December 15, 2004

هجوم

                        
شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر؟ شده سرگردان شوی انگار كه هيچ راهی
نیست و تو مانده ای و دیوارهای بلند؟ شده میله ها آنقدر باشند كه قدرت عبور را از تو و پاهایت بگیرند؟ و آنقدر دستهایت روی طناب آویزان بماند كه چكه ای شوی و تمام؟
شده درماندگی را حس كنی با همه سلولهایت؟ و همه چیز فشرده شود در رگهای‌ تن ات و سرت چنان سنگین شود كه نفس گیر شود نفس كشیدن؟ هوای تازه و سكوت هم درمان نیست و نه دستهای نوازشگر غریبه‌ای كه با تو مانده‌است. مچاله می شوی و سایه‌ات سنگین روی دیوارهای گچی كه به سنگینی سایه هم آوارند! انگار غباری روبه روی مكعبهای منجمد می ایستی و بی لب ...گچ های رنگی هم امیدواریهای مات تو را به تمسخر می گیرند و تو دست و پای بودنی. نور می دود تا چهارچوب درون و تو ناخن میكشی سایه ها را. در هجوم آب ساقه ای می چینی و نفس میكشی زیر آب، قد میكشی و كوتوله ها را به قد كشیدن میكشانی، پنجه میكنی خورشید را در شب و تا تیرك میان تا گریز سایه های موهوم. از نو ... دوباره...دوباره
و چه جان سخت شده ام!

پرنیان December 15, 2004 05:09 AM
Comments

خواهش ميكنم خانمي
اين واقعيت بود و اون كساني كه واسه شما مي نويسن واقعا قشنگ و زيبا قلم ميزنن

Posted by: mahboob at December 23, 2004 08:04 PM

خواهش ميكنم خانمي
اين واقعيت بود

Posted by: mahboob at December 23, 2004 08:03 PM

غریبانه در انتظار دستانی که روزی آفتاب را بر بلندای دیوارهای ستبر عاشقانه ترسیم کرد
و چه سنگین است این کلمات برای لالایی چشمانم.

Posted by: خلوتگزیده at December 23, 2004 11:32 AM

سلام .... دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد ... گاهی چقدر عرصه ی واژه ها برای آنچه احساس میکنیم تنگ میشود ! ... و خوشحالم که با شیوایی چنین کردی ... با تو هم احساسم ...

Posted by: رضا at December 21, 2004 02:58 PM

سلام سلام و
ممنون

Posted by: mahboob at December 21, 2004 12:55 PM

شده در عین قدرت و توانایی به خاطر تواناییت ترا از منظر قدرت باد اوردشان سرکوب کنند .شده بدلیل ضرب شستت اسر قدرت باد اورده ای شوی.شده تا حال که به دلیل نیازشان نتوانند ترا حذف کنند ولی ....
شده در عین قدرت به خاطر وجدان کوتاه بیایی و ظلم ظالمان را تحمل کنی
شده ...
این بدترین درماندگی است و ان که انها می کنند بدترین جور است...

Posted by: ali at December 18, 2004 04:54 AM

قد کشیدن زیر آب ! تمسخر امیدواری ها . و دیدن سراب . درون مکعبم گم شده ام . . نازک شده است روحم .

Posted by: آخرین مسافر هتل کالیفرنیا at December 16, 2004 06:41 PM

ببخشید یادم رفت بگم که این گفته از کولین مک کارتی بود

Posted by: امین at December 15, 2004 07:38 PM

نهفته در بسیاری بهترین های زندگی یکی نیز چنین است:
باز بیاغاز

Posted by: امین at December 15, 2004 07:35 PM

پرنيان عزيز

متاسفم يادم رفت به نکته اصلي نوشته شما اشاره کنم بله چه جان سخت شده ام و بقول مسعود بهنود عزيز .....


ما را به سخت جاني خود اين اميد نبود

بازم پاينده باشي

Posted by: عليرضا at December 15, 2004 09:39 AM

شده شده بله هزار بار شده مگر ميشود آدمي در اين ديار زندگي كند و سرگردان نشود.

ولي خوبيش به اينست كه دوباره برمي خيزي و ادامه مي دهي و ......

و ....خوشبختانه يا بدبختانه پس ازمدتي فراموش مي كني.

پاينده باشي

Posted by: عليرضا at December 15, 2004 09:34 AM

عزیزم به اندازه ذره ذره وجودم این حس تلخ را می فهمم. آدم هزار ذره می شود و دوباره جوش می خورد.

Posted by: خیال تشنه at December 15, 2004 08:45 AM