October 28, 2004
هراسِ هوس

بگذر از ميان ازدحام کوچه
بشتاب و بخند و نترس
باز کن درهای بسته را
بياويز در گردن عشق
مزه کن طعم گس دوست داشتن را
بمان در هراس مبهم سنگ
با جسارت
در سخاوت!
تا ارتفاع بلند
نترس از تکراری که کنندت در آئينه ها زبان تا زبان
هوس در هراس
هراس يک هوس
بشکن سکوتي که می پيچد ميان خالیِ هوا
و کشيده می شود تا تن نازک مهربانی
بنشين زير سايه درخت
کنار پاشويه آب
در فشردگی پوست يک انار
تنگِ تنگ
گل کن
و نترس که بچيند تو را باد در پيچش بي محابای خويش
و ببين زندگي را در انتهای يک کوچه بن بست
طعم چای
در گرمای تابستان
پنجره های بسته
ميان يک بغل گلهای زرد
نقشينه در سپيدی پشمي
چسبيده روی تن عريان سنگساری!
اما ما عاشق روديم مگه نه
Posted by: mohammad at November 2, 2004 11:34 AMدرهاي بسته انتهاي كوچه عجب حسي ميدهد با اين شعر
Posted by: mahtab at November 2, 2004 7:42 AMآری باید از ازدحام کوچه گذشت
باید فریاد کشید ، فریاد فریاد ...
باید همه را متوجه خود کرد که یک نفر میآید
که فریادش از جنس دیگریست
فریادش با بقیه فرق دارد
باید سکوت راشکست
باید همه را به سرمنرل خورشید راهنمون کرد
آری آنجا که همه نور است و سرورست
تا همه بسان خورشید گردند
و دیگر هیچ ....
م.ا
neveshteye shoma ro ke mibinam baram ajib nist va be nazaram ba chizayi ke az shoma didam va shenidam sazegar miad, har chand namayeshe kameli az shoma nist. shayad bishtar chizhayie ke dar jahaye dige kheyli boroozesh nemidin, vali shayad hamin ba'es shode kheyli gheyre mostaghim va ba zabane eshare benevisid (shayad ham sabke morede alaghatoon bashe, ino nemidoonam).
Aksha hame ghashangan, va ba hesse matneshoon motanaseban. oon naghshe balaye weblogetoon ham ghashange. dar kol az lahaze tasviri, weblogetoon ehsase zibayi ro ke hamrah ba aramesh va sokoon hast be adam mide.
weblogetoon ehsase tanha boodan va fard boodan boodan ro be adam montaghel mikone. yani toosh adam faghat yek nafar ro mibine dar tanhayie khodesh (ya hadeaksar dar hozoore khoda). ham matnha va ham aksha in ehsas ro montaghel mikonan ke ba tajrobeye kamelan shakhsi va tak nafareye yek nafar rooberoo mishavid.
دست مريزاد دوست عزيز
زيباست اين تصوير، اين نوشته و احساس نابي كه در سطرهاي پيوسته آن موج مي زند
در اين عكس چه عطري بيداد مي كند، زاويه ديدتان ازان دريچه محدود چه بعد وسيعي يافته...
عكسهايتان با آدمي آهسته نجوا مي كنند و پرده مي درند از خاموشي اين سكوت زرف
پاينده باشيد و استوار
خلوتگزيده
سلام عزيزم
آن تصوير را از جای دیگری آورده ام. کار من نیست.
قربانت حمیرا
کوچه ها را می روی
با پایی که دیگر از تو نیست
و توانی که دلیلش نان نیست
در ازدحام گم می شوی و پنهان گوشه ای پیدا
می رسی لب آبی، چتر باران زده ای، خاطره ای
انگار جا مانده ای انتهای کوچه ای که دیگر بنبست نیست
نگاه که می کنی، نشسته ای کنج دیوار زیر باریکه نور
یچیده در کلماتی متبرک میان پرده اشک
می خوانی به تضرع سکوت آفتاب نیمه شبت را
"اللهم فاقبل عذری و ارحم شدّة ضرّی"
درود بر شما. درود بر قلم توانایتان. خیلی خوب می نویسید، واقعا لذت بردم. آره، انگار باید شکست و نهراسید
Posted by: امین at October 28, 2004 2:24 PM