June 11, 2005

زيبا

موبايلش خاموش است. مثل نفس‌اش كه نمي‌آيد و برود. خسته است از آمدنها و رفتنهاي پياپي و خسته از ماندن‌هاي در راه. دو سال با هم بوديم، مي گفتيم و مي خنديديم از همه چيز و به همه سختيهايي كه بايد بچشي تا بداني. به همه بالا و پايين شدن‌ها، به همه رنج‌ها، به همه ديده نشدنها و به همه آنچه در آن روزهاي سخت درس خواندن و آزمودن و بي جواب ماندن ديواري ميشد و گاهي قدرت هر كاري را ميگرفت. شبها روي پاهاي كوچكش زانو ميزد و كتابهايش را مي‌چيد مقابلش، جزوه‌هايش را در دست مي فشرد روبروي عينكي كه عالم‌تر نشانش ميداد و گاه از كنار خطها و فرمولهاي بي سروته زل ميزد به صفحه تلويزيون شهاب كوچكي كه صدايش تا گوش من مي‌آمد. سراغش ميرفتم.
-زيبا! جان خودت صداي اين جعبه رو كم كن!
خنده اي ريز ميكرد و مي گفت:
- هر وقت تو تونستي حرف نزني و نخندي و درس بخوني اينم خفه ميشه!
نظافت اتاق تمام نمي‌شد هيچوقت و با چه وسواسي. ايستادنش با قالب صابون در صف هميشه طويل صبحگاهي توالت خوابگاه ديدن داشت. سحر خيز كه ميشد صداي غر زدنش ميشد ساعت كوكي وقتي راه مي‌رفت و نق مي‌زد كه اين چرا اينجاست، چرا حمام كثيف شده، ليوان من كو؟...
در را باز ميكردم و از لاي در دستم را بيرون مي‌آوردم كه:
-آي باز چه خبره دوباره صبح زود پاشدي! و ميگفت:
-مي خوام برم واكنش بذارم زود ميرم كه هيتر و دم و دستگاه و كسي كش نره
و لبهايش باز ميشد تا كنار موهاي مجعد و تابدارش.
شب خسته مي آمدو عصبي كه دوباره محصولش زرد شده و رنگ قرمز ندارد!
-ظرفها را خوب شسته بودي؟
- آره بابا تو كه منو ميشناسي!
-باوركن ايراد از مواد اوليه است يا اينكه روي اين بنچ نبايد كار كني، صد بارگفتم ميزت و عوض كن برو رو ميز اون خوش شانسه درست ميشه!
غيض مي كرد و دنبالم ميدويد تا ته راهرو و من خوشحال بودم كه باز هم خندان شد. خستگي ناپذير بود براي كار كردن.
زيبا زيبا زيبا ...
نيستي ديگر! نيستي كه با ياد آوري آتش گرفتن كاغذهاي آغشته به سديم و سطل زباله بخنديم كه تو براي حفظ جان دو نفر در آزمايشگاه سطل را به سمت 40 نفر دانشجو پرتاب كردي! نيستي ديگر كه از "ليتيوم شات" ريسه بروي و دستت را روي ابروهايت بكشي كه: ليتيوم چي؟!... نيستي كه شبانه خط بكشيم روي زمين با گچ، و ميز كار اين و آن را بهم وصل كنيم با شيطنت و صبح دوباره به سرهاي پايين آنها كه خط را دنبال ميكردند تا بهم برسند بخنديم. نيستي زيبا. يادت مي‌آيد آن را كه آداب حرف زدن نمي‌دانست از من پرسيد: اين همكلاسي تو همون آدم يبس كيه؟ و تو سرخ شدي و تا شب بد و بيراه مي‌گفتي؟
يادت مي آيد از دروغ گفتن چفدر بر آشفته بودي و گمانت به من برد و وقتي داد ميزدي آرام مي‌خنديدم و توضيح مي‌دادم كه اشتباه مي‌كني، چاي آوردي و آشتي كرديم.
جلسه دفاعت يادم نمي رود با همان كفشهاي بلند هفت سانتي وچوبي به بلندي قامتت و فريبا كه زبانك مي انداخت.
جدا كه شديم و هر يك پي زندگي خود گاهي ميديدمت اين سمينار و آن سمينار و هميشه تو پيدايم ميكردي، مشغول شيطنت ميان جمعيت، انگشت اشاره‌ات را تكان ميدادي و خيره ميشدي كه ديگه بزرگ شدي كلاس داشته باش!. در آغوش مي‌كشيدمت و همه خاطره‌ها دوباره مي‌آمدو ما مي‌خنديديم.
 پرسيدم چه مي‌كني و گفتي: ميروم ايذه، مسجد سليمان و... درس ميدهم. اهواز هم كه آزمايشگاه برقرار است. گفتم دلم برايت تنگ مي‌شود و گفتي:
- هر وقت دل تنگ شدي قيافه‌ام را تصور كن لب جاده، دستم مشت شده و انگشت شستم را در راستاي جاده كشيده ام و هر ماشيني كه ردمي شود داد ميزنم "ايذه...ايذه"
و باز ريسه رفتي. آن روز تمام وقت نگهبان پوستر فريبا بودي با همان كيفي كه برايت سنگين بود.
حالا كجاي آسمان نشسته‌اي و مرا نظاره مي‌كني كه چنين سرآسيمه مانده‌ام و باور نمي‌كنم كه رفته باشي. دلم براي پدرت بيقرارتر است. براي اميدهاي بي پايانش براي همه دلتنگي‌هايي كه پس از اين رهايش نخواهند كرد. و تو چه خوب همه زحمتهايش را پاسخ گفتي. چه خواهد كرد پس از تو. چه كسي آرامش مي‌كند. ميآيي ومي‌نشيني روبرويم و لبخند مي‌زني و مي‌دانم هرگز از من آزرده نشدي و هرگز از تو چيزي جز مهر در دلم نمانده در تمام اين سالها و با هم بودنهايمان. دست دراز مي‌كني و دلتنگي‌ام را مي‌بري با خود. ميدانم آنجا هم خدا با تست. نگرانت نيستم آرام خوابيده‌اي. آرامشي كودكانه در پناه رافت و خوبي‌هايت. و به پشتوانه عمر مفيدي كه سپري كردي و علمي كه در دانشجوهايت نهادي به مهر.
سبك مي‌شوم و بر مي‌خيزم به احترامت در سكوت و درود مي‌فرستم به روح پاك تو كه رحمت خداوند بر تو باد.
 

