February 03, 2005
نیلوفرانه
نگاه كن گُر گرفتهام میان آبی دستانت، مثل آتش و آب. و تو در این میانه نیلگون به آرامش تن نازك ماهی میمانی روی پوست آب.
نگاه كن كه شبیخون زمان و زمانه هیچ نمیگیرد از من و تو، ما را. میبینی چه كرد با ما شكستن یك مداد رنگی و چگونه كشاندمان تا نیزارهای بلندی كه پنهان شدیم از زمانه و شتاب آن. ماندهایم ساكن و بینیاز از هر گذری بینیاز از هر عبور زمانی. دستهایت را سپردی و طرحی شد هر سرانگشت روی خاطرهام، چون تار پرنیان كه نبینندم جز با تو و نخوانندم جز به نام تو.
آتشم
آتش و آب
نگاه كن همیشگیترین لحظهها را با تو صدا زدم، در روزهایی كه بغض بود و من. كنار حرمت هشت ضلعی، پنهان در قاب دیوار، به زیارتی كوتاه و هرولهای میان پنجرههای نور. در وسعت اسلیمیهای تو در تو، میان تاریك خانههای تاریك تاریخ تا تو. چرخیدیم و پیچیدیم، رقصیدیم و بوسیدیم.
نگاه كن هر لحظه ما آكنده از عطر چای است و طراوت سیب، روی بام و روبروی قوس بلند آسمان گنبد. یافتیام در واپسین لحظات مردابی زندگی و من در انتظار دستهای تو، در سكوت دیروزمان خواهم نشست. سگها پارس میكنند و لاشهها متعفنتر، چه باك از ماندن، ما گذر زمان را شكستهایم. و مگر نه این است كه دستهای توانای تو فاصلهها را پر خواهند كرد، بوته بوته. آجر آجر. و مگر مرگ را به ریشخند نگرفتهایم ؟ گو باشد، چه بیم كه در توام .
مهتاب در گذر شبانهاش چشم در ما دارد وحسرت در دل. كه خوابیدهایم كنار در كنار، دستهایت را گشودهای و سپردهای به تنهای داغ عصیان.
دل به نیلوفرها میسپارم در این مرداب، گوش به صدای تو و چشم به فردايي كه میآید.
پ.ن: عكس كار من نيست و نمی دانم از كجا كپی گرفتهام!
سلام
دل را باید به نیلوفرها سپرد اما نه در مرداب بلکه در سراب
مرداب رفتنی است اما سراب جاودانی
سراب دل را زلال مینماید اما مرداب دل را فنا....
در کنار سراب است که میتوان چرخید و پیچید و بوسید رقصید اما در کنار مرداب باید ...
م.ا
سلام
دل را باید به نیلوفرها سپرد اما نه در مرداب بلکه در سراب
مرداب رفتنی است اما سراب جاودانی
سراب دل را زلال مینماید اما مرداب دل را فنا....
م.ا
سلام
دل را باید به نیلوفرها سپرد اما نه در مرداب بلکه در سراب
مرداب رفتنی است اما سراب جاودانی
سراب دل را زلال منماید اما مرداب دل را فنا....
م.ا
حس غريبي به من دست داد نمي توان تشريح كرد ولي شايد بتوان كمي به قدم زدن روي ابرها تشبيهش كرد
وقتي مي خوانيش احساس مي كني كه متعلق به اين دنيا نيستي.
نميدانم چرا ولي پس از به پايان رساندنش اين حس به من دست داد.
درود و بدرود
Posted by: علیرضا at February 6, 2005 09:41 AMپرنيان عزيز سلام:
كلمات نيلوفرانه ات احساسات فراموش شده ام را زير و رو ميكند اما ملموس ذهن آشفته ام نمي شوند !!
ميان من و اين واژه ها دستان سردي قرار گرفته اند .....
و وسعت دردي به صراحت خاموش سكوت.....
سنگين سنگين لاشه فكر و روحم را حتي دستان تواناي رويا نيز به ديار نيلوفرانه ات نمي كشاند......
سلام عزیزم
حس و فکرت مثل همیشه زلال است. امیدوارم این نثرها یی که آمیخته به شعرند هر چه زودتر در پیراهن یک رنگ شعر شعله شوند.
به نيلوفر هاي آبي سلام مرا نيز برسان و بپرس كه آدمها از انبوه تنهايي خويش به كجا پناه ببرند؟
Posted by: Fereshteh at February 6, 2005 05:33 AMدلم خيلي تنگ شده براي حسي كه فراموشش كردم. كه نمي دونم باز هم خواهم داشت يانه.
