December 21, 2005
یلدای تو

از تو می نویسند این شبها از سیاهی تو و یلدایی ات. از انار و سیب و سرخی هندوانه، از شعر و فال و حافظ، از عشق. هر سال می گویند و تو هنوز سیاهی و بلند و کشدار، هنوز تولد خورشیدت گفتنی ست و شنیدنی، و رنگت دلنشین. هنوز هم ستاره های تو چیدنی است وقتی تا صبح ثانیه ها در طراوت و تازگی هوای سرد بخار می شود رو به آسمان. آنروزها برف بود و این روزها غبار. چه تفاوتی دارد که آسمان برفی است یا نه.
هنوز خاطر لحظه های ناب لبخند پدر می آید و می ماند.لذت داغی کرسی و مجمعه بزرگ مسی، درخشش دانه های انار و دست های سفید مادر. می دانی یلدا که می شود می نشینم رو به پنجره و تنهایی را با تو قسمت می کنم. همه خاطرات سالهای یلدا را، می گذارم و میرسم به تو. کنار همه یادهای دور، خاطره تو نزدیک است. بوی تو و حضورت همه آن خاطرات کهنه را چنان زنده می کند که انگار همه شبها آنجا بود همه چیز.
پدر، تو...انار، تو...سیب، تو...سرخی، تو...خورشید، تو... مادر، تو...شعر، تو... عشق، تو......
می بینی؟ یلداهای من نه دیگر سیاهند و نه طولانی و بی پایان، که نیازی به سرور باشد که نحسی اش برود.
می بینی؟ شب نیست اینجا من بلند ترین روزها را شاهدم با تو.
کسی می داند بلندترین روز را چرا به انتظار نمی نشینند مردمان؟
من بلندترین لحظه های نورانی ام را از تو وام گرفته ام. بمان که نور باشد و عشق و مهر.
بمان که هزار ستاره می شوی آسمان را و پنجره دیگر تیرهء شب نیست.
سلام! اين نجواي نام پدر چه آرامشي را مي نشاند ميان سرگرداني هاي ما!!!
به باغم بيا كه سيبهايي هم خانه سيبهاي تو دارم! از ديار عشقي آسماني...
بسم رب المهدی(ع)
ناله های فراق:
خودم می دانم که اعمالم دلت را پر از خون کرده ، خودم می دانم وقتی که هر هفته نامه اعمالم را به تو می دهند آنها راکه می خوانی
نمی گذارند حتی یک لحضه هم تا هفته دیگر لبخند بر روی لبان مبارکت باشد، ولی با همه این ها خیلی دوست دارم شرمنده ام اما باز هم برایت می نویسم آخه جز تو کسی نیست که حرفهایم را گوش کند به هر که می گویم فقط می خنددُ، مسخره می کند.
آخه آقا جون هرکسی زانوی غم بغل گرفته و داد از مشکلات و گرفتاریها و از غربت خویش میزند.آخه هیچ کسی به فکر دیگری نیست، هرکس به گرفتاری خود مشغول است واعتنایی به دیگران ندارد.من می دانم جز تو کسی به فکر عاشقانت نیست.
باز هم از درد هایم میگویم.باز هم از غریبی،از قلب های شکسته،از پاهایی که دیگر حال راه رفتن ندارند،از دست های ناتوان،از چشم های بی سو و خسته،از فراموشی عاشقان ِ به خاک خفته و زنده های گمنام؟
تا کی به چشم هایم بگویم به انتظار بنشینید که بالاخره روزی خواهند تو را دید؟تاکی به گوشهایم بگوم که روزی صدای پاهای نازنینت را خواهند شنید تاکی به قلب ِ خسته ام وعده دهم که تو خواهی آمد آخه ترسم از این است که تو بیایی ، من آنروز مرده باشم؟
آخه تا کی به عشق ِسان ِموجی بنشینم در حالی که ساحل را نمی بینم ؟یابن الحسن تا کی به حسرت بمانم؟
یوسف زهرا فقط تویی راز دار ِ این دل ِ خسته و فقط تویی امانت دار قصه های من. مهدی فاطمه به امید ِ تو زنده ام و چرخ زمان به امید ِ ظهورت می چرخد و خورشیدُ ماه ، آسمانُ ستاره ، کوهُ دریا به امید ِ آن که روزی می آیی استوار مانده اند. اگر جز این بود،هیچ کدام تابِ استقامت و ماندن نداشتند.
