February 09, 2006
عاشورا

روز عاشوراست و بارانِ سنگین. کاش دسته های عزادار با آن لباسهای یک لا و پاهای برهنه، با کودکان و زنان عاشق سرما نخورند و آتش دیگهای نذری روشن بماند. نشسته ام زمین گیر خانه و توان رفتن کنار پنجره هم در من نیست. با آن حالی که این هفته داشتم زنده ماندنم هم عجیب بود.
دیشب پدر در خواب آمد و برای اولین بار چشمهایش را سرخ اشک دیدم! هراسانِ من. در آغوش فشرد مرا و گفت:
منتظرت بودم تو تنها مانده ای در غربت من هم اینجا تنها تر.
شب کلاهش روی سرش بود و نیمه شب دم در نگران مانده بود. دستم را گرفت و با خود بدرون خانه قدیم برد. انگار هنوز بعد اینهمه سال دلش آنجاست پدر. چشم هایم را باز کردم و ناباورانه به قاب عکس اش که هنوز روی دیوار است و آرام بخش من نگاه کردم. آنقدر خوابم واقعی بود که مدتی گذشت تا باور کنم زنده ام. مادرم می گفت در خواب با مردگان رفتن یعنی مردن. دستهایم را در تاریکی روی زمین کشاندم و خودکاری و ورقی، شروع کردم به وصیت نوشتن. چه داشتم و چه اهمیت داشت جز سفر حج که هنوز مانده بود در نوبت. سپردمش به عزیزی و با گوشی موبایل چند پیام فرستادم. دستهایم را روی سینه فشردم و پاهایم را به رسم مردگان کشیدم تا انتها. نه وحشتی بود و نه هراسی. نگران هیچ چیز نبودم جز مادرم که آرامشش آرزوی من است در این سالهای باقی. شهادت گفتم و به چشمهای منتظر پدر چشم دوختم. نوری از اتاق کشیده شد زیر پلکهایم، حس کردم جان دادن چقدر راحت است. و به انتظار ماندم...
صبح که دمید من بودم و پدر. طول کشید تا حس کنم نفس هایم را.
-----
خستگی مفرط، کوفتگی و درد و درد و درد و من، ناتوان از هر کاری حتی نفس کشیدن.
کسی می آمد و می رفت. صداهای موهوم می پیچید و هیچ توانی نبود. چیزی مقابل چشمهایم حرکت می کرد مدام و نمی شناختمش. دستی سرد روی پیشانی ام نشست و ناد علیا در گوشم پیچید. گوش سپردم، پدر بود که تب می گرفت؟
هراس نبود، ترس نبود، بی تابی بود و بس. برزخ سرد و لرز مدام. می گریستم انگار صدای ناله ام هم عذاب آور بود. مایع لزجی دهانم را پر کرد، تکانم دادند، سرم گیج رفت و دوباره جسم سپیدی مقابل چشم هایم تکان خورد. بدنم کوفته و بی رمق، داغ و سرد، حس غریب جان دادن...
زیر پوست تنم بغضی می ترکید و روان می شد روی سرما. رنگهای بی رنگی، سیاه و سفید درهم با رشته های آویزان، همان نوارهای قرمز در تاریکی مطلق.
خون می زد از شکاف روی سرم. تنه ای با یک دست و بی پا و استخوانهای نمایان مقابلم افتاد. پرتاب شدم ته فضای بی انتها و دستی گرفت مرا و بازم گرداند.
نگاه کردم، ازدحام و خفگی کلافه ام کرد. گریختم تا ته جنگل سرد و پاییزی. تاریک و بی برگ، نور آبی دور می کشاندم، کسی آن انتها سیاه پوش دست گشاده بود . می رفتم و دور میشد، باز می گشتم و می آمد. مه غلیظی می چرخید و صداها می پیچید. بیهوده دست و پا می زدم. روی تن خود نشسته بودم و سنگینی را حس می کردم. جسد بی جانم را نگاه کردم و جدا شدم. خزیدم روی سنگها، کفن پوش و خیس. باران می زد روی گلهایی که پاشیده می شد روی تنم. چشمهایم بسته بود و من دور شدم.
سجاده ات گشاده بود وقتی زانو زدی و صدای هق هق ات در تنگنای خاک پیچید. ایستادم میانه جنگل تاریک
تو بودی و پدر
من بودم و خدا
فرو رفتم در گِل
فرو رفتم
فرو رفتم
...
عزيز دل... ممنون كه آمدي و با اينكه غير فعال بود نوشتي... خيلي ممنون. حالا باز باد صبا به روز شده و پيام هايش هم فعال است.
Posted by: باد صبا at February 19, 2006 11:02 AMو چه حس عجيبي را تجربه كردي...اميدوارم اين تجربه هاي عميق راهي باشد براي شناخت بهتر خودت و زندگي.
