August 20, 2005
روز من

پلک هایم به نبض داغ زندگیِ خفته در لبهایش، جمع شد و لذت دنیا یی در رگهایم جان گرفت و رفت تا لحظه حیات را در من زنده کند و متولد شدم در آیینه نگاهش. پر حرارت دست کشید روی پوست تبدارم و مگر می شکست آیینه که بغضم بشکند! انگشتش به اشاره از پیشانی لغزید تا گودی چانه و بوسید که:
"روز دلنشین تست و هر چیز که عطری از تو را در خاطرم زنده کند مرا دوباره متولد می کند"
بغضم تکه شد. مثل شیشه های رنگی روی نرمی شانه اش و عاشق شدم بیشتر از پیش دوباره و دوباره در صبحگاه روز من. مثل رویش زرد خورشید در آسمان، مثل لحظه حیات، مثل اولین چکه باران، مثل حضور تو در مستی های بی پایانم.
مثل تو در آسمان
سلام ..مثل اولين چكه باران ...زيبا بود و پر احساس ...شاد باشي نازنين
Posted by: sahra at August 24, 2005 08:48 AMسلام!زيبا بود!شاد باشي
Posted by: حسین at August 23, 2005 04:02 PMپرنيان عزيز سلام:
واژه هايت مرا به تعليق و خلسه مي برد! و خيال چكه باراني كه مرا مست كند چشمهايم را مي شويد وآبي ميكند! پاينده و برقرار باشي
خيلي خوب بود پر احساس و زيبا
Posted by: علی at August 22, 2005 09:26 AMچه مستانه مشق عشق كرده اي ! دستت درست.
Posted by: mirzaa - ghalamdoon at August 21, 2005 05:13 PMسلام
يك احساس پاك يك قلم رويايي و دلهايي كه از زور خستگي زير هر سايبان ............ خدايا اين چيز ها را از ما نگير چون ديگر چيزي نداريم
بگذريم
زيبا بود دوست عزيز
قربان شما مسعود
نوشته ات را خواندم تا آخر دوباره برگشتم واز نو خواندم ودوباره....سبك شدم...نفس كشيدم...وساعتها به اولين چكه باران فكر كردم..
Posted by: التهاب بی پایان at August 21, 2005 04:27 AMچه انرژي خوبي داشت پرنيان نوشته ات... مرسي
Posted by: باد صبا at August 20, 2005 07:59 PMسلام نازنين !مثل هميشه زيبا مثل هميشه با احساس ...هميشه شاد باشي
Posted by: sahra at August 20, 2005 03:58 PM