October 17, 2004
نگاه

چشم ها را که باز مي کنی در پس آن سنگينی است و تو مانده ميان گشودن و بستن. ميان آنچه می بينی، آنچه حس می کنی و آنچه در تو می ماند فاصله هاست و تو چه داری برای گفتن؟ در اينهمه تفاوت و دوگانگی در خويشتن و در تو!
چشم ها را که باز می کنی در التهاب بودن می مانی، ميانه راه ! راهی که تو را می برند
من به خود نامدم اينجا که به خود باز روم
چشم ها را که باز می کنی پلک... پلک ...پلک
حسرت نابيناست
بس که ناديدنی از مردم دنيا ديدم
روشنم گشت که آسايش نابينا چيست
سلام
خیلی جالب و هنرمندانه هستش بی اختیار ادمو میبره سراغ ادبیات وادبیات معنوی
خدایا ترا شکر می کنم که غم را افریدی وبندگان مخلص خود را به اتش ان انداختی ومراازاین نعمت بزرگ توانگرکردی
سلام خانمي
مباركه
خوشحالم كه اينجا ميتو نم هر از گاهي ببينمت
شاد باشي
سلام به پرنيان عزيز
چشم دل باز كن كه جان بيني ... آنچه ناديدني است آن بيني
شاد باشي
سلام
وبلانگو جالبیه من که خیلی خوشم اومد
غايتي نيست در اين بودن ها و منزل گزيدنها
رها باش و برو، راه تو را با خود خواهد برد، جبر در اختيار تو سر تعظيم فرو خواهد آورد.
هميشه حايلي هست ميان بودن وماندن كه معنا مي بخشد حرف حرف رسيرن را...
سلام
مبارک بادا این محفل ملکوتی
آری چشم ها را باید باز کرد ، اما چه باز کردنی ، باید همانند عروسک های کوکی از پشت چشمان شیشه ای دنیای خود ودیگران را نگریست زیرا فقط در این حالت است که میتوان به آسایش نابینا ها دست یافت .
سلام دوست عزيز
مبارك باشدتان اين منزل ملكوتي
چندي پيش ميهمانتان بودم و حال ميهمان اين منزلم
خير مقدم
مبارک است! رسيدن به خير!
Posted by: داريوش at October 17, 2004 11:34 AM