January 23, 2005

كودكی

               كار سالهاي گذشته
كودكی‌هام قصه یك عروسك
حسرت یك سوت‌سوتك
سوت میزدی باز میشد و دوباره لول میشد میون صورت
كودكی‌هام قصه یك تخم‌مرغ
تخمی كه سبز بود
میونش یه جوجه
دسته شو كه هل میدادی اون وسط
تخمه یهو باز میشد و
جوجه بهت میخندید
كودكی‌هام قصه بازار و چرخ
حسرت یك خرید كودكانه
قصه اون بچه‌های خوش‌لباس
كه میدیدم، هر روز تو راه خونه
كودكی‌هام بازی‌های بی‌صدا
صدای خنده یعنی كتك
تو كوچه رفتن لذت بازی‌ها
هدر می‌رفت با یه كتك با عصا
كودكی‌هام داغ یه دمپایی بود
چوبی، كه وقتی پا رو سنگ میذاشتی
صداش قشنگ و تق و تق تقی بود
كودكی‌ و صورت و با التماس
به شیشه مغازه‌ها چسبوندن
مغازه‌دار با اخم كه در میومد
با ترس فرار كردن و تند دویدن
...
مسافرا كه از زور تنهايي
میومدن حرم، دعا و تسبیح
با بچه بی‌بچه و با هزار درد
تو خونه‌مون صدایِ دعا می‌پیچید
كودكی‌هام وقتی حرم میدیدم
غصه عالم تو دلم روون بود
كنار یك مادر و صد آینه
همیشه بارون از چشام می‌بارید
كودكی‌هام من بودم و اون ضریح
صدای بی‌كسی میون همه
صدای التماس و زاری از درد
روبه‌روی حرم هزار عالمه!
كودكی‌هام خدا همین خدا بود
خدا جدا از همه سختیها بود
...
حالا میون اینهمه عروسك
داد میزنم عروسكم، عروسك
دوست ندارم خیابون و كوچه رو
دوست ندارم خرید و بی بهونه
دوست ندارم كفش بلند بپوشم
صدا بده، صداش به زنگ می‌مونه
دوست ندارم كه دوستم داشته باشن
سوت بزنم میون یك سوت‌سوتك
یا بمونم كنار یك مغازه
مغازه‌ای با یه عالم عروسك

پرنیان January 23, 2005 07:47 AM
Comments

ساده و زيبا در پاكترين روز خدا
ميوون يه عالمه آدماي رنگارنگ ميشه از خدا نوشت
ميشه از كودكي و قصه يه سوت سوتك نوشت
...
يادش بخير دخترك كبريت فروش!

Posted by: واحه at January 30, 2005 10:32 PM

سلامممم ببخش که دیر این نوشته ات رو دیدم ولی اونقدر احساس تازگی بهم دست داد که نگو ! واقعا اگه دنیای کودکی مون رو نداشتیم چی میموند ؟

Posted by: رضا at January 25, 2005 11:34 PM

پاكترين و بي آلايش ترين خاطرات آدمي روزگار بي بازگشت و طلايي كودكيست .ميتوان آن روزها را از ياد نبرد و در دل زنده نگه داشت . . . شاد باشي

Posted by: bahar at January 25, 2005 05:37 AM

پرينان جان بيشتر نوشته هاتو خوندم . خيلي از نوشته هات لذت بردم و بعد از مدتها بغضم شكست. اميدوارم كه هميشه دل زنده باشي.....

Posted by: Fereshteh at January 25, 2005 04:31 AM

باستانی پاریزی یه جایی گفته:
" بهترین جاهای دنیا جاهایی است که کودکی هامون رو اونجا سر کردیم. به شرطی که نخواهیم دوباره به آنجا برگردیم." بعضی ها هم می گن بهترین سالهای عمرشون، وقته بچگی شون بود اما باز هم به شرطی که نخوان به آن زمان برگردن. باقی بقایت

Posted by: سلیمان at January 24, 2005 02:11 AM

سلام دوست عزيز!/ از آشنايي با شما و اين كه به سياها آمديد بسيار خوش حال ام!/ به اميد آشنايي هاي بيش تر!/ باز هم در سياها منتظرتان هستم!/ تا بعد...

Posted by: AmirHossein BehbahaniNia at January 23, 2005 10:36 PM

اومدم
اومدم به كودكيت سرك كشيدم
پاك بود
مثل كودكي من
اما دوست ندارم فرداي روزگار تو چشاي دخترم كودكي خودمو ببينم
نمي دونم چرا
حس بدي داره
نمي دونم...
...
اما عكسه با حال بود
...

Posted by: التهاب بي پايان at January 23, 2005 11:47 AM

سلام عزیزم
دوباره دلت بهونه گیر شده و شاید بهونه همون کودکی ناب و دل خوشی هایش را می گیره.
کودک دیگری هست که هنوز در تو زبانه می کشد آن را دریاب و از آن لذت ببر.
شاد باشی

Posted by: خیال تشنه at January 23, 2005 10:09 AM