December 23, 2004
یلدا

يقه كاپشن و بالا دادم، باد میپیچید دور گردنم و حلقه میشد سرما. مضطرب یك مسیر كوتاه و میرفتم و میآمدم. گوشی تلفن و برداشتم و كارت و جا دادم، صداش تو ماشین پیچید، پس نزدیك بود. پس الان میرسید. گوشی و آویزان كردم و بی اختیار پا تو مسیر كوتاه گذاشتم، وقتی میرفتم به روبرو خیره میشدم و وقتی میآمدم به زمین. چقدر ایمان داشتم به او و به حس خودم؟ باورش سخت بود. اینهمه راه و طی كرده بودم فقط برای یك لحظه دیدن. دستش تيره پشتم و لمس كرد و چشمام باز شد و میخكوب نگاهی كه چند ماهی میشد گم شده بود و پیدا بود هرجایی. دستش و گرفتم و یادم آمد كه نباید. قدم زدیم و قدم، نه تو مسیر كوتاه كه به بلندی خیابان پر درختی كه فرصت دیدن برگها رو فصل سرد پاییزی كه وصل میشد به زمستان از ما گرفته بود. شاخههای خشك و سپید با برگهای قهوهای خشكی كه پای هر چناری پاشیده شده بود، ناموزون و موزون، مثل زیبایی یك برگ خشك سپید شده با رنگ آویزان از آسمان خدا میان انبوهی برگهای خشك قهوهای، و جای خالی برگ میان آن انبوه، كه میآید، سفری از اسفار اربعه صدرا. حس میكردم همه چیزم آنجاست، من، او، و آنچه همه من بود. تمام هنر در دستهای من. سالنهای پر پیچ و با هم نفس زدیم و روی هر جلوه چنان گره خورده در هم لولیدیم كه ترك میخورد نگاه هر رهگذری. طرح حجمی زایش كه در من سالی نو را میهمان بود و راه زندگی، گاه یكی و گاه دوتا به موازات، گاه در تقاطع، موجدار و ناپیدا. گاه سیاه و گاه قهوهای و میانه راه سپید. به سپیدی برف، برفی در تمامی تابلو، با كلاغی سیاه روی شاخساری سیاهتر در طرحی سیاه و سپید. اسبی در انتهای فضا، پشت تپههای برفی،با سری پایین، نجیب مثل اسب و گامهایی استوار در مسیر بودن، كه كسی آمده یا رفته است و میآید، یعنی بمان و من ماندهام با همه لحظههایم، ساكن و رها، در نجابتِ با شكوهی كه طرحی از هستی پاشیده روی تمام ثانیهها رنگ در رنگ. ماندهام و میدید ماندنم را صبورانه، خاطره لحظههای زیستن را میتراشید روی پوست شبی بلند كه امید زایش خورشید، در انتهای نقطهای مانده بود، كور و دور، دور و دیر.
سپیدارهای سیاه در سپیدی و سایههای موزون و شاخههای درهم. گاه روبرویش میایستادم و نگاهش را تا تصویرها میكشیدم، هنر میدیدم یا هنرمند؟ پوشیده در آبیِ سیر و سپید و سرشار از زیستن. غصهام كه میگرفت لبخندش برای رفتن و مردن همه غصهها بس بود. چقدر غریبه بودم میان ازدحام خیابان و چه گیج پا میان جاده میگذاشتم و گم میشدم و به خندهای خستگیاش را به رخ میكشید. دستهایش یخ زده بود از سرما و من فرصت گرم كردن نداشتم، هزار چشم بود و هزار رهگذر، چقدر دیوارها مهربانند و چقدر تاریكی مهربانتر.
