December 05, 2004
اتفاقی ساده از معجزه عشق

دستهام و تو انگشتهاش پنجه كردم. نزدیك صورتش برد. چشمهام و بستم و پوستم گرمی لبهاش و حس كرد و رفت. مثل همیشه كه وقت رفتن بغض بود تو چشمهاش، روي لبهاش و ميان ما.
هنوز نرسیده بودم خونه كه زنگ زد. كه دلتنگم. كه سخت حضور خالی تو رو تو خونه حس كردن. كه میخوام باشی...كه دارم قدم ميزنم تا خسته بشم و برم فقط بخوابم. كه اينجایی؟ كه تنهام نمی گذاری؟ كه دستهام و رها نمی كنی؟...
صدای موتور تو گوشی پیچید و پشت سرش صدای فریاد و بعد هیچ صدایی. و من درد كشیدم وسط حیاط...
آروم صداش اومد كه چیزی نیست یه ضربه به پشتش خورده. یه قوطی نوشیدنی. درد تو صداش بود و گفت كه كاش اینجا بودی كه دلتنگتم. كه دلتنگت می مونم همیشه. و دوباره بغض كرد.خیس شد همه صورتش. مهم نبود كجاست. همیشه بارونی همیشه. خواستم بره خونه و به پشتش نگاهی بندازه و اگه لازم شد بره دكتر. و نرفت و رفت.
تا صبح تصویرش پشت پلكهام نشست. چه میكردم با اینهمه حجم ناگفته ها؟
صبح اومد. مثل هر روز كه در انتظارش باشی یا نه میاد. بهش گفتم نگرانتم. گفتم خوابم نبرد. گفتم باید بیام اونجا.
میدونست تنهایی نمیرم. باید بیاد دنبالم. نمی تونستم، با اونهمه همسایه و نگاههایی كه بودند یا نبودند حضورشان حس میشد. خیابان همیشگی، ازدحام همیشگی، نگاههای همیشگی، صورتكها ی خندان و گذرا و روحهای سرگردان.
مثل همیشه زودتر از موعد اومده بود. منتظرو مضطرب. منتظر تمام شدن اینهمه انتظار و مضطرب تمام نشدنش! كلید چرخید و صدای پای ما تو راهرو پیچید و هزار چشم پشت چشمی ها. تنها اتاق خالی خونه توی سكوت نشسته بود بی هیچ وسیله ای. خلوت اتاق بود و صدای دلنشین دوره گرد. در كه بسته شد، من كه موندم و اون، نفسم كه شماره زد، بغضش شكست و من آویز شدم از گردن بلندش.ميون بازوهایی كه باز كه میشد انگار فضایی بود كه موندن تو اون هوا همه اضطرابها و انتظارها گم می شد و می رفت یه گوشه كز می كرد تا دوباره دستهاش باز بشه و همه گذشته ها آوار بشه رو سرم. و یادم بیاد كه همه چیز گذراست. دستهای بلندی كه دور تن كوچك من می پیچید و من نقطه ای میشدم مركز دایره. آرام می ایستادم و غرق بوسه های بی پایان. به هیچ چیز فكر نمی كردم. كه چشم از گذشته و آینده بردارم و به همون لحظه وصل بشم. پر طپش، در اوج، لبریز و سرشار. دامنه دیدم چشمهاو دستهای نجیبش و آرامشی كه فقط اونجا بود. تنها مردی كه من و نه " دو دایره میدید و یك مثلث" زن میدید "مربع! مظهر زایش " و زیستن. و چقدر امیدوار بود به زایش عشق.
چای دم كرد و آورد. صورتم و شستم و نشستم روی جای راحتی كه با چند تا پتو درست كرده بود. پنجره و بستم و نشستم رو به روش. زانوهام و تو بغلم فشردم و در تمام مدت زل زده بود به من و حركاتم. صورت خیس و چشمهای بارونیش و بوسیدم. كاش باورم میشد كه این همه احساس میمونه و یا او تجربه سالهای عمر من و باور میكرد. كه عشق گذراست. و او متفاوت از دیگران نیست و دیگر دوست داشتنها. و مگه یكسال عمر كوتاهی برای عشق نبود؟ كه من نتونم باور كنم و او عجیب ایمان داشت به من، به خود و احساس لطيفش و چرا اقرار نكنم كه غبطه میخوردم. و تجربه سالها چنان در باورم مانده بود كه او با همان تجربه ادغام می شد و محو و تصوری كه او هم باور خواهد كرد.