 

پرنیان June 11, 2005 08:20 PM
Comments

آن عجوزه ي زشت زشتي دنيايي ست كه در پس نقاب طبيعت پنهان شده...

Posted by: niaz at June 23, 2005 09:46 AM

نياز عزيز
اين عجوزه زشت نيست. مثل به آرامش رسيدن يك نوزاد و رسيدنش به مرحله ديگري از بودن . مرگ و قشنگ تر نگاه كنيم با همه سختي هايي كه نصيبمون مي كنه

Posted by: پرنیان at June 20, 2005 02:01 PM

قصه ما یه سفر بود یه سفر تا خود رویا ..
تا ته یک شب روشن سفری تا خود فردا..
یه طرف گریز از تو یه طرف به تو رسیدن..
دل سپردن به يه رويا خواب دست تو رو ديدن..
قصه رو از نو شروع كن من به آخرش رسيدم..
من تو سادگي عشقت غيبت دستامو ديدم..
من مي خوام ساده بمونم تا تو عاشقم بموني ..
تا تن خسته من رو تا ته شب بكشوني..
واسه لمس كودكيها راه برگشتن من كو..
راهيم تا بي نهايت تا كليد فتح جادو..
شب بي تو رفتن من شب بي نبض ستارس..
وقتشه از تو گذشتن اين يه آغاز دوبارس..

Posted by: kamand at June 19, 2005 11:47 PM

اين عجوزه زشت تاب هيچ زيبا يي رو نداره ...

Posted by: niaz at June 19, 2005 08:22 PM

پرنيان عزيز قلبم فشرده شد . چقدر درد آور به سوگ نشسته اي نازنينم .. چي بگم كه تسلاي خاطرت باشه .. هيچ ... آه

Posted by: kamand at June 18, 2005 01:35 PM

salam, I can see all of things that you write in front of my eyes. I was with you 1 year and I know you very well maybe better than yourself.I am really sorry to hear this. if you was here you could see my tears. you know I don't know ziba but , you told me a lot about her. today I was very sad. I remembered you.I thought it's better to visit your site and remember nice past time, but ................

Posted by: shokooh at June 18, 2005 01:15 PM

دردا و دريغا كه درين بازي خونين/بازيچه ايام دل آدميان است

Posted by: hamidreza at June 18, 2005 12:16 PM

سلام نازنين !..تسليت كه حرف كمي است اينجور وقتها ...خوابگاه بوده ام ميدانم چهارسال زير يك سقف زندگي كردن يعني چه ؟و چقدر روح ها به هم پيوند ميخورد زير همان سقفهاي چند متري !...خدا رحمتش كند !و صبر بدهد به تو وهر كس دوستش داشت !

Posted by: صحرا at June 15, 2005 09:44 AM

متأسفم پرنيان.
من غمين گلهاي ياد كس را پرپر نمي كنم
من مرگ هيچ عزيزي را باور نمي كنم.

