December 10, 2004

... خاطرات

در  كوچه  های ذهن  من یاد  تو  غوغا  می كند
گویی  امیدی   تازه   را  در  كوچه  پیدا  می كند

تكرار    و    تكرار   زمان    در    باور    امید    من
صد  خاطرات رفته  را  در  سینه  حاشا   می كند

چشمم كه ازآن ساغر بشكسته می گرید چو خون
ذوقی خیال  انگیز  از   آن  زلف   چلیپا    می كند

فریاد  از  این  افسو نگری  بنگر چه  كردی  با  دلم
كین  دل  هنوز  از عشق تو  كار مسیحا  می كند

چشمت كه دریای عطش می ریخت در چشمان من
در  حلقه   جادوی   خود   جادوی   دلها   می كند

با    نای   نای   ارغنون   در   گوشه    میخانه ها
گمگشته  عشق  خویش  را  آلوده  پیدا  می كند

ساحل چنان شد  غرق خون  از موج  دریای جنون
چشمان  در  خون  خفته ام   امید   دریا  می كند


                                                چهاردهم خرداد-1373

پرنیان December 10, 2004 03:12 PM
Comments

از نظر لطفتان تشكر ميكنم. رنگ آميزي قوي اين غزل چشمگير است. مرا به نيشابور برد. ممنون از تصوير تاريخي و ديناميك شما. شاد زي. بروزم با يك شعر بامزه.

Posted by: Bejan Baran at December 21, 2004 05:30 AM

شعرت سراسر لدت است

Posted by: ali at December 18, 2004 05:04 AM

پرنيان عزيز،
حس شعر تو زنده و پرخون است. وزن اين غزل هم زيباست. اما من فکر می کنم دنيای آن هنوز می تواند با دنيای امروز ما نزديک تر باشد. زبان شعر تو هنوز می تواند ورز يابد. سالها پيش دکتر قدمعلی سرامی که شاعر ناب است و شعر را مثل آب روان است و دقتهای شگفت در کارش دارد درسی می داد که بسيار با معناست. می گفت در شعر امروز بايد از نحو ديروز و واژگان آن پرهيز کرد. مگر اينکه عمدا غزل کلاسيک گفته باشيم. شعر تو امروزی است. بيت اول آن اين را می گويد. بيت دوم هم آن را ادامه می دهد. اما بعد ديگر آن زبان گم می شود و پيدا می شود. آن صراحت و امروزگی و زبان مردمی اش يکباره به زبان دهه 20 و 30 پيوند می خورد. من زبان شعر تو را نايکدست می بينم. فکر می کنم اگر همان دو بيت را ادامه می دادی شعرت در قالب نوکلاسيک خود بدرستی جا می افتاد. فقط يک ويرايش کوچک يا يک توجه مختصر به يکدستی زبان کار را تمام می کرد. شعر نوکلاسيک هم که می گويم به صدر آن که غزل فروغ است در تولدی ديگر نظر دارم و به کارهای سيمين بهبهانی و اين اواخر قيصر امين پور. و يا کارهای استاد منزوی.

کارهايت را با علاقه دنبال می کنم. حس لطيف تو بسادگی می تواند زبان خاص خود را بسازد.

Posted by: سيبستان at December 14, 2004 05:48 PM

سلام...به خاطر اين شعر زيبا بهتون تبريك مي گم...مخصوصا بيت آخرش كه براي من خيلي جالب بود...شاد باشين.

Posted by: محمد at December 14, 2004 03:14 PM

سلام پرنيان عزيزم خيلي خوشحالم كه آمدي و دلتنگم كه چرا هنوز ننوشته اي ؟؟؟!!!!!! ....... نميداني كه روحهاي خشن و زمختي چون ما را واژه هاي لطيف پرنيان لطيفي زنده ميكند ؟ ......بنگار كه مشتاقانه در انتظارم .... در پناه حق !

Posted by: رضا at December 14, 2004 02:51 PM

ساحل است
دل نیست
پهلوگرفتۀ کشتیِ حسرت.
بگو که بارها را خالی کنند
اسکله هرگز از بار تهی مباد.

Posted by: بهرام at December 14, 2004 02:40 PM

هر چه مي خوانم سير نمي شوم کپي اين شعر زير شيشه ميز محل کارم است ولي چکنم حرف دل است و کرشمه شعر تو واقعا" زيباست نمي دانم چه بگويم.

از يک روح لطيف اين چنين شعر زيبائي تراوش مي کند.

ممنون ممنون ممنون درود درود و درود......

Posted by: عليرضا at December 14, 2004 08:54 AM

تهي تر از آنم كه توان نوشتتنم باشد و پر تر از آنكه از اين همه زيبايي بي تفاوت بگذرم و چيزي ننويسم:
زيباست دوست عزيز، زيباست...

Posted by: واحه at December 14, 2004 12:37 AM

مرسي براي اين آهنگ و شعر زیبا. همه عصر من از عطر این آهنگ آذین بود. فکر کنم این کار از آهنگساز خوب کشورمان آنتظامی باشد، نه؟

Posted by: خیال تشنه at December 12, 2004 03:54 PM

فقط سكوت... .

Posted by: saba at December 12, 2004 02:18 PM

ممنون که برایم ایمیل زدی درجواب خواسته ات هر طور که شما خوشخال می شوید من هم راحتم

Posted by: کسی از پشت ابرها at December 12, 2004 08:44 AM

سلام. ممنون كه سر زديد و امكان آشنايي با اين سايت را برايم فراهم آورديد. از نظر محبت‌آميزتان هم بي‌نهايت سپاسگزارم. از تاريخ آخرين غزلتان برمي‌آيد كه ماههاست سكوت اختيار كرده‌ايد. باز هم بسراييد. باز هم سر بزنيد. باز هم سر مي‌زنم. با آرزوي بهروزي براي شما. بدرود.

Posted by: احمدرضا قديريان at December 11, 2004 05:37 PM

بالاخره آمدي
چقدر شيوا و لطيف.
واقعا" كه محكم است و بي عيب.
آهنگين و اثر گذار

مخصوصا" انجا كه گفته اي:

كين دل هنوز از عشق تو كار مسيحا مي كند.

آفرين
زنده باشي

عليرضا
21/9/83

Posted by: عليرضا at December 11, 2004 09:55 AM

ممنون كه سر زدي غزلت را خواندم . غزل را محكم شروع كن منطقي طي كن و عاشقانه تمام . باز هم به ما سر بزن

Posted by: کسی از پشت ابرها at December 11, 2004 07:09 AM

پرنيان عزيزم سلام .....شعر بسيار لطيفي است آنقدر كه از شور و آهنگ مسحور كننده اش بي اغراق به وجد آمدم ....دستمريزاد ....

Posted by: رضا at December 11, 2004 05:54 AM

به دریا امیدی نیست در سرزمینی که ساحلش را به دریا بخیه زده اند و دریایش را به آسمان . اینجا همه چیز غیر طبیعی است .شعر های اواخر بهار را باید در اواخر پاییز خواند . می بینی : طبیعی نبودن ، طبیعی شده است . ما هر روز خود را سزارین می کنیم . .........

Posted by: آخرین مسافر هتل کالیفرنیا at December 11, 2004 05:49 AM