July 17, 2005
زمان

دستهای یخ زده ام را بگیر و انگشتهایم را بشمار. بشمار روزهای بد با هم بودن را نمی توانی. در اولین شمارش می مانی، می دانم. به یک که می رسی، هنوز نگفته ای که یخ دستهایم آب می شود و گرم ِ گرم، زیر نوازش سرانگشتان پر احساس تو. رگهای ما در هم تنیده شده و هیچ کس نمی تواند اینهمه التهاب را از ستاره باران آسمان من و تو بگیرد. سنگی که پیش پای ماست خجل از قدمهای من و توست. بشتاب که رسیدن و نرسیدن هامان یکی است. سلولهای ما در زایش یکدیگرند نه خویشتن. از من به تو، از تو در من. شب که می شود ماه که می آید من رو به آسمان تو دارم و سر انگشتانم در طراوت زلال دیده ات مژه تا مژه بال میزند.
روزها می آیند و از پی هم می روند و ما شتابان لحظه ها را لمس می کنیم بی آنکه کسی بداند که کجای زمان رخنه کرده ایم و در کدام خلوت بی انتها خفته ایم. چه باک اگر سقف ها فاصله ها را به رخ می کشند و دیوارها مانده اند بر جا انگار ستونهای سنگی.دستهای نامحرم اینجاست. حس همه چیز تو را و نبض بودنت را می رساند تا همه وجودم. نگاه کن حریم این قفس را تو گشوده ای تا وسعت بی انتهای بهشت خدا. که پر بکشم و ببالم که در قفسم. رؤیاها می آیند دیر یا زود، و ما در کهکشانی از آبی دلهامان جاوید می مانیم. رؤیاها می آیند دیر یا زود، و ما روی بوم ها رنگ در رنگ، روی قوس رنگین کمان هر نگاه عاشقانه میرقصیم. بگذار بگذرد این هفته های بی فرجام و کشدار. بگذار حضورشان را به ریشخند بگیریم. بگذار هزار هزار بار آفتاب بیاید و بخندد و شب بستیزد و به تاراج ببرد همه لبخندها را. بگذار بگذرد. باران که بزند روی همه گلها به خنده باز می شود دوباره، باکی نیست از ستیز نابهنگام شبهای بی ستاره. باران که بزند لطافت هر قطره بر روی گلگون گونه هایمان و چراغانی چشم ها جلوه ای خدایی می کند و دست شب کوتاه است از این همه نور. باران که بزند من در تو و آغوش گرمت پناه می گیرم و یک نفس به آرامی خواهم کشید.
باران که بزند...
سلام ...آخ اگه بارون بزنه ...اگه بارون بزنه ...
Posted by: sahra at July 22, 2005 08:11 PMسلام به دوست عزیز.... ممنون که به من سر می زنی. نوشته ات از عاشقانه های زیبایی بود که تا حالا خوانده ام... همیشه عاشق بمونی....
Posted by: گلاره at July 22, 2005 06:44 PMسلام
فوق العاده بود
قلم شيوا و شاهكارتان را ستايش مي كنم
قربان شما مسعود
راستي لينك شما با كمال افتخار در رديف دوستان من جاي گرفته
آخ اگه بارون بزنه......
Posted by: Ali at July 20, 2005 09:18 AMباد صبا به روز شده پرنيان جان
Posted by: باد صبا at July 20, 2005 08:57 AMسلام........................................
Posted by: سارا هیرمند at July 20, 2005 06:50 AMسلام پرنیان عزیز...بسیار زیبا می نویسی ...
مارا چه باک از آتش تابستان و سوز سرمای زمستان که بهار خواهد آمد و در زیر باران ما جوانه می زنیم...و عاشقانه خواهیم رقصید...
در پناه حق
اگه بارون بزنه... آخ اگه بارون بزنه...
Posted by: باد صبا at July 19, 2005 01:45 PMو چه زيباست ديدن اين همه اعتماد به جفتي دنيايي آيا واقعا پيدا مي شود ؟مي گويم آري مي شود و قيمتش را با ثروت روح مي توان داد .مي بيني چقدر مي توانيم سرمايه دار باشيم و آنوقت چگونه از فلسفه ي سرمايه داري با بار منفي اش مدام سخن مي رانيم ...... مي توان ثروتمند بود همانگونه كه تو نوشته اي و تازيد و رفت ......... حق يارت
Posted by: rah at July 18, 2005 05:48 PMپرنيان عزيز سلام:
مثل هميشه زيبا بود و پر احساس! و من از ديدن اين همه عشق پاك وآسماني غبطه خوردم. وچقدر دستهاي دلم تهيدست جلوه ميكنند !! ولجوجانه مشت بر سينه دل مي كوبند! بيچاره دلم كه هميشه اسير روح سركشي بود كه از سايه هاي گرم عاشقانه گريزان !! و حتي لختي تاب تحمل زير سايه ماندن را نداشت زود سردش ميشد حتي با آن همه شور آتشين عشق!
قراري بسته ام با ميفروشان/كه روز غم به جز ساغر نگيرم
Posted by: hamidreza at July 18, 2005 11:44 AMخيلي زيبا بود پس از مدت ها پرو بالي زدم در خيل روياهايي زيبا و سبز. و نفس كشيدم در هواي مطبوعي از مهر در اين بازار مكاره كه آفتاب دوست داشتن و دوست داشته شدن از سر ما رفته است.
Posted by: Fereshteh at July 18, 2005 05:34 AM