October 17, 2004

نگاه

                               نگاه


چشم ها را که باز مي کنی در پس آن سنگينی است و تو مانده ميان گشودن و بستن. ميان آنچه می بينی، آنچه حس می کنی و آنچه در تو می ماند فاصله هاست و تو چه داری برای گفتن؟ در اينهمه تفاوت و دوگانگی در خويشتن و در تو!
چشم ها را که باز می کنی در التهاب بودن می مانی، ميانه راه ! راهی که تو را می برند

من به خود نامدم اينجا که به خود باز روم
چشم ها را که باز می کنی پلک... پلک ...پلک
حسرت نابيناست
بس که   ناديدنی از  مردم  دنيا  ديدم
روشنم گشت که آسايش نابينا چيست

پرنیان October 17, 2004 8:43 AM
Comments

سلام
خیلی جالب و هنرمندانه هستش بی اختیار ادمو میبره سراغ ادبیات وادبیات معنوی
خدایا ترا شکر می کنم که غم را افریدی وبندگان مخلص خود را به اتش ان انداختی ومراازاین نعمت بزرگ توانگرکردی

Posted by: maral at November 6, 2004 6:45 AM

سلام خانمي
مباركه
خوشحالم كه اينجا ميتو نم هر از گاهي ببينمت
شاد باشي

Posted by: mahboobeh at October 21, 2004 10:06 AM

سلام به پرنيان عزيز
چشم دل باز كن كه جان بيني ... آنچه ناديدني است آن بيني
شاد باشي

Posted by: Mahramedel at October 20, 2004 1:49 PM

سلام
وبلانگو جالبیه من که خیلی خوشم اومد

Posted by: Mehdi at October 20, 2004 12:38 PM

غايتي نيست در اين بودن ها و منزل گزيدنها
رها باش و برو، راه تو را با خود خواهد برد، جبر در اختيار تو سر تعظيم فرو خواهد آورد.
هميشه حايلي هست ميان بودن وماندن كه معنا مي بخشد حرف حرف رسيرن را...

Posted by: خلوت گزیده at October 19, 2004 11:24 AM

سلام
مبارک بادا این محفل ملکوتی
آری چشم ها را باید باز کرد ، اما چه باز کردنی ، باید همانند عروسک های کوکی از پشت چشمان شیشه ای دنیای خود ودیگران را نگریست زیرا فقط در این حالت است که میتوان به آسایش نابینا ها دست یافت .

Posted by: ساکن کوی رندی at October 18, 2004 9:27 PM

سلام دوست عزيز
مبارك باشدتان اين منزل ملكوتي
چندي پيش ميهمانتان بودم و حال ميهمان اين منزلم
خير مقدم

Posted by: واحه at October 18, 2004 4:42 PM

مبارک است! رسيدن به خير!

Posted by: داريوش at October 17, 2004 11:34 AM