January 26, 2005
الهي و ربي من لي غیرك...

رنگ دوست داشتن را میان مدادرنگیهای شكستهام گم كردهام. تیلهها را هر روز خیره میشوم.
-میكاری؟
-نه تو بكار
میان گلهای قالیكه هر گلی خانه كاشتن بود و گل كردن رنگ زندگی را گم كردهام. زیر سقفهای عشق روزها چگونه میگذرند و میان بهت بودن من چه آشوبیاست.
خوابم و همه این رجهای سیاه مینشینند روی هم، لحظه لحظه و دانههای سپید اگر گاهی باشد محو میشود در سیاهی و من هنوز خواب.
مشت میزنم و تكرارم را میشكنم در آینههایی كه سیاه اند و غبارآلوده. كه نو شوم.
بیرنگم مثل رنگ خدا، هزار رنگ در بیرنگی
مینشینم روی سبزی سجادهام
الهي و ربي من لي غیرك
چگونه تازهام میكنی هربار؟
جوانه میزنم، سبزم، سبزِ سبز.
چه پاك بود و آشنا سجاده اي كه بوي ياس مي داد
بايد مي رفتم...
غربتم رفته بود وقتي در سكوت نيمه شب مي خواندم:
الهي و ربي انت رب العظيم...
سكوت خوابگاه بود و روزهاي رمضان
الهي و ربي من لي غيرك اسئله كشف ضري و النظر في امري ... الهـي
باز آمديم با دو دست تهي چه باشد اگر مرحمي بر خستگان نهي
الهـي
گرفتار آن دردم كه تو دواي آني و در آرزوي آن سوزم كه تو سرانجام آني
الهـي
هر دلشده اي با ياري و غمگساري و من بي يار و غريبم
الهـي
چراغ دل مريداني و انس جان غريباني، كريما آسايش سينه محباني و نهايت همت قاصداني
الهـي
جرم من زير حلم تو پنهان است و تو پرده عفو خود بر من گستران
الهـي
اين چيست كه با دوستان خود را كردي كه هر كه ايشان را جست ترا يافت و تا ترا نديد ايشان را نشناخت
الهـي
عاجز و سرگردانم ، نه آنچه دانم دارم و نه آنچه دارم دانم
الهـي
بر تارك ما خاك خجالت نثار مكن و ما را به بلاي خود گرفتار مكن
الهـي
چون به تو بنگريم شاهيم و تاج بر سر وچون بخود تگريم خاكيم و از خاك كمتر
الهـي
هر كس تو را شناخت هرچه غير تو بود بينداخت
'' مناجات نامه خواجه عبدالله انصاري ' پرنیان خوب و پاک از اینکه سر زده بودی ممنونم شاد و خندون باشی
Posted by: vahid at January 28, 2005 05:20 AMچقدر توصیف جالبی است آنجا که می گوئی بی رنگم مثل خدا
پرنیان عزیز منهم دوست دارم تازه باشم و جوانه بزنم و چه خوبست تازه شدن و تازه ماندن چه دلپذیر است جوانه زدن
باور کن عالیست عالی
Posted by: Alireza at January 27, 2005 05:05 PMمن چو برف بودم و او چو كوه
برف آب شد به پاي كوه...
و به جا ماند كوه...
-------------------
پرنيان عزيزم سلام!
چون هميشه سرشار از احساس مي بينمت ...
سرشار از خوشي ها باشي
پرنيان عزيز سلام:
چه زيبا واژه هاي صميمانه را انتخاب ميكني ،
صفا پوش دلرنگشان ميكني.....
اميدوارم هميشه دل و روحت سبز سبز باشد.
خوش به حالت . من مدتيه كه دنبال آبرنگ وجودم ميگردم نميتونم پيداش كنم. هروقت كه آدم حس كنه سبز شده آنوقت يك تولد دوباره است. هميشه سبز بماني....اي دوست
Posted by: Fereshteh at January 27, 2005 04:09 AM