October 21, 2004
مولا

نشسته ای ميان من وسجاده ام که چه؟ در اين شبها ی نورانی!
کجای اين حريم گم شده ام؟ يا به کدامين مهره گلين گره خورده ام؟
روی کدامين کاغذ کاهی اين کتاب قطور چسبيده ام که چنين ترک می خورم هر روز در خويشتن؟
چشمم را پلک نمی زنی که به تضرع ببينی ام مولا؟
باورندارم!
که در منی، که از توام
والحمدلله الذی وکلنی اليه فاکرمنی و لم يکلنی الی الناس فيهينونی
چه می خواهی از من؟ انکار آنچه هست؟!
گسستگی ام را هر روز می بينی و زل زده ای که بگسلم تمام؟
بک عرفتک و انت دللتنی عليک و دعوتنی اليک
زنگار می گيرم و کويری می شوم مدام
و در اين تکرار برگ ها هر چه پر هياهوتر،گم تر و هر چه عزيزتر، خوارتر
تو می دانی و من
اللهم مولای کم من قبيح سترته
نمی شناسمتان اما از سنگینی آن نگاه و این صدا مشخص است که بسیار دارید برای گفتن در خلوت هایتان و اینک بر آن شده اید تا خلوت گزیده هایتان را بر بلندای مناره ی منزلگه تان فریاد کنید، که این خود بس نیک است و فرخنده پی.
نمی شناسمتان اما به وسواس های برخی از ملکوتیان تا حدودی آشنا هستم، و گزیده های این منزل نیز نشان از وسواس های صاحب خانه دارد.
پس به رسم ادب سلامی گفتم كه من نیز همچون مهدی خان صاحب سیبستان برای تان خلوتکده ای مستدام را آرزو دارم که
باقی بقایتان
قدم پرنيانی شما بر ارض ملکوت مبارک!
حال و هوايتان خوش است. مثل واحه و مثل دوستان ديگری که حلقه را محل عزلت خويش و گفتگوهای تنهايی ديده اند. خوب است که ميان اينهمه قال و مقال بيرون وقت خوش و خلوت سالکانه ای داريد. اين دم را غنيمت بشماريد که گوئيا هميشگی نيست. تا داريدش دامن آسوده سازش را از کف ندهيد.
دوستار،
مهدی سيبستانی