Posted by: amin at February 5, 2005 08:43 PMرويا ی پرواز در قفس؟
Posted by: درياروندگان at February 5, 2005 04:09 PMبه هر حال فردا روز ديگريست .ايمان داشته باش . . . شاد باشي
Posted by: bahar at February 5, 2005 07:09 AMسلام. خيلي زيبا بود. دل به نيلوفرها بسپار و به فردايي روشن. فرداي روشني كه از همين امروز بايد شروعش كني.
Posted by: blueskyآسمون آبی at February 5, 2005 06:56 AM... برگ درخت ليمو
تمامي سختي گفتن
"وديگر همه چيز تمام شده بود"
وهاي هايت
تمام التهاب بودن
"وبرگ درخت ليمو خشكيده بود"
ولحظه شيرين
بي ريايي
آنگاه كه بودنت را ثبات بخشيد
سبزي سبز درخت ليمو
Posted by: التهاب بي پايان at February 5, 2005 06:20 AMپرنيان عزيز، صبح آمدم و با خواندن نوشته ات باز اين بغض بيقرارم گلويم را فشرد! نوشته سليمان را هم كه خواندم رفتم به عمق روياهاي مدامم!
نيلوفري باشي عزيز، هميشه.
مي آيي و مي خواني، بارها و بارها...
باز هم مي ماني ميان اين همه تقدس از چه بنويسي؟!
از آب؟ از خاك؟ از كوه؟ از عطر خوش لحظه هايي كه مانده اند پايدار و جاودان
در آب
در آتش
و مكرر در رقص نيلوفري بر موج
شكفته در وسعتي ناپيدا
رها، رها...
و انگار سكوت
فرياد
........................
زيبا بود و چنان آشنا كه مرا برد تا پرواز لحظه ها ميان روزهاي بي خبري و دلتنكي
بهانه اي شد براي تكرار ياس نوشته هايم
براي طرحي تازه، و بي بهانه گريستن هايم
ممنونم از شما دوست عزيز
پرنيان عزيز سلام ... عاشقانه ي زيبايي بود خيلي لذت بخش است اين احساسات سرشار از انرژي هاي دل .
Posted by: رضا at February 4, 2005 10:16 AMنيلوفرانه به آسمان نگاه مي كنم ـــــــ اي آفريننده شبنم و ابر كي تشنگي مرا پايان مي دهي؟
Posted by: MiNa at February 4, 2005 08:48 AMسلام ــــــــ اينجا همان دنياي مجازيست كه من شما و دل نوشته هايتان را پيدا كردم و لذت بردم........ممنون كه به من سر زديد..... منتظر نوشته هاي بعدي هستم.
Posted by: MiNa at February 4, 2005 08:42 AMپرنیان عزیز
امروز خسته تر از همیشه به سرای تو آمدم، چیزهایی را خوانده بودم که اگر شرم حضور نگاههای غریبه نبود دوست داشتم تا های های گریه کنم و الان که خسته به اینجا آمده ام، تازه نوشتنی را تمام کردم که فکر می کنم باید که می نوشتم.گیرم نه با آن شدتی که خوانده بودم.
نمی دانم آیا تا به حال خوابی دیدی که در آن سوار فیلی شده باشی که نه عاج دارد و نه خرطوم و بعضی وقت ها هم سرش از تنش جدا شده و تو فقط جمجمه بد هیبت آن فیل را می بینی که برش سوار هستی و تو را به جایی می برد که نمی دونی کجاست؟ یا خوابی مثل آن را، و من این خواب را دیده ام .
خسته بودم که به اینجا رسیدم، اما نمی دونم که چه طور این نوشته تو با موسیقی ای که بارها شنیدمش، اما نمی دونم کار کی و از کجاست، بخشی از آن خستگی رو از من گرفت.
شاید این بار تو درست گفتی و آن را احساس کردم؟ هنوز هم نمی دونم، فقط می دونم که هنوز هم باید بیشتر بخونم و ایکاش که نمی خوندم تا که بیشتر هم یاد نمی گرفتم و نمی دونستم.
نمی دونم چرا این هذیان ها را دارم اینجا واگو می کنم.
بهر حال امیدوارم که همیشه شاد باشی
سلام ... خواندم ... خوب بود ... اما نمی دانم چرا آدم ها از عاشقانه گفتن خسته نمی شوند؟ ... نمی دانم؟