Posted by: niyayesh at February 19, 2006 04:37 AMبه حرمت ِ عشق خود را شکستم
اما به خاک ِ غربت نشستم
به انتظار ِ رسيدن ِ تو
خود را به خاک ِ هر جاده بستم
اسير ِ عشقم با اين تن ِ سرد
سر در گريبون در تيره ي درد
در فصل ِ گلريز تنها گل ِ عشق
پژمرده و خشک، دلخسته و زرد
سلام ...عاشورا و لطافت كلام تو و شوري اشك و ..همين ها بايد باشد راستي خوبي نازنين ..؟
Posted by: صحرا at February 15, 2006 07:40 AMباز به روز شد باد صبا.
Posted by: باد صبا at February 14, 2006 10:07 AMتو بودي و پدر...
واقعا" كه زيبا مي نويسي واژه ها لطيف و دلنشين هستند
بعضی ها پرنده اند . بال دارن . دیدی بال زدنشونو ؟ بال هاشون یه لحظه بالا میره و لحظه دیگه پایین میاد . پرنده ها مجبورن اینجوری بال بزنن . اگه بال هاشون رو همیشه بالا بگیرن که نمی تونن پرواز کنن . بعضی ها پرنده هاند . بال دارن . بال پروازتو نبند پرنیان . همیشه لحظه اوجی هم هست . این رسم پرنده بودنه .
Posted by: زینب at February 13, 2006 03:32 PMمي دونم كه يك نفر هست زير اين گنبد سنگي
كه مياد رو آسمونم مي كشه يه قوس رنگي
اون كه از تبار دريا ، اون كه از نسل ستاره س
وقتي باشه هر دقيقه يه تولد دوباره س
اون كه آينه ي اتاقم از حضورش بي نصيبه
توي اينه من نشستم اما من با من غريبه
فرصتي نمونده اي عشق ! اين صدا صداي مرگه
آخرين فصل جوانه ، فصل جون دادن برگه
از تو قصه ها طلوع كن تا غروب من بميره
زير خاكستر سردم ، شعله ي تو جون بگيره
يكي بايد اينجا باشه كه من رو بدزده از من
با من از خودم خودي تر ، بين تن باشه و پيرهن
يكي بايد اين جا باشد كه شب رو كم كنه از روز
روز تازه يي بياره جاي اين روز غزلسوز
يكي بايد اينجا باشه ، اوني كه مثل كسي نيست
وقت سر دادن آواز مثل اون همنفسي نيست
چگونه برای خانه ای که ندارم پاسبان بگذارم.
Posted by: ... at February 9, 2006 08:47 PMمادرم می گفت در خواب با مردگان رفتن یعنی مردن...
و من بارها اين خواب را ديدم...
سلام...سلام...سلام
به دل مي نشيند...چقدر ساده و زيبا بيان مي كني آنچه را كه مي خواهي...نا اميدي در نوشته ات موج مي زند و شايد دلتنگي براي ...
راستي اين عكس هم زيباست گويا در آسمان نيلگون نوشته اند "يا اباعبدالله الحسين"...
دلت بهاري
Posted by: بهار at February 9, 2006 05:25 PMيك استادي بود كه مي گفت: ببينيم مي تونيم خوب از پس مرگ بر بيايم... وقت مرگ آبروريزي نكنيم....! تو از پسش بر مي آيي.... به روز شده باد صبا.
Posted by: باد صبا at February 9, 2006 04:44 PMsalam
ziba neveshti
har chi ziba tar ham benevisi bara in moujadate asemani kame, Hata ghalam ham az bayane altafe in azizan ghasero shekasteh.
ancheh ra ke neveshti dark mikonam.
M.A
انشا الله كه ساليان سال زنده باشي
همه چيز داري كه بتواني به اميدشان زندگي كني .
گاهي يك چيز هر چند كوچك مي تواند اميد بدهد كه به آرزوي وصالش زنده باشي.
پدرت قرين رحمت باد كه گفته اند شخص پاكي بود و وارسته كه من متاسفانه افتخار ديدنشان را نداشتم.
ناراحتم از اينكه مي گوئي چه داشتم؟؟!!
چرا چيزي نداري همه هستند و پس از آن ما هستيم كه دوستت داريم و با نوشته هايت شاد مي شويم و مثل اين آخري غمگين مي گرديم.
زنده باشي و سلامت كه سلامتيت آرزوي ماست
Posted by: علی at February 9, 2006 10:04 AMپدر و مادر عزیزانی هستند که تو با هیچ چیز عو ضشان نمی کنی عشقی که تو با هر نفس خاطرات را بیاد می آوری و آنها را در کنار خود می بینی و با آنها زندگی می کنی . قلمتان پر دوام.
Posted by: پروانه at February 9, 2006 09:42 AM