January 01, 2005

آیه عشق

                    Southport.UK. 1382.


دلم از آیه تو لبریز است
و كویری كه مرا تشنه نگه می‌دارد
می‌توان عشق به دریای عدم داشتن، اما تا كی؟
می‌توان در دل مرداب فسردن، تا كی؟
از پس پنجره بسته عشق
دل به رؤیای تو بستن، تا كی؟
به امید عطشی پاك نشستن، تا كی؟
آی... ای پنجره‌ها...
بشنوید آیه عشق
دلم از آیه تو لبریز است
دست تو می‌شكند شیشه این پنجره را
باز انگار هوا می‌‌آید
نفس تنگ من از بوی نسیم
و نگاهم ز نشاط نگهت لبریز است
پیچك عشق به دامان دلم می‌پیچد
و نگاه شبح مهر غریب است، غریب
تو مرا می‌بینی
من تو را اما مات!
شبحی خفته به گرداب نگاهت پر شور


آه ...
ای آيينه‌ها
لحظه‌ای باز مرا دریابید
من كویرم كه ترك خورده‌ام از آتش عشق
تو كویری كه ترك خورده‌ای از آتش من!
...
آن شب آن شب، دل تو
چه صفایی به سحر داد، بگو
آن شب آن شب
كه تو در چشم من از صورت افلاك سخن می‌گفتی
چه فرو ریخت تو را؟
كه تو می‌لرزیدی
لرزشی در دلِ گرمای عطش!
چه فرو ریخت تو را؟
ای كه مجنونی اگر كوه ملامت برسد
چه كنم زورق احساس تو را؟
ای كه فرهاد شدی، كوه غرورم، فرهاد!
چه كنم عصمت چشمان تو را؟
چه كنم دامن گل را كه سپردی به منش؟
چه كنم آه شبانگاه تو را؟
چه كنم آیه عشق!
تو بگو
چه كنم با دل تو؟
من در اين تاریكی
كه نگاهت به نگاهم جاریست
كه دلت، می‌كشد راه به دامان خدا
با تو از عشق نگویم چه كنم؟!
تو مرا می‌بینی
تو مرا می‌فهمی
تو در این حادثه داغی از تب
تو پر از احساسی
من خموش
از پس پنجره‌ای
كه شكستی آن را
مات و مبهوت تو را می‌نگرم

                            تو هنوز اینجایی؟!


                                            15 شهریور 1375

پرنیان January 1, 2005 12:30 PM
Comments

پرنيان عزيز شكوائيه ي دل انگيزي است كه از آن رايحه ي اشتياق به مشام ميرسد خيلي خيلي زيبا بود ... لذت بردم از صفايي كه در فضاي اين شعر موج ميزند ........ اما تاريخ شعر يادگار روزگار خاصي است ؟ ....

Posted by: رضا at January 7, 2005 08:14 PM

عجب وب لاگی...عجب وب لاگی. خیلی زیباست. لذت می برم از اینهمه زیبایی که اینجا موج می زند...ممنونم که راه این وب لاگ زیبا را نشانم دادی.

Posted by: niyayesh at January 7, 2005 08:32 AM

salam be afkare bolando shaeraneat,be ghalame tavana va dar eshgh jariyat man nemidoonam ke chand vaghte weblogeto rah andazi kardi ey bozorgvar va emrooz baraye avalin bar eftekhare in ra dashtam ke yeki az khanandegane neveshtehaye por mafhoomat basham,bayad begooyam keba khoonadane neveshtehatoon ehsase arameshe khasi be man dast midahad va arezoo mikonam ke yek rooz man ham betavanam ke chon shoma ghalami tavana va ravan dashte basham,va omidvaram ke dar pishborde afkare ghashangetoon har rooz bishtar rooze pish kusha bashido movafagh .be moide inke shahede neveshtehaye por ma"ni tar va zibatari az shoma bashim.shado kamrava bashidaz tarafe ATİLA