دكمههای پیراهنش و باز كردم، زیر پیراهن ركابی سفید و تنها تو تن او دوست داشتم. سپیدی سینه و شانهاش و آرام بوسیدم و خواستم دراز بكشه كه جای ضربه دیشب و ببینم. برشی از میانه كمرش تا پهلو كشیده شده بود و زخم تازه . قسمتی از پوست تنش ملتهب برآمده شده بود و سرخ. دست كشیدم روی پوستش، قد راست كرد. سوزش داشت و برجستگی نشان التهابش بود. زانو زدم و سرم روی پوستش سجده كرد. آرام امتداد زخم و چند بار بوسیدم گرم...گرم...گرم. دراز كشیده دستش و برد تو موهام و لبهام هنوز زخم و نوازش میكرد. زیر پیراهن و صاف كردم. بلند شد رو به روم نشست و گریست.كه چه باید كرد؟ كه همه آمها یك چهره دارند. كه همه جا هستی. هستی و با من. و همین كافیست برای همه من. به همین راضی بود و من می دونستم صبر سر میرسه دیر یا زود. و تمام میشه دیر یا زود. بغض كه میكردم میگریست، خنده كه میزدم آشفته میشد و بی محابا فشرده میشدم میون آغوشش، حرف كه میزدم زل میزد كه قدرت و از من و دستهام میگرفت.
باید میرفتم و دوباره، نگران كه آرام بمونه. نگاهش كردم. سرش پايين بود. دست زیر چانه اش بردم. سرم زیر چانهاش جا گرفت. و همه چیز به خدا سپرده شد مثل همیشه كه بزرگ است و عالم است و رحیم. دستم روی پشتش كشیده شد و حركتی نكرد. چرخیدم و زیر پیراهن و بالا زدم. تمام كمرش و دست كشیدم. ناباورانه خواستم دراز بكشه و كشید. و جای التهاب را نشان بده و داد. تمام صورتم گر گرفت. كنارش دراز كشیدم و دو دستم و كنار صورتش فشردم، می گریست و گریه می كردم. حل می شدم تو هر قطره ای كه می چكیدم. اثری از زخم نبود، هیچ نه التهابی. چشمهاش و بست. دستهایش و تو موهام پنجه كرد و لبهام و بوسید و در بغضی كه تمامی نداشت ملتمسانه گفت:
-ایمان بیار به معجزه عشق.
سلام وقت شما بخير . نميدانم چرا تصوير گل روييده از زمين خشك شما بنظرم الكي آمد . چون گل را با دست در خاك فرو كرده بودند شايد . شايد هم بخاطر اينكه سبزي برگها را نديدم . چه ميدانم . چرا فكر ميكنم عشق دروغ است؟؟؟؟
سلام خواستي مرا لينك كني خوشحال مي شوم دوباره به من سر بزن
سلام خواستي مرا لينك كني خوشحال مي شوم دوباره به من سر بزن
سلام خواستي مرا لينك كني خوشحال مي شوم دوباره به من سر بزن
سلام گل حسر تي زيبا يي را پيدا كر د ه اييد هميشه ارزو ي يك عكس انر ا
داشتم
سلام
گفته هايت بي ريا و زيباست و چه زيباست بي آلايش سخن راندن.
م.ا
هركه باغم عشق اشنا شد دل پرالتهاب رايارشدوحيران ماند
Posted by: ali at December 9, 2004 05:45 AMسلام عزیزم
تصویر زیبایی بود. منتظر تازه ترین هایت هستم.
يك نكته بيش نيست غم عشق وين عجب
كز هر زبان كه مي شنوم نا مكرر است ...
سلام ...از عكسي كه گذاشته اي لذت عجبي بردم و بعد متن نوشته و حكايتي كه با حس خاصي بازگو كردي و ديگر اينكه باز هم معجزه ي عشق ......
Posted by: رضا at December 7, 2004 06:47 AMچه بي تابم مي كند اين ترنم عاشقانه...
زيباست.
دقيق-موجز- زيبا- احساس را بدام كلمات انداخته اي. سايت با سليقه اي داري. مرحبا. بروزم
Posted by: بیژن باران at December 6, 2004 02:50 AMزمان ميگذرد و زخمهايي نو در پي زخمهاي كهنه مي آيند كه دل را به تمناي معجزتي اشارتي دگر شوند تا مگر بشنود گوش زمان زمزمه عشق را ...
نميتوان چيزي نوشت جز اينكه زيباست!
درود
Posted by: amin at December 5, 2004 08:46 PMزيبا بود
Posted by: درياروندگان at December 5, 2004 06:31 PM