June 21, 2005

دیوار

 

رامیلا منوچهرزاده.کارگاه

هرم آفتاب بود و گرمایی که می سوزاند. اسم کوچه را در ذهن مرور کردم و شماره پلاک را بخاطر آوردم. با صدای بلند موتورسواری که از کنارم ویراژ رفت، تنم لرزید،  پیرتر از آن بودم که توجهی را جلب کنم. روسری آبی را جلو کشیدم و دستکهایش را دوباره گره زدم. آبی ... رنگ دلخواهش بود و رنگ دلخواه من هم. در قهوه ای هنوز بی تغییر مانده بود و کهنه تر از پیش. روبروی در ایستادم، کمی عقب رفتم و از میان میله های سر در پنجره نیمه باز را تا تاریکی اتاق قدم زدم. لحظه های خوش روزهای دور.
زنگ را فشردم و صدایی ناآشنا به زحمت بلند شد:
- بله، کیه؟
صدایم می لرزید و آرام گفتم : باز کنید، من...
-بله ...بله ، شما تماس گرفته بودید؟ یوسف منتظرتونه میگم بیاد دم در
با عجله گفتم:
- نه نه خودم راه و بلدم . میام تو، میدونه که نباید ...
حرفم نیمه تمام ماند نمی دانستم تا کی این احتیاط های مسخره سایه من می مانند و آزار او. باید ها و نبایدهایی که همه روزهای خوش را حرام کرده بود و او مطیع خواهش های من هر روز زنجیرتر میشد.
در باز شد و من قدم هایم سست. پله ها تغییر کرده بود،  اما بو همان بوی سابق، نفس کشیدم و آرام شدم. صدای باز شدن قفل پیچید و دوست یوسف میان در نیمه باز ایستاد. نگاهم کرد، با اضطراب
- یوسف هست،  میاد ... میاد الان
ماندم میانه رفتن و ماندن. همه عمر همین بوده ام. همیشه در شک، همیشه در هراس. هراس قضاوت این و آن. هراس شکستن تابوهایی که جسارت می خواست و من نداشتم و یا از همان روزهای کودکی از من گرفته شده بود. مهران تعارف میکرد با مهر و من هنوز معلق، آویزان دارهایی که خود بافته بودم. سالها میگذشت و همه این سالهای انتظار سخت و طاقت فرسا، به اشاره ای از من رفتنی بودند و من ماندگارشان کردم. ورای همه آرزوهای دوست داشتنی ام. یوسف میدانست که نباید بیاید میدانست که نمی تواند بعد از این همه گذر زمان روبروی من بایستد و آرام باشد و همه آن احتیاط ها دوباره آزارش دهد. خواهش هایش را تنها، لبخندی کند روی صورت پر التهابش و تمام.  و میدانستم نشسته است گوشه اتاق و فرو میرود، ذوب میشود و هیچ نمی گوید صبور مثل همیشه.
صدای مهران می آمد و میرفت، می شنیدم و نمی شنیدم ، خیره زمین مانده بودم در هروله چه کردنهای همیشگی. صدای آشنایش پیچید در تمام تنم سرم بی اختیار بلند شد و تصویر موج دارش بی قاب ماند، محو فضای گشوده و ناگشوده دستهایش. مهران مات مانده بود و نگاهش ناباورانه از یوسف تا من  کشیده شد. دویدم و میان دستها و بازوان گرم یوسف هق هق ام دیوار این سالها را آوار کرد.
پ.ن: عکس از رامیلا منوچهرزاده در :
http://www.kargah.com/ramyar/1/index.php?other=1

پرنیان June 21, 2005 09:16 AM
Comments

سلام...حرفي ندارم براي موندن...براي افسانه شدن اما دلي پر اوازه دارم ...پايدار باشيد.

Posted by: noorya at June 24, 2005 11:04 PM

سلام
دعا كن اين چند روز تموم بشه
دوباره در اين غار تنهايي بخزيم و دلواژه‌هاي همديگر را ببلعيم

Posted by: رضا at June 22, 2005 05:51 PM

Posted by: التهاب بي پايان at June 22, 2005 05:05 AM

وصف بي نظيرو لطيفي بود از محروميت هايي كه زير يوغ فرهنگ ميكشيم.

Posted by: Fereshteh at June 22, 2005 04:32 AM

سلام عزیزم
خسته نباشی از این متن زیبا. درد مشترک است. دردی که گاه واقعا جنسیتی نمی شناسد چرا که هر دو جنس اسیرند. اسیر تربیت و فرهنگ. فرهنگی که سالیان سال است در هر خانه ای و در دامن هر جوانی آوار شده است.
شاد باشی

Posted by: خیال تشنه at June 21, 2005 02:56 PM

سلام ... هنوز متن زيبايت را كامل نخوندم تا مطلب را دقيق متوجه بشم اما لطافتي دارد كه مرا با خود ميكشاند . راستي ياد پدر عزيزت هميشه گرامي و جايش هميشه سبز !

Posted by: رضا at June 21, 2005 01:03 PM

سلام زیبا بود...کاش همیشه رسیدن باشد...منم بروزم یا علی

Posted by: فانوس خیس at June 21, 2005 12:02 PM
Post a comment









Remember personal info?