October 27, 2004
بن بست

دويده ای تا انتهای يک کوچه بن بست؟
سنگهای هر روز
ديوارهای امروز
مانده ای به انتظار يک معجزه؟
ناخن مي کشي ديوار را سالها
بال مي زني قفس قفس
باز ميگردی
ميان هزاران عابر
مانده ميانه راهِ هزاران کوچه
پنجره ها معجزه را انتظار مي کشند
نفس
نفس
نفس
پرنیان October 27, 2004 09:49 PM
Comments
این انتهای کوچه نیست، نه!
مگر نفسهایش را نمی شنوی؟!
نفس
نفس
نفس
و صدای شهپره بالش که نازکای تن خورشید در آن می خواند آواز رهایی را
این ساز و این آواز چیست؟ مگر چیزیست غیر از معجزت عشق؟!
نگاه کن...
خدا می آید، باورش سخت نیست!
می روم پنجره را با کنم...