Posted by: atila at January 6, 2005 05:13 PM

استاد محترم
اول اينكه من تذكري بابت "مبتذل " ندادم. "ناشناس ديگر"ي است.
دوم : "نامطبوع " در كجاي پاسخ من بود كه هر چه ميخوانم نمي بينم؟
سوم : عرض كردم من از شعر بي ايماژ حرفي نزدم گو اينكه معتقدم گاهي آدمي ميخواهد رها شود. نه براي آموختن شعر ميگويد نه براي ايجاد تلفيقات تازه. مراد گفتن است نه بي هدف اما نه آن هدفي كه منظور نيما و شماست. كه "آيه عشق " از ديد من تنها همين است كه در آن سالها گفته شده.
چهارم : از نظرتان خوشحال شدم و آموختم. اما نگفتم شعر كار نمي كنم. نمي شود نگفت. مي آيد بد يا خوب همين است ( به آرشيو مراجعه كنيد) اما فرصت ميخواهم و جايي كه بشود رفت و شنيد، خواند و نقد شد.
پنجم: من از زبان خود حرف مي زنم و تصوير هاي ذهني من اند نثر و شعر. اما من آنزمان و اين زمان يكي نيست. همه چيز ما دستخوش تغيير است و ميدانم كم كم به سن ثبات ميرسم . اما هنوز حس نمي كنم.
و آخر: به هر نامي و هر قرار دادي چه اهميت دارد؟ اما شما كه مي شناسمتان نه ، نمي پذيرم. بحث كلامي را هم دوست دارم در هر بابي. احساس بودن مي كنم.

Posted by: پرنيان at January 6, 2005 03:43 PM

سلام پرنیان
در نوشته گذشته دو لغزش قلمی در اثر عدم توجه به مرور نوشته هایم داشتم که یکی را شما متوجه شدید و دیگری را خودم
آری حق با شماست
کلمه ی مبتذل درست به کار نرفته بود و باید به جای آن قدیمی و تکراری قید میشد.
لغزش دوم در مورد شعر فروغ بود که به جای سبز خواهم شد سبز خواهند شد درج شده بود.
البته من به کار بردن آن کلمه ی "نامطبوع" شما را هم لغزش قلمی میدانم نه چیز دیگر .
به قول مولانا :
از قران بوی خدا می آید و
از حدیث بوی مصطفی
و از کلام ما بوی ما می آید
اما در مورد پرسش شما که قید کرده بودید اگر شعری ایماژو ... نداشته باشد چه اشکالی دارد ؟
نیما یوشیج می گوید :
هر کس به اندازه فکر خود کلمه دارد و در پی کلمه می گردد شعرائی که فکری ندارند تلفیقات تازه هم ندارند.
من نمونه نثر و شعر شما را دیدم فکر کردم در هر دو زمینه کار میکنید و در قیاس متوجه شدم در نثر شاعرانه تر مینویسید و صدای ذهن شما در نثر بیشتر متجلی است تا در شعر .
در شعر شما بیشتر با زبان وتصاویر دیگران حرف میزنید نه با زبان و تصاویر ذهنی خودتان لذا به عنوان یک خواننده فضول نکته ای به ذهنم رسید که به آن اشاره کردم .
حال که گفتید در زمینه شعر کار نمی کنید موضوع را تمام شده می دانم.
اما در مورد کلمه ناشناس اسمها فقط یک قرارداد هستند نه چیز دیگر می شود ناشناس را با آشنا تغییر داد که گویا تغییر نیز یافته است؟ موافقید؟ یا در این باره نیز بحث کلامی می کنید.
با تشکر اَشنا


×××
چگونه میشود به کسی که میرود این سان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد. فروغ


Posted by: پرهام -آشنا at January 6, 2005 03:17 PM

پرنیان عزیز، رویاهایت حریری باد و آیه هایت سبز. ممنون از لطفی که داری.

Posted by: بهرام at January 6, 2005 02:16 PM

حرف به حرف مرور مي كنم سكوت شعرت را
فرياد مي زنم بي حرف و در آينه ها مي مانم
سكوت... سكوت...سكوت...
؟

Posted by: خلوتگزیده at January 6, 2005 11:09 AM

چه سوال آشنايي؛ "تو هنوز اينجايي؟!"
پرنيان عزيز، چه آينه ها سنگي باشند و چه سنگها از جنس آينه! هرچه باشند بوي اسارت مي دهند!
ممنون از محبتت.
كامه

Posted by: کامه at January 6, 2005 07:57 AM

سلام
شور شعرت و آهنگ پر صلابتش مي‌رود تا به افلاك
پايدار باشي

Posted by: آرام at January 5, 2005 05:43 PM

شعر قشنگي بود سرشار از احساس ولطافت . . . شاد باشي

Posted by: bahar at January 5, 2005 12:12 PM

ناشناس محترم
چه لزومي دارد همه شعرها، ايهام و ايماژ داشته باشند؟ نميشود راحت و روان حرف زد ساده شعر گفت؟!
وديگر اينكه استعارات ممكن است كهنه باشند اما بكار بردن كلمه "مبتذل " دور از ادب است. آيه عشق هم هيچ استعاره كهنه اي نيست.

