October 11, 2005

بی تو بسر نمی شود

             جاده جوانرود- کرمانشاه تابستان 84
بیا اینجا بنشین کنار من. وقتی تمام تو می شود منِ من. وقتی روزها را دست می کشیم و هیچ گردی روی خاطره لحظه هامان ننشسته. تو بگو سالی گذشت ! من می گویم همین دیروز ! نه همین لحظه پیش، همین لحظه
.  می دانی به چه می مانیم. نشسته ایم پشت در پشت و تکیه کرده ایم به آرامی به یکدیگر. نگاهمان دور است و این فاصله را حس نمی کنیم مگر دمی که تکیه گاه هم نباشیم. که حضورت برود از احساس تیره پشت من، آنوقت من واژگون شده ام. نشده ام که؟ پس هستی و تکیه کرده ام به تو. بگو روبروی من پنجره ایست رو به دیوار! می گویم باشد. بگو روبروی تو هزار در تو در تو ست، باشد. بگو نشسته ایم رو به تاریکی و کسی نیست که شمعی روشن کند! باشد ... باشد. عین نوری شمع را چه حاجت وقتی هستی می بینمت، می بینی ام و همین کافی است.

گفتی لحظه ای با تو بودن را به دنیا نمی دهم.

گفتم: همه دنیا اینجاست.

گفتی هستی وقتی برای حس تو یک بوسه فاصله است

گفتم سرخ شده همه چیز

گفتی داغم، داغ بودن تو. تمام بیا

گفتم تمام منی

...
می بینی کلام با ماست. وقتی می ایستم روبروی تو و از حرکت دوار الکترونها حرف می زنم. وقتی بارها را برمی دارم و می گذارم. وقتی پیوند ها تشکیل می شود و ساختار نو می شود. وقتی دلم می گیرد از شکست پیوند ها! تو بگو گرماگیر. می گویم: نیست توان آن که بگسلم! کلاس از هم می پاشد و من سیر می کنم در آسمان، روی ورق هایی که قانونها را نوشته اند. مبهم و بی معنی! از میان تیله ها می روم تا لبه طاقی پنجره و کوه می آید مقابلم کوه بیستون.

می دانی اینجا که هستم. باید میان هر کلامم یکبار ذکر فرهاد بگیرم تا قانونها را دوباره معنی کنند و هر بار عشق بماند و تو. باید تار عنکبوتهای ذهن خاک گرفته شان را بتکانم هر بار بی هیچ قانونی تا تجربه کنند عاشقی را هر بار که بیستون می آید تا دم گلوی خشک من. هر بار که نگاه می کنم به تو، وقتی می آیی روبروی من می نشینی، خط می کشم روی همه آموخته هاشان.

پرنیان October 11, 2005 10:13 AM
Comments

It is so many years I am looking for a Parnian who was my classmate so many years ago. I just came across this web site ! I am hoping you are my old time friend in Marjan !! If you are I would be delighted if you would get back to me. If you are not the Parnian I know, then congratulation again for your beautiful, web site . Hope to find my friend Parnian !!Leyla

Posted by: Leyla at January 23, 2006 12:52 PM

سلام پرنيان عزيز خيلي متن ظريفي است البته نميدانم مخاطب ات كيست ؟ ولي حرفهاي صميمانه اي است همراه با عشق ..... و از آنجا كه چاشني كيمياگري دارد اميدوارم اين پيوند هميشه از جنس كووالانس باشد محكم و پايدار نه از جنس واندروالس سست و بيمقدار كه هر آن بيم هجران آيد

Posted by: رضا at October 22, 2005 07:09 AM

ممنون كه به من سر زدي! نثرت بسيار زيباست و آدم را مي برد تو ي حال و هواي عاشقي!

Posted by: نعيمه at October 14, 2005 09:40 AM

سلام ..عاشقانه آرامي بود و البته زيبا ..يك عاشقانه آرام از يك روح لطيف ...شاد باشي نازنين

Posted by: sahra at October 13, 2005 02:12 PM

و هربار خط مي كشم... واي

Posted by: باد صبا at October 13, 2005 01:57 PM

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

الحق که متن زیبائی بود

Posted by: علیرضا at October 12, 2005 09:52 AM

پرنيان , واقعا شمع را چه حاجت وقتي من و تو.من شده ايم. پرنيان باز هم بگو. بگو , تشنه ام. مولكولها را رها كن. پرنيان دل كنده ام از شكستن پيوندها ,مدتي ست....پرنيان در كجاي نقشه جغرافيا تو را بيابم تا سيرابم كني.پرنيان

Posted by: التهاب بی پایان at October 11, 2005 01:34 PM

سلام بسیار زیبا بود و عشق تمام قانونهارا بر هم می زند...یا حق

Posted by: فانوس خیس at October 11, 2005 12:09 PM
Post a comment









Remember personal info?