التماس دعا.
سلام و وقت بخير از طريق وبلاگ اسب وحشي(بهار) كه (هر كجا هست خدايا به سلامت دارش) با شما آشنا شدم
از بابت بلندترين روز را به انتظار نمي نشينيم زيرا هميشه شبهايمان به در انتظار بوديم و از اين بابت كه طالب خورشيديم و از نسل نور و كوروش و داريوش از نسل آتش هستيم آزادي
هر روز را با تفالي به حافظ شروع ميكنم خوشحال ميشم كه شما را نيز در كنار خود ببينم. همانطور كه بهار هر روز مارا سرافراز ميكرد
ميزبان هر روز شما با حافظ : سهيل
احمد عزیز
تفسير لحظه ها تفسير ماست و عمر و لحظه های آن. هر لحظه بی هدف دود شده و
لحظه های ناب ما عمر ماست تو بگو چند سال داری؟
متن زيباي بود و من را به روياي سبز خيال برد دلم را در زمستان به بهار
به من هم سر بزن خوشحال ميشم
و هميشه از اين متن هاي زيبا بزار كه آدم بي خود شه و به اوج عرفان برسه
دیشب که داشت تمام می شد: صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن/ دور فلک درنگ ندارد شتاب کن. توی گوشم داد می زد. اما باز هم هیچ تفسیری نداشتم از این همه سرعت که توی زمان بود و سکونی که توی من موج می زد. پس سعی می کنم کمتر تفسیر کنم تا راحت تر زندگی کنم زندگی ؟ خواب؟ شاید هم زندگی _ خواب.
Posted by: ahmad at December 25, 2005 09:47 AMانقدر یلدا نوستالژی بوده ؟
Posted by: احمد at December 25, 2005 09:19 AMسلام...سلام...سلام
بمان که هزار ستاره می شوی آسمان را و پنجره دیگر تیرهء شب نیست...
آنقدر زيباست كه هيچ نگويم بهتر است...
خوشابحالت پرنيانم...خوشابحالت...چقدر آرام ميشوم وفتي نوشته هايت را
مي خوانم و تو نمي داني...
حضور سبزت كوچه هاي پاييزي ام را شكوفه باران كرد...هر چند كوتاه گذشتي!...ممنون از حضورتان
خدانگهدارت
دلت بهاري
اين قدر ساده وارد دل آدم ميشي كه حتي صداي پاهات نمي آد!واقعا دوست داشتني مينويسي......... هموتره باغ من منتظر عطر سيبهاي تو هست!!!!!!!
Posted by: maryam at December 24, 2005 11:14 AMفقط ميتونم بگم كه نوشته هات به آدم آرامش ميده.
مثل هميشه زيبا بود.
براي اين شايد بلندترين روز را جشن نمي گيريم كه تا روز هست يادمان به شب شدنش نيست... اما شب... انتظار و انتظار... اميد و خستگي... تلاش براي پاسداري از نهال اميد كه روز مي رسد...
Posted by: باد صبا at December 23, 2005 06:57 PMشب نیست اینجا من بلندترین روزها را شاهدم با تو...
هرکدام از این جمله ها خودش به تنهایی شعر است. کامنتی هم که برای من دادید شعر زیبایی بود و از این بابت و توجه ای که داشتید به داستانم ممنون. این داستان ادامه دارد. خوشحال می شوم خواننده اش باشید...
صمیمانه
يلدا مبارك
عزيز
جاي پدر مهربانت خاليست
Posted by: علی at December 22, 2005 09:10 AMسلام ..يلدا براي دل روشن تو از همه شبها و روزها روشن تر نيست ؟همانطور كه براي دلهاي شب زده روشن ترين روزها طولاني ترين يلداهاست ؟...شاد باشي نازنين
Posted by: sahra at December 22, 2005 08:52 AMسلام . روزهايت هميشه بلند و يلدايت مبارك !
Posted by: آينا at December 21, 2005 11:14 PMsalam
baz ham zerafate ehsas,baz ham tapeshe ghalam, baz ....
tamame vojood va afkare adam yaladaei mishe talaghie yek yaldaye vaghei va yek yaldaye majazi(electronici) ,
هنوز خاطر لحظه های ناب لبخند پدر می آید و می ماند,...,درخشش دانه های انار و دست های سفید مادر
zibast,
...
m.a