Posted by: ناشناسي ديگر at January 5, 2005 11:28 AM

سلام
عرض ارادت واحترام
برایم نوشته ای:
پاره كن زنجير را و رنگ بزن همه كلاغها رابگذار عزادار اوهام باشي و دلشاد واقعيتهاي زيبايي كه مي آيند
من میگویم:
کاشکی... .

Posted by: labooforoosh at January 5, 2005 03:26 AM

پنجره رو شكستن براي پرواز نه مات و مبهوت در شيشه شكسته ماندن!!!

Posted by: saba shirazi at January 4, 2005 10:04 PM

سلام...ممنونم ازین که سر زدین...چشم سعی می کنم اون چیزا رو هم وردارم!...یه بار دیگه باید بشینم شعر قشنگتونو بخونم...شاد باشین

Posted by: محمد at January 4, 2005 08:58 PM

ناشناس عزيز
ممنونم از راهنمايي شما. نثر هايي كه اينجاست كار امروز من است و اين شعرها حرفهاي ده سال پيش از اين من! ده سال عمريست براي آموختن از كساني چون شما. اما اگر اينجا مي آورم برای فراموش نشدن خاطرات آنروزهاست كه همه اين خطوط لابلاي ورق پاره ها گم شده بودند. گرچه ارزش ادبي چنداني ندارند اما ارزشش براي من و دوستاني كه از من خواسته اند نوشتن آنها را، وراي همه قواعد و زيبايي هاي شعري است. باز هم ممنونم. اما چرا ناشناس؟ !

Posted by: پرنيان at January 4, 2005 04:34 PM

هر استعاره ای و تشبیهی ایماژ نیست مثلا استعارات و تشبیهات و استعارات کهنه و مبتذل که مرده اند مثل لب لعل ؛ قد سرو ؛ فرهاد ؛شیرین و آیه عشق میدانید که به استعارات و تشبیهات بدیع و هنرمندانه ای که تصویر إهنی ایجاد می کنند ایماژ گفته میشود ومتاسفانه شعر شما از این واژه ها عاری استبه عنوان مثال به ایماژهای هنرمندانه ی فروغ توجه کنید تنها صداست که میماند صدا یعنی هنر
دستهایم را در باغچه میکارم سبز خواهند شد میدانم میدانم
کاشتن دست یعنی کار موثر انجام دادن و اثر گذاشتن
یا به ایماژهای شاملو توجه کنید:
تو از تقدیری سخن میگوئی
که جز بهانه تسلیم بی همتان نیست
ایماژ بی همتان یعنی مسئولیت گریزی یک عمر مردم در تاریخ ایران
و قضا و قدری بودن آنان و....
نثر شما غوغاست و در این زمینه هر چه بنویسید زیبا و مانا خواهد بود
با عرض پوزش ناشناس

Posted by: ناشناس at January 4, 2005 03:13 PM

مثل هميشه زيبا و سرشار از احساس ...

Posted by: kati at January 3, 2005 07:33 AM

هر بار كه ميام سراغ اين صفحه دماغم پر ميشه از عطر ياس
زيباست اين همه سادگي و ترنم احساس
پاينده باشي

Posted by: خلوتگزیده at January 2, 2005 06:27 PM

بهترين کلمه اي را که مي توان در توصيف اين شعر و ديگر نوشته هايت بکار برد لطافت است و لطافت...

Posted by: عليرضا at January 2, 2005 09:54 AM

سلام عزیزم
خسته نباشی. زیبا بود. حس های قشنگ ...

Posted by: خیال تشنه at January 2, 2005 08:57 AM

mamnun az mohabatat, ziba minevisi, puzesh ke dir sar mizanam, zendegi chize gahribist, payedar bashi, , ziba minevisi

Posted by: alireza at January 2, 2005 06:15 AM

چه حس غريبي است در اين شعر
كه مي بردم...

Posted by: واحه at January 1, 2005 05:44 PM

کسی آنجا نيست، آنچه هست تنها توهم است و بس؟

Posted by: دريارونده at January 1, 2005 01:54 PM