Posted by: باد صبا at June 14, 2005 08:05 PM

سخت است لحضه هایی را که تکرار کنیم: "با ما بودی... بی ما رفتی... چو بوی گل به کجا رفتی... تنها ماندم... تنها رفتی..." وقتی می خوانم کلمه به کلمه این نوشته را، می لرزم و درد را می خوانم در نگاه هر کلمه و باز...
روح بلندش قرین نور خداوندی و یادش همیشه گرامی

Posted by: واحه at June 14, 2005 04:19 PM

گاهي زماني فرا ميرسد كه بجز گذشته چيزي انسان را سرگرم نمي كند و بجز گذشته چيزي براي انسان باقي نمي ماند. در اين حال بايستي خود را به گذشته پيوند زد و با خاطرات خوب آن روحيه گرفت. اما حالا با رفتن يكي از بهترين دوستانمان بر گذشته ما ابري غمناك سايه انداخته است. الگوی استقامت و صبر: زیبا
چه مهربان بود و دوست داشتني.
چه مهربان بود و پر تلاش.
چه مهربان بود و مشوق.
چه مهربان بود و استوار.
چه مهربان بود و اميدوار.
چه مهربان بود و مهربان.
چه مهربان بود و ...
يادم مي آيد روز اول آزمايشگاه با چه صداقتي كمد كوچكش را با من تقسيم كرد. سخنش در گوشم مي پيچد: من و شما نداريم همه چيز در اين كمد مال هر دو ماست. فقط بايد مواظب باشي چيزي نشكند بخصوص سينتر گلاس باشه؟
جذبه و صلابتش تاثير خود را گذاشته بود. براستي از او ترسيده بودم. فردايش يك سينتر گلاس شكاندم. يك هفته آزمايشگاه نيامدم. و نگذاشتم هيچوقت بفهمد.
وقتي در يك امتحان من موفق شدم و او ناموفق ناراحت بود. فكر كردم بخاطر قبول نشدنش غمگين است. اما 3 روز بعد به من گفت: ببخشيد من پشت سر شما غيبت كرده ام. ناراحت بودم و آمده ام حلاليت بطلبم.
چه بگويم. كوچك اندام بود اما دلي به وسعت دريا و به پاكي آسمان آبي داشت.
مديون او بوده و هستم.
بياد اولين معلم آزمايشگاه تحقيق معدني خودم . خدايش رحمت كند. براي آمرزش او ... صلوات و فاتحه.

Posted by: Nabavi at June 14, 2005 07:31 AM

زیبا بود. خاطرات گذشته و داغهای نهفته دل من را شعله ور کردی.
شاد باشی

Posted by: خیال تشنه at June 14, 2005 07:13 AM

پرنيان عزيز سلام .... خيلي تحت تاثير نوشته ات قرار گرفتم ! عجيب است كه آنان كه دوست داريم هر چه شوخ طبع تر و خودماني تر باشند و يا بودند بيشتر دلمان درد ميگيرد بيشتر برايشان دلمان تنگ ميشود ... و آيا حديث آدمي جز اين است كه شادي از خود بيادگار بگذارد تا هميشه يادش در هر لبخند زنده شود ؟؟؟ روان آن دوست عزيز ات هميشه شاد و در جوار حق ! چه خوب است چنين يادگاري !

Posted by: رضا at June 12, 2005 09:59 PM

سلام پرنيان عزيز
احساس غريبي بهم دست داد
روحش شاد...

Posted by: kati at June 12, 2005 03:28 PM

باورش سخت است...
بي گمان اين دنياي بي عاطفه ، لايق اين عزيز گرانقدر نبود.
روحش شاد.

Posted by: آرام at June 12, 2005 11:23 AM

سلام
آه از رسم دنیا که هر بار ما را در فراق عزیزی سوگوار می کند
خدایش رحمت کند

Posted by: فانوس خیس at June 12, 2005 11:19 AM

می توان غم را حس کرد و معصوميت را

Posted by: دريارونده at June 12, 2005 10:15 AM

گاهي اوقات وقتي در اوج زندگي وروز مره گي يهو خبري اينچنيني به آدم ميرسه مثله اينه که خدا وجوده خودشو به طوره خيلي محکم به آدم نشون مي ده.
آدمو مجبور ميکنه بر گرده به پشتش نگاه کنه .به جلوش نگاه کنه و ببنه خدا چقدر تو زندگيش حضور داشته .
يه جوري انگار مي ايستي بالاي زندگيت واز بالا بش نگاه مي کني
با ترس نگاش ميکني وفكر مي كني چيکار کردم که برا خدا ارزش داشته باشه .
قلبت تند تند ميزنه و نفست تو سينه حبس ميشه... .
.
افسوس که هميشه برا چند روز اين حالتو پيدا مي کنيم واز فرداش باز قاطي روزمره گي ميشيم .

Posted by: التهاب بي پايان at June 12, 2005 09:16 AM

متاسفم بابت زيبا.

دل نگرانم شدم نميدانم چرا ولي انگار كه او را ميشناسم.

Posted by: علیرضا at June 12, 2005 09:07 AM

سلام ..... درگير بغضي يواشكي شدم....دليل يواشكي بودنش را مي فهمي؟؟؟

Posted by: mirzaa- ghalamdoon at June 12, 2005 07:38 AM

بغضی واشکی و دیگر هیچ

Posted by: التهاب بي پايان at June 12, 2005 05:14 AM

سلام
آری ، چه سخت است غم جانکاه دوری دوست ،
حس غریبی به آدم دست میده انگار که ما هم باید کوله بارمان را آمادهِ رفتن کنیم فرصتی نمانده.
م.ا

Posted by: ساکن کوی رندی at June 11, 2005 09:00 PM
Post a comment









Remember personal info?