October 23, 2004
لبخند

قطره قطره آب مي شوم
پای در ختهای بي ثمر
و چکه چکه مي چکم
در چالابها یي که خشک مي شوند
بي آنکه گذر رهگذاری بر آن افتد
لحظه لحظه مي ميرم و باز نفس مي کشم
مثل باران نيمه جان ميان ترک های کوير
و دم به دم مي شکنم
انگار هيزم
و تو
ميان اينهمه مردن و زنده شدن
به لبخندی مي ماني
ماسيده بر صورتک دلقک وار زندگي ام
با سلام و خوش آمدگو یی به شما دوستی که به تازگی به جمع ما پیوستید.
شعرتان زیبا و ناب بود.
salam parniyane aziz, khosh halam ke be ma peyvasti.tabrik migam webloge ghashangi darin.Neda
Posted by: neda at October 24, 2004 6:19 PMخیلی سخت گرفتی. فقط کافیه بخواهی و ببینی که شقایقها چهار فصل می شوند. چقدر قشنگه فکرشو بکن یه دشت سفید پوشیده از برف پر میشه از شقایق . حتی شاید از همون ترکهای کویر. هیچ چیز آنقدرها عجیب نیست که پیش نیاید.
Posted by: امین at October 24, 2004 2:32 PMآری باید آب شد
اما آبیاری کرد و به ثمر نشاند
باید مرد اما ققنوس وار
باید در کویر بارید و آن را برای بیل زدن مهیا نمود
باید همچو هیزم شکست اما گرما بخشید
باید صورتک ها را کنار زد
و گل لبخند را جایش نشاند
م .ا
لبخندي به سادگي و ترنم يك نگاه كه هيچ گاه در پس حصار سخت و ناگسستني زندگي و بودن در آن همه تنهايي نمي ميرد، باران حتي نيمه جانش اميدي ست دوباره در آن همه عطش در آن همه خواستن...
Posted by: واحه at October 23, 2004 3:31 PM