July 11, 2005

نوشی و نوشی ها


وقتی می خوانم از تو ملموس ترین خاطره زندگی پررنگ می شود
سیاه سیاه
وقتی ترکه های درد روی تنش طرح کبود کشید.
وقتی خون میان جعد موهایش جریان گرفت تا سپیدی پاک صورتش.
وقتی چشمهایش هراس مردن فرزندانش را تا خواب هم می برد.
وقتی زیر لگدهای بی کسی و غربت، کودکش جان داد.
دست آلوشا و نوشای خود را فشرد و بوسید و گریخت.
دور که شد، دور دور
جدایش که کردند
محروم که ماند
از نفس کشیدن عطرشان
دردمندانه بازگشت و در سیاهی گم شد
سالها
سالها
از آن روزها چهل سال میگذرد و تمام این سالها در گوش من زنگ بی عدالتی بلند است.
کاش گوشهای شنوا و خسته را کاری ممکن بود و یا دستهای توانا را گوش شنوایی!

پرنیان July 11, 2005 07:03 AM
Comments

پرنيان عزيز سلام ... موضوع دردناكي است وقتي كه كودكان قربانيان اين واقعه اند و از همه بدتر دردهاي مادري است كه رنج خود را فداي رنج كودكان ميكند ... خيلي متاثر شدم كاش كسي مي فهميد و مي فهماند !

Posted by: رضا at July 17, 2005 08:19 PM

دعا....

Posted by: vaaheh at July 16, 2005 06:43 AM

سلام زيبا بود

Posted by: sara hermand at July 16, 2005 06:27 AM

پرنيان گرامي، اولين بار هست به تارنگار شما ميام
خيلي تاثير گذار نوشتيد
آيا وقتي برگه هاي سنگين قانون ناعادلانه دست ما مردم ساده دل و خيرخواه نيست نميدانم مي توان كاري كرد يا نه؟!
از نوشي و جوجه هايش نوشتم

البته زبانم شعر است

در ضمن دوست گرامی يک مزاحمی پيدا شده که با نام من به ديگرات توهين می کند يا تند پيام می دهد اگر با چنين چيزی برخورد کرديد بدانيد من نيستم
شاد و پاينده باشيد

Posted by: فرشته مهر at July 15, 2005 11:50 PM

پرنیان عزيز

ممنون كه سر زدي و خيلي خوشحال شدم كه تو اولين نفر بودي مثل خيلي از اولين ها فراموش نمي كنم.

متشكرم

Posted by: علی at July 14, 2005 09:37 AM

سلام پرنیان عزیز

متاسفانه بسیاری از پدر و مادرها هنوز نتوانسته اند به این درک برسند که کودک هر دو را به یکسان دوست می دارد و نیاز هر دو را احساس می کند. وقتی جنگ شروع می شود بچه ها می شوند اسلحه. غم انگیز نیست؟
پایدار باشی نازنین

Posted by: خیال تشنه at July 13, 2005 10:20 PM

سلام .. از اين واقعه كه مديدي است دل همه ي وبلاگ نويسان و آنانكه آزادمنشانه مي انديشند به درد آورده است واقعا متاسفم مخصوصا براي اين كودكان بي گناه و معصوم .. خيلي حالم گرفته شد .

Posted by: رضا at July 12, 2005 05:18 PM

سلام دوست عزیز بسیار زیبا نوشتی و داد از بی عدالتی ....مطلب قبلیت هم خیلی زیبا بود...

بیا و در آغوشم گیر. نردبانی بساز تا فروغ چشمانت تا خدا و یا مرا برگردان که خطا آمده ام....
در پناه حق

Posted by: فانوس خیس at July 12, 2005 04:51 PM

آيا كسي هست كه در اين دنيا دلي بي درد داشته باشد؟؟؟؟؟؟

Posted by: علیرضا at July 12, 2005 10:10 AM

قفسی برای پرنده ات ساخته ای به اندازيه اسمون که درون قفس هم نمی توانی به دستش آوری
با آنکه در چنگ توست
خب صاحب خونه مهمون نميخوای ؟ موفق باش يا علی

Posted by: مهراد at July 11, 2005 10:46 PM

آخخخخ... خيلي دل آدم درد مي آيد. خيلي. چيزهايي كه گفته اي هم بيشتر از درد نوشي درد داشت. امروز مي رود دادگاه گمانم. ببينيم باز هم قانون و مجريانش ساكت مي مانند يا نه... اميدوار باشيم.

Posted by: باد صبا at July 11, 2005 11:39 AM
Post a comment









Remember personal info?