November 14, 2005
سه گانه
1.
میان چشم های خیس اعتقاد تو و دستهای باز اعتمادت در هروله مانده ام در شک بی پایان. تا به چشمهایت معتقد شوم دستهایت را بسته ای! خفه شده ام در این ابهام و در بهت تو در هراس.
می بینی چگونه حریص کلام تو ام؟ که بگویی " دوستت دارم".
می بینی چگونه لالِ سخنم؟!
دیوارها رقصیدند و دود شدند و رفتند و من میان فضای کویری بی دیوار مانده ام. قطره قطره چکیدم روی بایرِ نگاهها و تو روئیدی در این فصل سوز و سرما.
بردی ام روی دار و نفس هایم به شماره که افتاد رها شدم.
پا پس نکش... های... از زیر چوبه دار.
بمان و جان دادنم را ببین. که هر روز به شماره می افتم و باز به نگاهی زنده.
سرم در دَوَرانِ دوران گیج مانده و زخمیِ زخم کهنه خویشم در هم آغوشی دستهای یخی و تن های هوس آلود عرق خیز. دوباره بوی تعفن می آید از لاشه من.
نیستی...نیستی که آب شوم و برویی مثل عشق.
2.
چشم هایم که از من گرفته شد، ماند دو پنجره سیاه که کور سویی از دور سرخ می کردشان و ملتهب. باران میزد شورِ شور و بی امان.
بستم هر دو پنجره را و داغی لبهای تو شد حس وجودشان.
روی پلکهای پنجره و سرخی اش رد پای مهر تست و خیسی اش نبودنت.
پنجره های تیره را حاجت حضور نیست. می شود رنگ بپاشی رویش، سیاهِ سیاه، یا گل بگیری و سیمانی دورش!
آنوقت زل بزنی به شب.
چند روز چشمهایت را رنگ بزن تا بدانی چه می گویم.
امروز باز کردم چشمهایم را رو به زیبایی های مقابلم. باز آمدی و نشستی و امید آمد مثل بوی عطر بهار در خزان برگ برگ من.
دستهایم را کنار هم گذاشتم رو به خدا که نگیرد از من همه من را!
سخت است رو به دیوار باز شود پلکها، رو به شب
سخت است سخت...
3.
صداي خنده ها ي پيچيده در گوشهايم هنوز زنگ مرگ دارد. با همان منگوله مضحك. ما بسته اين اسناديم. آويزان و گاه حس مي كني جهان وارونه مي شود و معلق اگر نگنجيم در اين چهارچوب كذايي!
عمر مي آيد و لحظه لحظه آب مي شود مقابل چشممان بي آنكه درنگ لحظه ها را بسنجيم به ترازوي آتشين. رنگ خاكستري ما رنگ درد گنگي است. تو حس مي كني عمر است عمر تو عمر ما! خيال باطل بودن، روي جاده ها قدم زدن و قدم زدن تا كجا؟ كدام ما به قربانگاه مي رسيم ؟ كداميك از ما ؟ بگو!
قرباني روزمرگي شده ايم و چه فاصله ايست از اين مقتل تا آن قربانگاه. من كجايم؟ تو كجايي؟ ما كجا ميخكوب اسناد شده ايم ؟!
......« ای مزدا» .......
........« ان زمان که خرد پاک تو فراز اید،توانایی مینویی واندیشه نیک،با کنش خود»
........« جهان را به سوی راستی پیش می راند و پارسای» ........
ای مزدامی خواهم
........« تا ان زمان که ستایشگر ودرود گوی تو هستم» ........
.......« پیوسته از نیروی بیکران تو برخوردارگردم.» .......
گزیدهای از گاتها
ممنون از آمدنت پرنيان... حالا باز نوشته ام باز به بهانه ي از دست دادن يكي ديگر...
Posted by: باد صبا at November 28, 2005 11:09 AMدرود
خيلي وقت بود كه سر نزده بودم.
مثل هميشه با خوندن مطالبت يك حس خوب بهم دست داد.
اگه ممكنه تعداد پست هاي وبلاگ رو كم كن تا زود تربالا بیاد.
با سپاس و بدرود
"قرباني روزمرگي شده ايم و چه فاصله ايست از اين مقتل تا آن قربانگاه. من كجايم؟ تو كجايي؟ ما كجا ميخكوب اسناد شده ايم ؟"...
فاصله هااااااااااااااااااااااا
هر وقت آپ كردي خبرم كن...
مرسي
خانوم جان خودت كه نمي نويسي لا اقل به ما سر بزن.
Posted by: باد صبا at November 25, 2005 08:40 AMسلام با يک شعر تازه به روزم منتظر حضور سبز شما هستم
Posted by: علي رضا خسروي at November 24, 2005 09:29 AMسلام ...گفت روزمر ِگي امانم را بريده بود الطافتي شد و كسره "ر"برداشته شد حالا دچار روزمرگي شده ام ..دستهايم را رو به خدا گرفته ام تا مرا از من بگيرد كه گريزانم از خويش !
Posted by: sahra at November 22, 2005 03:45 PMتو صنم نميگذاري كه مرا نماز باشد ! سلام . نميدانم چرا وبلاگتان را با وسواس تمام خواندم . بعضي پستها را دوباره و بعضي ها را چند باره !. شايد به خاطر احساس بكري بود كه در آنها يافتم . زلالي نوشته هايتان درخور تحسين است . هميشه زلال باشيد .
Posted by: آینا at November 20, 2005 06:21 PMسلام ممنون كه به من سر زدي
بسيار زيبا خيلي وقت بود كه ...
من شما رو لينك مي كنم تا بازم سر بزنم
موفق باشي عزيزم
تو این آرامش و سکوت مرگبار با خوندن وب نوشته هات حس غریبی به آدم دست میده. تا جاییکه میخوام فریاد بکشم. فریادی که در تمام ابعاد زمان و مکان حس شود.
دلم واسه وبلاگت تنگ شده بود اما امروز تونستم بلخره بازش كنم .. دوستت دارم
Posted by: banafshee at November 18, 2005 11:26 AMگاه از این همه شفافی احساس لال می شوم. بیان چه واژه و احساسی می تواند زیباتر از این احساس باشد؟
Posted by: خیال تشنه at November 18, 2005 05:55 AMدلم واسه خوندن دوباره نوشته هات تنگ ميشه....
نوشته هات حس عجيبي داره...
پيچيده تر از من بود. پيچيده تر از ذهن من... بيا كتابخانه مان سوخته و باد صبا به روز شده به بهانه اش.
Posted by: باد صبا at November 17, 2005 10:34 AM"بمان و جان دادنم را ببين"
جالب است.
زيبا مي نويسي و بارها گفته ام حسي عجيب و گنگ د ر نوشته هايت است كه نميدانم چگونه وصفش كنم.
"...من میان فضای کویری بی دیوار مانده ام. قطره قطره چکیدم روی بایرِ نگاهها و تو روئیدی در این فصل سوز و سرما..."و...
خيلي زيبا مينويسي...حس خوبي به آدم دست مي ده...
..."و امید آمد مثل بوی عطر بهار در خزان برگ برگ من..."
دلت بهاري باشه هميشه
موفق باشي
سلام خيلي زيبا و عاشقانه است ... و به راستي هر سخني كه از عشق بر آيد لاجرم بر دل نشيند ..
Posted by: رضا at November 15, 2005 08:31 AMپرنيان من
Posted by: التهاب بی پایان at November 15, 2005 07:51 AM