای نخستین گل
برای خاطر
جانداران پاکی که
آدمی نمیرماندشان
تو را برای دوستداشتن
دوست میدارم
تو را به جای
همهی زنانی که دوست نمیدارم
دوست میدارم
جز تو
که مرا منعکس تواند کرد؟
من خود
خویشتن را بس اندک میبینم
بی تو
جز گسترهای بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز
از جدار آیینهی خویش
گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را
لغت به لغت فراگیرم
راست از آن گونه که
لغت به لغت از یادش میبرند
تو را دوست میدارم
برای خاطر فرزانهگیاَت
که از آن من نیست
تو را به خاطر سلامت
به رغم همهی آن چیزها
که جز وهمی نیست
دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی
که بازش نمیدارم
تو میپنداری که شکی
به حال آن به جز دلیلی نیست
تو همان آفتاب بزرگی
که در سر من بالا میرود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم
November 21, 2007
آنگاه روز هفتم خداوند تو را آفرید...
نه اینکه هوای نوشتن نیست، نه اینکه نفس تو نباشد در هوای من
در این هست و نیست شدنم صدای پای تو که می آیی و می روی را مدام میشنوم.
گفتی تو را شانه شده ام
گفتی هوای نفسی
گفتی توان بودنم
می دانی که رو به آینه سخن میگویی؟
خدا نشسته است آن جا و تو را نظاره میکند و به خود میبالد به خود و هفتمین روز خلقتش
آب و خاک وهمه موجودات و همه شش روز برای تست. که تو باشی و به لبخندی خدا را بخندانی
کفر میگویم نه؟!
از تو کافری را آموخته ام
تمام داوودی ها را با دستهای تو د رخاک نشانده ام حالا پرم از رنگهای گلگون
روی خاک نشستی و من تمام این سالها شکفتن تو را لحظه به لحظه طی کرده ام. من تمام این سالها چرخش تو را رقصیده ام و هر بهار تو بزرگتر شده ای و استوارتر
تو نگاهم کن و کلامی سخن نگو از رفت و آمد خورشید
مرا لمس کن که دستهای تو تمام مرا می فهمد
تو یخ نبوده ای که من تو را ذوب کنم. تو از درون روانی مثل آب. مثل وقتی روی یخچال قدم میگذاری و صدای آب روان بلند به گوش میرسد، تو از درون روان بودی. انگار کن من تنها گوش شنوای شنیدن این صدا را داشته ام. حالا شده ای همه صدای من.
نفس می کشم از ته و در این ته مانده عمر لحظه ها را جور دیگری می بینم. متفاوت دیگرگون پر انتظار پر خاطره و سرشار از لذت و بارانی
قدم بزن روی تنم
تا کجا می برد تو را کفشهایت؟
و مگر تو به کفش نیازمندی؟ برهنه راه برو روی تنم
خیس و بارانی است
عریان شو زیر این هوای پر طراوت تا ذره ای از تو جا نماند
دنیایی حسرت تو را دارند
دنیایی نیازمند یک لحظه تواند
تو به اندازه تمام دنیا نفس بکش
به اندازه تمام آدم هایی که عاشق نیستند خیس باران شو
رها و بی نیاز
به اندازه تمام لحظه های از دست رفته این و آن بخند
October 21, 2007
رها
مثل همه روزهای خوب بودن
وقتی حس میکنم که هستی
آرام ترم
باش و بگذار نفس در هوای تو باشد
که بودنت آیه خواستن است
و من به خواهش تو نفس می کشم
------
رها که می شوی گم می شوم
پس رها شو در تنم
تا گم شوم در هوایت

