July 09, 2005

بی تو

اینجا نشسته ام در ارتفاع یک مارپیچ بلند از پله هایی کهنه. انتهای مناری که در سایه اش ایستادیم و دستهایمان سایه بان چشم شد در ستیغ آفتاب و خاطرمان رفت و رفت آجر آجر تا بالای مارپیچ در خیال.

در انتهای آن منار نشسته ام. پله ها را سالها قدم زدم. هر پله نفس کشیدم زترس و پا گذاشتم به لرز. هراس فروریختن آجرهایی که ستونی پناهشان نبود و نه دستی که مرا نگهدارد. هر پله را در تاریکخانه منار پا گذاشتم و هزار پله بالا کشیدم. روی موهایم گرد نشست و پوستم آفتاب ندید جز از دریچه های کوچک که گاهی نور کوری می تاباند تا مقابل قدم هایم. رسیده ام این بالا، پله پله و نزدیکتر. در این انتها نه توان و جرآت بازگشتم مانده و نه پله ای بالاتر که ادامه دهم. رسیده ام این بالا روی آجرهایی که هر لحظه آوار را به چشم می بینم. رسیده ام این بالا کنار زنی که دستهایش پینه بسته و سالهاست هم قدم است با من. کنار پسرکی که بوی تعفن گرفته است و نزدیک می شود و اگر دستش نگیری، تن پدر را در گور می لرزاند به فحش.کنار پیرمرد رفتگر که جارو را تکیه گاه خستگی سرش کرده است. کنار دخترک سر کوچه که سلولهایش آماده دستهای زمخت اند هر لحظه به نانی. کنار مادرهای بی فرزند، کنار عابر عاشقی که جنون به آوازش کشانده و دود می کند هستی اش را. کنار طاق های فروریخته، کنار شبهای بی کسی، کنار درد کنار درد.

پای پایین خزیدنم نیست و راه بالا رفتن تنها به خیال می ماند. در فضای تاریک میان مارپیچ پله های خاک گرفته، آن انتها مانده ای در راه و نگاهت به من است. نمان قدم بگذار تمام این آجرها را بشمار و بیا. بیا که تصویر همه روزها در تو بماند و بدانی که چگونه گذرانده ام روزها را تا اینجا. به کورسوی چند آجر نبوده، دست کشیدم روی دیوار و پا گذاشتم به هراس پله پله تا انتها. دیر رسیده ای عزیز، تندتر قدم بردار که گذشت نارسیده هایت را طی کنی. دیر رسیده ای. نگاه کن در این ظلمت، شب تو را به هزار مهتاب نمی فروشم، نشسته ام که بیایی. چشمم به گامهای تست که اگر نوری در نگاهم مانده، چراغی شود گذرگاه تو را. اینجا از نسیم عطر بهار را می گیرم و می سپارم به دست تاریکی راه تو، که بوی بهار را حس کنی . پر بکشی و نفس هایت به ترس نباشد و نه قدم هایت به لرز.

خدا را صدا زده ام که بیاید و همه آنها که کنار من نشسته اند را ببیند و رهایم نکند تا تو بیایی و برسی که غم شان مرا خواهد کشت. آجر ها دست توانمند تو را می خواهند.

بیا و در آغوشم گیر. نردبانی بساز تا فروغ چشمانت تا خدا و یا مرا برگردان که خطا آمده ام!

پرنیان July 9, 2005 01:27 PM
Comments

هنوز صدای سنگفرش کوچه در گوشم آشناست، و مناری که مهجور مانده بود و ترک خورده. تصویر گنبدی رک در تلالو بازی ماهی و آب، شوق باران و دعا لب پاشویه حوض، و ناب ترین و لذت بخش ترین سجود هم نفس با دوست در خلوتی پاک رو به وجودی که حس می شد بیش از پیش در نگاه او . نردبانی تا بلندای آسمان، تا آبی ترین تغزل هستی، تا خدا، تا آنجا که دیگر برای شنیدن خدا سمعک نمی فروشند و برای دیدنش عینک دودی. آنجا که برای کنار هم ماندن چشم غریبه ای نیست، پسرکی نیست، غمی نیست. خدا هست و خدا هست و خدا.... دوباره صدای اذان می شنوم، می شنوی؟
....
سلام پرنیان عزیز، زیبا بود و پر شورتر از همیشه، ماندم که چه بنویسم و هنوز در مانده ام، اما انگار طریقتی است این بیان شعرگونه تو که می بردم...

Posted by: vaaheh at July 13, 2005 11:16 AM

نردبانی بساز تا فروغ چشمانت تا خدا و یا مرا برگردان که خطا آمده ام!
سلام نازنين ..چقدر زيبا بود ...نردباني تا خدا ....شاد باشي

Posted by: sahra at July 11, 2005 08:28 AM

سلام حرفها رو زديم و براي آينده هم حرفهاي زيادي خواهد بود با اين احساس ناب و حرفهايي از جنس بلور ...صداقت در باور

Posted by: علی همون عاشق همیشه at July 10, 2005 02:05 PM

سلام عزیزم
امروز این تصویر را موفق شدم ببینم. باز هم دست آقای محمد درد نکند.
پایدار باشید و جاودان

Posted by: خیال تشنه at July 10, 2005 12:36 PM

سلام ... پرنيان عزيز حكايت زندگي حكايت غريبي است ... لحظات تصميم و تصميمهايي كه جبر زمانه وادارت ميكند بگيري . نه ميخواهي و نه ميتواني تنها بروي گاه بايستي دندان بر جگر گذاشت تا مرارتها بيايد و برود و گاه شايد براي لحظه اي لبخندي بزني به پوچي برخي حادثه ها .... ولي بايد درود فرستاد به آنكه حتي بر اين پلكان چوبين و لرزان نيز استوار گام نهاد تا به اين جا رسيده است كه بر قله نشسته است قله اي كه بسيار نميتوانند ...

Posted by: رضا at July 10, 2005 10:12 AM

هراس

هراس از زندگي

هراس از مرگ

هراس از مردن در سرزميني كه .......

احساس كردم منهم در آن منار نشسته ام بنظر من بسياري از انسانها در آنجا نشسته اند اينطور نيست؟؟؟....

Posted by: علی at July 10, 2005 09:18 AM

همين پريروز براي كسي ميان گريه و حال بد نوشتم كه وقتي خدا داشت سهم آدمها را از سختي و آساني تجربه ها قسمت مي كرد چه شد كه ما نرفتيم در صف آسودگي؟ مي داني... مي نشينم هزار بار دوره مي كنم اميد را و اميدوار مي شوم آن وقت در يك ثانيه خيلي خيلي ناگهاني انگار در هوا چيزي هست كه تپش قلب مي گيرم از اضطراب اينكه نكند همه اش بيهوده است. اين ماندن بالاي مناره، تاب اين ظلمت... نكند؟

Posted by: باد صبا at July 10, 2005 08:45 AM

سلام عزیزم
نوشته پر شور و شعرت را خواندم و هراس را من نیز احساس کردم. اما نشد تصویر ی را که کار محمد بود ببینم.
هر دو پایدار باشید

Posted by: خیال تشنه at July 9, 2005 02:57 PM
Post a comment









Remember personal info?