October 31, 2004
اميد...

گفت: اين شبها اصلآ خوابم نمي بره کابوس مي بينم مدام پلک که می ذارم رو هم انگار لختم می کنن ميونِ جمعيت، جمعيتی که زُل زدن به من و سنگ تو دستاشونِِِِِ
گفتم: توّهم زده شدی
گفت:روزها سرم گيج ميره و تا شب مَنگم.
گفتم: با خودت کنار بيا زندگی کن
گفت: به زبون ساده است، تنهائی، که حتی نتونی بگی تنهام!
گفتم: چرا نمی گی بهش؟
گفت: چيزی رو عوض نمي کنه. پر انرژی اومدم، دوام نياوردم.کسی مقصر نیست!
گفتم: صبور باش
گفت: صبورم، می بينی که. بعضی وقتا شب که میشه نيمه شب، آروم می رَم کنار پنجره گاهی تا سپيده به خيابونا و چراغا نگاه می کنم. به ماشين هائی که رد می شن. به همه چيز فکرم گره می خوره که زير هر سقفی چی می گذره؟ که زندگی چه مسخره شده! که واسه اين چند سال عمر گذرا چرا بايد حرص بخورم؟ که دوست داشتن کجاست؟ معنی اش گم شده.
گفتم: با خودت اينجوری نکن اون دوسِت داره
گفت: دوست داشتنش هم يه جور ديگه است. دوست داشتن منطق نمی شناسه. عشق،اما و چرا نداره!
مات موندم که چی بگم!
گفت: بعضی وقتا که تنها می مونم نمی فهمم ساعتها چه جوری می گذره، گاهی چند ساعت خيره مِشم به يه نقطه يا خوابيدم و چسبيدم به سقف. دو تِکه ميشم و از بالا مي بينم که جسد بی جونم داره جون ميده رو تخت.وول می خوره و عذاب می کشه
گفتم: بزن بيرون راه برو بهترت می کنه،يا باهاش برو بيرون، نمون تو خونه
گفت: اون تنها باشه راحت تره، حضورِ من آئينه دقِ واسَش، يا تُند می رم، يا کُند. حوصله اونو سر ميبرم، مثل يه مزاحم.حالا منم تنها باشم راحت ترم، ديگه دارم عادت می کنم. تو شلوغی ها، تو مهمونی ها غصه ام ميگِره، ارتباطم با جمع کم شده
گفتم: اينجوری نبودی!
گفت اينجوری شدم. جرات و جسارت داشتن و از دست دادم. خنديدن و تو آينه تمرين مي کنم يادم نره
گفتم: چی تو رو نگه داشته؟
ساکت شد و خيره شد به زمين، آروم گفت: اميد
October 28, 2004
هراسِ هوس

بگذر از ميان ازدحام کوچه
بشتاب و بخند و نترس
باز کن درهای بسته را
بياويز در گردن عشق
مزه کن طعم گس دوست داشتن را
بمان در هراس مبهم سنگ
با جسارت
در سخاوت!
تا ارتفاع بلند
نترس از تکراری که کنندت در آئينه ها زبان تا زبان
هوس در هراس
هراس يک هوس
بشکن سکوتي که می پيچد ميان خالیِ هوا
و کشيده می شود تا تن نازک مهربانی
بنشين زير سايه درخت
کنار پاشويه آب
در فشردگی پوست يک انار
تنگِ تنگ
گل کن
و نترس که بچيند تو را باد در پيچش بي محابای خويش
و ببين زندگي را در انتهای يک کوچه بن بست
طعم چای
در گرمای تابستان
پنجره های بسته
ميان يک بغل گلهای زرد
نقشينه در سپيدی پشمي
چسبيده روی تن عريان سنگساری!
October 27, 2004
بن بست

دويده ای تا انتهای يک کوچه بن بست؟
سنگهای هر روز
ديوارهای امروز
مانده ای به انتظار يک معجزه؟
ناخن مي کشي ديوار را سالها
بال مي زني قفس قفس
باز ميگردی
ميان هزاران عابر
مانده ميانه راهِ هزاران کوچه
پنجره ها معجزه را انتظار مي کشند
نفس
نفس
نفس
October 23, 2004
لبخند

قطره قطره آب مي شوم
پای در ختهای بي ثمر
و چکه چکه مي چکم
در چالابها یي که خشک مي شوند
بي آنکه گذر رهگذاری بر آن افتد
لحظه لحظه مي ميرم و باز نفس مي کشم
مثل باران نيمه جان ميان ترک های کوير
و دم به دم مي شکنم
انگار هيزم
و تو
ميان اينهمه مردن و زنده شدن
به لبخندی مي ماني
ماسيده بر صورتک دلقک وار زندگي ام
October 21, 2004
مولا

نشسته ای ميان من وسجاده ام که چه؟ در اين شبها ی نورانی!
کجای اين حريم گم شده ام؟ يا به کدامين مهره گلين گره خورده ام؟
روی کدامين کاغذ کاهی اين کتاب قطور چسبيده ام که چنين ترک می خورم هر روز در خويشتن؟
چشمم را پلک نمی زنی که به تضرع ببينی ام مولا؟
باورندارم!
که در منی، که از توام
والحمدلله الذی وکلنی اليه فاکرمنی و لم يکلنی الی الناس فيهينونی
چه می خواهی از من؟ انکار آنچه هست؟!
گسستگی ام را هر روز می بينی و زل زده ای که بگسلم تمام؟
بک عرفتک و انت دللتنی عليک و دعوتنی اليک
زنگار می گيرم و کويری می شوم مدام
و در اين تکرار برگ ها هر چه پر هياهوتر،گم تر و هر چه عزيزتر، خوارتر
تو می دانی و من
اللهم مولای کم من قبيح سترته
October 17, 2004
نگاه

چشم ها را که باز مي کنی در پس آن سنگينی است و تو مانده ميان گشودن و بستن. ميان آنچه می بينی، آنچه حس می کنی و آنچه در تو می ماند فاصله هاست و تو چه داری برای گفتن؟ در اينهمه تفاوت و دوگانگی در خويشتن و در تو!
چشم ها را که باز می کنی در التهاب بودن می مانی، ميانه راه ! راهی که تو را می برند
من به خود نامدم اينجا که به خود باز روم
چشم ها را که باز می کنی پلک... پلک ...پلک
حسرت نابيناست
بس که ناديدنی از مردم دنيا ديدم
روشنم گشت که آسايش نابينا چيست