دزدانه كه نگاهش میكردم چشم میگرداند و من می ماندم و دو چشم و لبهایی كه در انتظاریخ زده بود و ترك خورده در عطش، انتظار یك قطره و همان قطره پر بود از خاطره آب، كه وجودی پویاست و تمام دریا، سبزی برگ و ساقه درخت، فشردگی ابر تا ازدحام مردم و كویرهمه در خاطره قطره مانده، تا زیبایی عشق كه چكه میكند روی لبهای من. محو ماه میشدم در نهایت یكتایی كه مینشست همه زیباییاش درآب، یادآور سرچشمه انسان" لحظه مهیج استحاله كه به واسطه آن، شئ مادی تبدیل به یك موجود هنری میشود".
شیب خیابان بود و ما، هیچ كس نبود و نه هراس من از قضاوت مردم. دستهام و تو جیبم فشرده بودم كه خطا نكنند. روسری آبی و از سرش برداشتم و دستهام و پنجه كردم تو موهاش، نرم و برای من بلند شده بود. تمام صورتم و فرو كردم لابلای تازگی هر تارش و نفس كشیدم، عمیق مثل حرفهاش كه: "عمیق نفس بكش و باور كن كه زندهای و نفس میكشی، پر از هستی، پر از تازگی. پس فكر نكن امید از تو گرفته شده و نیستی كه هر غصهای میشه مثل یك دیوار و بهانهای برای كشیده شدن حصارها". تو هوای سرد نفسهاش و بیرون داد و خندید. توده خوش عطر نفسش به صورتم رسید و محو شد. همه عطر و بلعیدم روسری سرش بود و دستهای من مچاله توی جیبم یخ زده بود. كجا پر میكشیدم؟ كجا بودم؟
كوچه ظهیرالدوله رو پیچیدیم و پشتِ درِ بسته ایستادیم. زنگ وزدم، پیرزن پر بود ازمهربانی و تمامِ هستی من مهربانتر.در كه باز شد رها شدم میان رقص "فروغ" روی شعله شمع كنار سنگ و صدای "داریوش" و ساز "صبا". میان ضرب آهنگ "ملك" و عطر خوش "بهار". همه مستی بود در میان نیستی آنها، كنارهم بیآنكه بخاطر بیاورند كه در بودن چه كردند با هم! و همه هستی كنار من و از آنِ من.همان برف، همان كلاغ، همان سبزی درخت كاج و نارنج و گاه نگاه مرموز سرخی ميان سپیدی، یا بنفشهای كه استوار مانده بود در رنگ خود، كنار سرمایی كه رفتنی نبود. مكعبهای خالی از حرف، پر از سكوت كه سكوتِ میان من و او را ماندگار میكرد و فرصتِ گریستن را هر لحظه دیدنش، میگرفت. دل سپرده بودم و سالی میگذشت. آرام آمد و ماندگار شد. و در این روزها حسرتِ دادن یك شاخه گل هم مانده بود. حسرتِ بی هراس آغوش گشودن وبستن. حسرت بلعیدن روزهای آرام و لذت بخش.و مگر من نپذیرفته بودم این نداشتنها را؟ و مگر من لذت را زنجیر نكردم تا چهار دیوار قفس نگاه مردم، كه عشق بماند و نگریزد و من نمانم تهی؟
نرگس خریدم و دستهاش باز شد. گرفت، بوئید و خندید و بوسید. ساقههاش و تا زد و تو كیفش جا داد. زیپ كیف و كشید وگلها آویزان شدند از میان كیف و بار انتظارهای من روی دوشش ماند. لذتهای من شده بود نگاه كردنش، لمس دستهاش، نفس كشیدنش، خوردن لقمههاینیمه تمامش و دستم كوتاه میشد و هر روز كوتاهتر.
كلید و از جیبم بیرون آوردم و گفتم كلید باغِ گفتم آنجا من هستم و تو، گفتم میخوام فقط بنشینم و نگاهت كنم بی ترس . بهانه بود و بهانه و تحمل او میان این بهانهها همیشه میشكست و سر میرسید و اینبار "نه". بغضم شكست و كلید رها شد.
