October 27, 2004

بن بست

            خیابان مجاور دانشگاه لیورپول، Mount Pleasant Street


دويده ای تا انتهای يک کوچه بن بست؟
سنگهای هر روز
ديوارهای امروز
مانده ای به انتظار يک معجزه؟
ناخن مي کشي ديوار را سالها
بال مي زني قفس قفس
باز ميگردی
ميان هزاران عابر
مانده ميانه راهِ هزاران کوچه
پنجره ها معجزه را انتظار مي کشند
نفس
نفس
نفس

پرنیان October 27, 2004 9:49 PM
Comments

این انتهای کوچه نیست، نه!
مگر نفسهایش را نمی شنوی؟!
نفس
نفس
نفس
و صدای شهپره بالش که نازکای تن خورشید در آن می خواند آواز رهایی را
این ساز و این آواز چیست؟ مگر چیزیست غیر از معجزت عشق؟!
نگاه کن...
خدا می آید، باورش سخت نیست!
می روم پنجره را با کنم...

Posted by: واحه at October 28, 2004 1:18 PM