February 25, 2005

شكِ عشق

                 تابستان، پاوه، 1383
نشسته‌ای در شك اين قصه؟
و مگر نیست؟! و نه در هر قدم و هر نفس‌ات كه طراوت هستی است؟!
و نه در هرم نگاهت كه موج می‌خورد مثل گرمای دور صحرا در تقابل افق؟!
شك مكن بودن را. بشكن قفل صندوقچه خاطرات را و نگاه كن به تمام دارایی‌ات. به‌راه‌های آبی پیراهنی كه هنوز عطرش مانده در مشام عشق. نگاه كن به چشمهای وفا كه با‌تست هر شب، هر روز، هر لحظه در آغوش تو، كوچك و سپید. به نقره‌ایِ كوچكی كه لبهایت را مهمان بود از پس صدایی دور. و به یاد بیاور حس آنروزها و شبهای تنهایی را كه همان نقره‌ای آن احساس دور را می آورد تا لبهای تو.
دستهایت را لمس كن، یادگار حرمت دستی‌است و تو در كدامین شكی؟!
احساس كن نیكی رفتار و كردار و پندار را لابلای حلقه‌های زنجیری كه سینه‌ات را مهمان مهر است. تن‌پوش سپیدت عمری گرمای تنِ تمام هستی‌ تو را نهفته دارد. دل‌تنگی كجاست؟
تمام دارایی‌ات را بنشان مقابلت و دل تنگی را محبوس همان صندوقچه كن و بسپار به آب كه به امید زنده‌ایم. نفس بكش، بهار نزدیك است. بخاطر بیاور گذر بهار را در بهاری كه گذشت و عبور عطر اقاقیا، دوباره می‌آید. هفت‌سین امسالِ تو دیدنی‌است تراشه‌های چوب و حصیر زیستن، زلالی آب و آیینه، عطر سیب و لطافت سنبل، سبزی برگهای سبز بهاری و بوی خوش اسپند. نرمی و بركت سنجد. وحلاوت و شیرینی سمنو میان سرود زندگی در رقص نازك ماهی سرخ ِ تنگِ بلور.
چه جای شك میان اینهمه نعمت و چه هراسی از نبودن حجم تراشیده وجودی كه حسش كنی؟
چنان پر شده‌ای و چنان لبریز كه نزدیكانت را حسرت است و دیگران را  حیرت. این لحظات ناب را به خاطر بسپار، آسان بدست نمی‌آید. تاریكی و آغوش گسترده‌اش لذت است و هراس چشمها دلنشین. لبهای انتظار شیرین است و چشمهای نیاز خواستنی بخاطر بسپار آبی عشق را. كه عشق ماناست و مهر ماندگار.


 

پرنیان February 25, 2005 09:21 PM
Comments

عشق آبي ست؟..

Posted by: نوشا at March 2, 2005 12:19 AM

چقدر قشنگ. خوشحالم كه من هم به شك پايان دادم

Posted by: امین at March 1, 2005 07:49 PM

سلام بانو..خوب هستی امروزوصف شما را از دوستم شنیدم ببینمتون چون گفته بودی دانشگاه اصفهانی من هم اصفهان زندگی میکنم ...وبلاگتون خیلی نازه ...دوست داشتم به امید دیدار ...درپناه حضرت زرتشت

Posted by: صادق دارابی at March 1, 2005 01:42 PM

حالا شد
هر چهره ائي با لبخند زيباتر است.
خوشحالم كه فعلا فضاي غم را ترك كرده ائي ميگويم فعلا" چون آدمي به غم هم نياز دارد و مي شود گفت به آنهم زنده است.

Posted by: Alireza at February 28, 2005 09:17 AM

سلام بسيار وبلاگ زيبايي داريد و مطلبتو ن بسيار زيبا بود ...تمام دارایی‌ات را بنشان مقابلت و دل تنگی را محبوس همان صندوقچه كن و بسپار به آب كه به امید زنده‌ایم ....لذت بردم و ممنون كه سر زديد باز هم بيايد خوشحال مي شم موفق باشيد منم عكاسي خيلي دوست دارم ولي حرفه ايي كار نكردم با دوربين ديجيتال يه سر عكس گرفتم كه هر از گاهي تو وبلاگم مي ذارم هميشه سر بلند باشيد

Posted by: فانوس خیس at February 28, 2005 08:44 AM

بهار مي آيد و روزهايت را سرشار از سپيدي نجيب شكوفه ها ميكند شك نكن عزيزم .ايمان داشته باش كه ايمان اولين قدم رهايي و خوشبختيست . . . شاد باشي

Posted by: bahar at February 27, 2005 12:54 PM

بهار مي آيد و روزهايت را سرشار از سپيدي نجيب شكوفه ها ميكند شك نكن عزيزم .ايمان داشته باش كه ايمان اولين قدم رهايي و خوشبختيست . . . شاد باشي

Posted by: bahar at February 27, 2005 12:49 PM

سلام عزیزم
خوشحالم که از پیراهن غم بیرون کشیدی روح شاعرانه و لطیف ات را. برایت روزهای روشن آرزومندم.

Posted by: خیال تشنه at February 27, 2005 07:16 AM

بابا هنر مند ....... ارتعاش عشق را كاري با شك نيست.... من و توئيم كه شك را مي آفرينيم و از آن لذت و رنج مي بريم تمام نوشته ات حلاوتي به ياد مي آورد كه سخت خواستني ست بيخود نيست كه همگان را به حيرت مي اندازي عزيز چون براي بشر اين شيريني كم قابل درك است ..... دست و دل نازنينت را به خدايمان مي سپارم ..........

Posted by: rah at February 26, 2005 05:43 PM

سلام.......راه هاي آبي پيراهني كه هنوز عطرش مانده در مشام عشق!...اين جمله بدجور به دلم نشست.......قلمت نويسا. دستت درست

Posted by: mirzaa ghalamdoon at February 26, 2005 03:07 PM

هاي زندگي هاي زندگي
مي خواهمت
آنزمان
كه پاسخ تمام نقطه ها قلقلكم داد
.
سبكبالي جسمم رهايم ساخت
اندكي
پائين
پايم به زمين دوخته شده بود.
پرنيان عزيز خيلي زيبا بود.به نظرم خدا بايد به داشتن همچين بنده اي افتخار كند.

Posted by: التهاب بي پايان at February 26, 2005 05:36 AM

مانده ام چه بنويسم براي اين همه طراوت و عشق
اينجا همه چيز پيچيده در عطر اقاقي هاست، اينجا هوا دلگير نيست
زيبا بود پرنيان عزيز، زيبا...
غبطه مي خورم به اين همه !

Posted by: واحه at February 26, 2005 01:27 AM
Post a comment









Remember personal info?