تو ماشِن جا گرفتم. دستهام و بردم زیر بغلش و آرام نوازش كردم و با دست دیگه محكم دستهای رها شده روی زانوهاش و گرفتم. نمیخواستم بره، نمیخواستم دوباره منتظر بمونم. لبهام و تو هوا فشردم و جمع كردم كه یعنی می بوسمت و بوسیدم. نگاهی به آیینه انداخت كه مراقب باش. آرام رو صندلی خزیدم پایین تر و سرم و خم كردم روی شانههاش و دیگه نگاهش نكردم كه با اشاره به بلند شدن هشدارم بده. چشم هام و بستم و دعا كردم ترافیك سنگینتر بشه. سرش و خم كرد و داغی گونه هاش و حس كردم. لذتش پاشید تو رگهام. تنم داغ شد و دستهاش و بیشتر فشردم. به همه چیزفكر كردم به همه چیزهاینداشتهام و آرزوهای داشتن. گفت با توام همیشه و با من بود همیشه.
ترمینال شلوغ و آیینهها خیس نبودن. دو تا بلیط گرفتم و نشست و نشستم كنارش. سرش و به شیشه پنجره چسباند و به شانههاش تكیه دادم. چیزی درونم تو سكوت پر میشد و با هر صدایی خالی. جاده برف بود و برف. دستی مدام برفها رو از تصویر رو برو پاك میكرد. درختها سپید و هوا سپید. چشمهاش و بسته بود. آرام پشت پلكهاش و بوسیدم. دستم و دور گردنش پیچاندم و سرش و به شانه خودم تكیه دادم. آرام تو بغل من خوابید. روسری اش عقب رفت و عطر موهای لطیفش تو بینیام پیچید، شرمِ اقاقیا! نزدیك بود، نزدیك من. سرم و خم كردم وآرام موهاش و بوسیدم و همانجا وصل شدم.
صدای اتوبوس كشیده شد وسط جاده. بلند شدم و دستهاش و گرفتم. پا گذاشتم روی برف. كشیدمش تو بغلم و فشردم به خودم. گرم بود گرم گرم. كوچه باغی باریك و قدم زدیم و درّه كنارمان پر بود از سرمای سنگسر. هیچ نمیگفت، هیچ. در باغ و باز كردم. سنگ فرش با هر قدم ما پیدا میشد. همه چیز یخ زده بود و نفس من داغ. از پلهها بالا رفتیم. تو هال سرد بود و اتاق ساكت. روی مبل نشاندمش و دویدم بخاری و روشن كردم و شومینه و گرم. چای دم كردم و چشم ازَش بر نمیداشتم. هنوز نشسته بود و زانوهاش و فشرده بود زیر چانهاش به من نگاه میكرد نه هیچ جای دیگهای، نه به اتاقی كه اولین بار بود میدید و نه شعلههای آتشی كه دوست داشت و نه بخاری كه از حلقه لیوان چای بالا میآمد و گم میشد و دوباره پیدا و نه به دانههای سرخ انار و نه بوی خوش سیب یلدا. جلو پاهاش زانو زدم و روی زمین نشستم. دستهام و گذاشتم روی پاهاش و بوسیدم و بوسیدم. بغلم كرد و حسِش كردم، پس بود. صورتش سرخی آتش و میپاشید تو نگاهم سرانگشتهام و از مرز روئیدن موهاش كشیدم تا گودی چشم و برجستگی گونههای نرمش و كشیدگی گردن. بینیام و فشردم زیر بغلش، چشمهام میان برجستگی نجیب سینهاش بسته شد و من نفس كشیدم نفس ... نفس...از ته ریههام و بوی تنش همه وجودم شد. گم میشد و میان ژولیدگی موهاش پیداش میكردم. روی كاناپه دراز كشیدم، كنارخودم خواباندمش و مست شدم از بودنش.
آفتاب از پنجره دوید تو. شومینه روشن بود. غلتی زدم و رو به اتاق برگشتم. دو لیوان چای یخ كرده، یك سیب و یك انار روی میز. سرما تو تن من نشست و تصویرش پشت پلكهام.
