August 03, 2005

تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد

                                           

عکس از خورشید خانوم


صدایت هست، من دردمندانه پیش میروم. تا صدایت هست نفس هست. تا صدایت هست حضورت معنا دار می ماند. گاه گم ات می کنم در گذر و دردِ گذشتن روزگارم. گاه گم می شوی به خود و نه به کوتاهی من. اما هر بار پیدا تر از پیش می آیی و می نشینی مقابل این خسته و هوایی می آید و می رود. از تو دارم این روزها، هر چه دارم را. اگر قابی مزین می کند دیوار اتاقم را ز توست. اگر از نردبان بالا می روم و گاه خیز میگیرم چند پله را یکجا همه از برکت و لطف حضور تست، که اینجا امیدی نیست. تمام که می شود لبخند تلخی می ماند که کاش بودی اینجا این پایین،کنار من، روبروی ام نه در خیال، تا بخندم از ژرفای وجود. تا ببینی که نگاهی از تو چه می کند با من. دستهایم جوانه می زنند مدام در دستهایت که باشند.
می ایستم به شکرانه و نماز می گزارم. دستهایم می ایستند کنار سنگینی سرم و هنوز نگفته ام الله...که قد می کشی مقابلم و نمی گذاری. دستهایم رها می شوند تا صورتت و دست می کشم همه خط های دوست داشتنی را و حجم مقدس قامت بلندت را کران تا کران. زل می زنم در نگاهت که عاشق تر از پیش نگاهم می کنی و عاشق تر از همیشه می خندم از ژرفای وجود. حمد می کنم تو را که رحمانی و رحیم. به ستایش می نشینم ات که همه وجودم در دست تست.مالک هر نفسم. و روبه سوی تو دارم و بس و سر تعظیمم مقابل تست که به سجده طاعت می نشیند. برسان مرا به راهی که می خواهی. و بازدارم از هر بیراهه ای.
دستهایم به انتهای صورتت نرسیده که گرم لبهای داغ تو می شود و می ماند و به رکوع می کشاندم که هزار بار نجوا کنم که پاکی و بی مانند و عظیم. دستت را حس می کنم روی شانه های لرزانم و راست می شوم مقابلت پر می کشم تا لبخندت و چگونه نگاهت کنم و به سجده نیافتم اینهمه عظمت را. که  نجیبی و حمد تنها بزرگی تو را سزاست. مکرر سجده می کنم تو را و هر بار بال در بال عشق می سایم...
به خود که می آیم نیستی و دامن دامن ستاره پاشیده ای و کهکشانی در خیال دور شده ای و من آرامم و نقش ماه گون تو می رقصد و می تابد. می بارم و سبز است همه چیز و سرخ اند تمام پنجره ها آسمان آبی و دریا آرام. چه می کند مهر تو با من چه بیخود شده ام کنار سرخی تو که در رگهای وجودم جاریست خدا کجاست؟ و من که را به تسبیح خوانده ام؟!
      تو ...تو ... تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد! 

پرنیان August 3, 2005 07:32 AM
Comments

man az inke ba sity shoma ashen shode am besiar khosh hal hatm agar zahmati nabashad baray man akshay az tabiat bef restid khily mamnon

Posted by: behroz parnian at December 29, 2005 02:39 PM

زييا بود و لبريز از شعر. مرا ياد «معشوق تويي، کعبه و بتخانه بهانه است» انداخت.

Posted by: کیا at August 13, 2005 04:11 PM

هزار بار در لحظات بي تابي فرياد كشيده ام كه چرا نمي آيي همينجا روبروي من كه حرفي بزني بي نشانه... تا بدانم... اما باران هميشه نشانه است. ديشب كه اينجا-تهران- باران آمد انگار همه ي فريادهايم آب شد و رفت و من ماندم مست اينكه پر بودم از او...

Posted by: باد صبا at August 12, 2005 01:47 PM

كه هنوز من نبودم كه تو در دلم نشستي

Posted by: علی at August 11, 2005 10:19 AM

عجبا نماز مستان چه نماز باشد آخر
كه نداند او زماني نشناسد او مكاني

Posted by: باران at August 9, 2005 07:14 AM

زیبا می نویسی.. موفق باشی به من هم لینک بده

Posted by: dr at August 7, 2005 11:27 AM

پرنيان عزيز سلام .... نوشته ي عرفاني زيبايي بود خيلي لذت بردم نوعي معاشقه با محبوب در بهترين حالتش و بهترين جايگاهش و بهترين وقتش ... دستمريزاد كه حال و هواي شور انگيرت بسيار به دلم نشست بروم در اين تنفس عاشقانه دو ركعت شكرانه بخوانم ... خيلي احساست بمن جان داد سربلند باشي و هميشه در حرم عشق ...

Posted by: رضا at August 6, 2005 08:36 PM

مکرر سجده می کنم تو را و هر بار بال در بال عشق می سایم...
سلام ..عشق و خدايي كه همين نزديكي ست و چرا گم شده ام ؟؟....شاد باشي نازنين

Posted by: sahra at August 6, 2005 04:29 PM

سلام دوست خوبم
مطالبت مثل همیشه خواندنی و دلنشین است اما فکر نمی کنی وقتش باشد یک تغییر و تحولای در موضوع هایی که انتخاب می کنی ایجاد بشود؟
شاد و پایدار باشی

Posted by: خیال تشنه at August 4, 2005 08:50 PM

سلام بسیار زیبا و قابل تامل بود.... و صنم را خوب بنگری نشانی از او دارد و می توان سوار بر آن به نماز ابدیت ایستاد..
موفق باشی

Posted by: فانوس خیس at August 4, 2005 04:22 PM

چقدر دوست دارم اين پستت را پرنيان

Posted by: Sara at August 4, 2005 12:07 PM
Post a comment









Remember personal info?