30 آذر 1383 تهران
اينجا گفتني ها تمام گفته شده!
زيبا نوشتي پرنيان عزيز ، زيبا.
خوشحالم كردي با آمدنت به كوچك سراي دلتنگيم !.....
ممنون كه طرف ما هم اومديد ::::::::: ان شاء الله سر فرصت مطلبتون رو ميخونم و كامنت ميذارم ::::::::: با آرزوي توفيق
Posted by: zahra at December 27, 2004 01:08 PMخيلي زيبا بود . موفق باشي
Posted by: kati at December 27, 2004 12:27 PMمی گردم به دنبال حرفی، کلمه ای، جمله ای. اما نمی شود!
حرف حرف یلدا را چگونه در پای شمعهای مرده تاب آورم!
دیگران نوشته اند گفتنی ها را و نیست جایی برای بیان من، اینبار تهی تر از آنم که بنویسم، باشد برای فرصتی دیگر...
مثل همیشه زیبا بود و لطیف.
پاینده باشی و مهرآفرین.
پرنيان عزيز
خيلي عالي بود همه اش حس ميکردم من اونجا بودم و اين لحظات را مي ديدم که اين از تواني تو است.يادم افتاد به کليدر دولت آبادي که هر که خونده باشه دقيقا" مثل اينکه خواننده وقايع نگاري بوده که از اول داستان تا به آخرش با گل محمد بوده است.
حالا هم من دقيقا وقتي متن ترا مي خواندم سرما را حس مي کردم و سپيدار ها را مي ديدم و و و ......
عالي بود عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالي
خسته نباشي
عليرضا
از سليقه و سايت شما حض كردم. چه داغ حضور و اثر آنرا توصيف كرديد. خط هايي هست كه شاعرانه اند: "سپیدارهای سیاه در سپیدی و سایههای موزون و شاخههای درهم. " يا "گفت با توام هميشه و بامن بود هميشه." انرژي مثبت شما در داستان گوارا بود.
شاد زي. بروزم.
تازگي داستاني از م ميلاني خواندم كه از ديد زن برخورد با طرف را توصيف مي كرد. مرا ياد داستان ص چوبك انداخت كه از ديد مرد حضور را پرداخت مي كرد.
داستان شما را خواندم. با نظر آقاي رضا موافقم . در هر حال زيبا بود و راستش را بخواهيد ربطش را با نمايشگاه كانسپچوال نفهميدم. اگه ممكنه خودتون بگيد.
با احترام
دختر بس
پرنيان عزيز،
من بخش دوم کارت رو بيشتر پسنديدم. روايت داشت و روشن تر بود. بخش آخرش هم که بسيار زيبا بود. ولی از نظر زبان نفهميدم چرا بين محاوره و نثر نوشتاری رفت و آمد داشتی؟
نبود!
Posted by: vahid at December 24, 2004 09:54 PMگله اي نبود رضا جان !
Posted by: پرنيان at December 24, 2004 12:30 PMآنقدر گرماي اين واژه ها زياد بود كه فراموش كردم زمستان است ... شوري دارد بخار نفسهايي كه در ميان آن فضاي پاييزي پراكنده ميشود و تنها براي بودن كنار هم ... چقدر كم اند لحظاتي كه من باشم و او و همه ي هستي محو در برابرمان ...
Posted by: رضا at December 24, 2004 08:29 AMپرنيان عزيز سلام ... من برداشت خودم و احساس خودم رو بازنويسي كردم و نميدونم آيا درست متوجه منظورت شدم يا خير ؟ خيلي خنده ام ميگيره بياد صحبت حافظ افتادم كه ميگه من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست .... تو هم ز روي كرامت چنان بخوان كه تو داني ! ... يلدا خوش گذشت ؟
Posted by: رضا at December 24, 2004 08:22 AMو صبح تصویرش پشت پلكهام نشست. چه میكردم با اینهمه حجم ناگفته ها؟
آن ها بياور اينجا.................
Posted by: najdi at December 24, 2004 06:00 AM