November 25, 2004

برگرد

         

          ساحل گیسوم، تابستان 83، نقل عکس بدون اجازه ممنوع است. لينک دادن آزاد 


ای   آنكه   می خرامی  از   راه   دیده    برگرد
با  صبح   ای  طلو ع      فصل  سپپِده    برگرد
ای    آنكه    در     نگاهت    ابر    بها ر     داری
باران    رحمتی    از    آتش     رسیده     برگرد
ای    آسمان      آبی      در      پیكر       بلورت
شب  خفته  در  نگاهت، شب  نارسیده  برگرد

رفتی   قرار   بردی     گو یی  بهار     ما    رفت
هجران   چنین   خدایا   شیرین   ند یده   برگرد
از    آفت    نگاهت  اشكی    چكد    به    دامن
از    دامن    دل    ما    خون    نا چكیده    برگرد
دیشب به خواب دیدم خورشید در غروب است
خورشید     تا بناكی   صبح     سپیده     برگرد

                                                      9 مرداد 1379

November 20, 2004

مرز ميان عشق و هوس

               درياچه گهر، درود، تابستان 1383 
خانه اي خالي، آرام
صداي التهاب تن هاي عصيان روي گلهاي زرد، روي حجم لرزان خيال
طعم چاي داغ
پنجره پوشيده
من و تو آويزان، بي حجم 
انگشتها بي پروا روي زاويه صورت، كشيده تا انتها
رقص دست
بلندي قامتي در آغوش كوچك آرزو
ديوار، ديوار، ديوار، ديوار
صداي خشكي آب
صداي همسايه
صداي دوره گرد كوچه
صداي پاي پله
صداي هراس!
گم مي شود همه در صداي لبهاي التماس
نه لحظه اي به هوس
كه ساعتها در عشق
مكرٌر
تا مرز ميان عشق و هوس و دوباره از عشق 

November 16, 2004

تهي...

مانده ام خالي از هرآنچه داشتم!
و تهي بي هيچ تصويري
شتابزده به پاي تمدن ميگذارم
دستهايم را پينه اي بيش از اين بايد
وعمري كشيده تر

November 11, 2004

ناتنی

                         چستر،اکتبر  2003


"ناتني"* قصه زن است قصه تمام زنهايی که در اضطراب بروز خويشند. زوايای پنهان و آشکاری که به زيبايی فرياد شده اند در کلمه کلمه. بازگشتی به خويشتن که در رگ رگ حيات فواد و پيچ و خم ذهن "خلجی" جريان دارد.


و قصه زنهايی که در يکديگر تکرار می شوند و ياد آور عشق های غايبی هستند که حضوری نو دارند. تبلور آن در زمان و مکانی بوده که عشق جرم و رسيدن به آن خواهش بهايی سنگين داشته است و انتهايش خروش است و برآمدن، ستيزه با آنچه سنت است، به غلط و نبايد است به اشتباه.
ناتنی قصه اين عصيان است و ردپای اين سنتها، بايد ها و عقده های واقعی. بيان خواهشی است که چنان در نه توی خانه هايمان خزيده که از عريان کردنش حتی مقابل خود و آينه، هراس داريم و اضطراب. انگار ناتنی! ، که فقط سايه ايست به دنبال تن و از هراس نمايان شدن اين سايه، که شوم هم مینمايد! ، هماره در تاريکی قدم می زنيم و بس! يک شب گردی طولانی به نام زندگی. و همين در تاريکی قدم زدن، تنهايی را به ارمغان می آورد و اين است که در خواهش خويش تنهائيم.


 اين بحران اجتماعی شکلی ديگر از جمع ضد هاست در جامعه سنتی و متمدن نمای ما که جايش در تصاوير Present in the Past  از شادی قديريان خالی است.


 



* مهدی خلجی، نشر گردون، برلين، 1383

 


"گاهي نمي‌دانيم چه چيزي واقعاً فراموش شده و چه چيزي در جايي از ذهن جاخوش کرده و هر وقت بخواهد سر برمي‌آورد... ولي گاهي حضور يک مهرباني، عشق غايب را به پستوي ذهن مي‌راند."


"گذشته بودن‌اش کافي است براي آنکه نفَس‌اش را بند آورد. زندگي‌اش گريزي است يک نفَس از گذشته‌اي که با هر نفَس متراکم مي‌شود"


"بيشترِ آدم‌ها با کسي راحت‌تر هستند که مطمئن‌اند دروغ‌هاشان را کشف نمي‌کند."


"صدای موجِ رودخانه ناگهان توی گوشم ريخت. آفتاب داشت سايه‌ی سی‌و‌سه پُل را کوتاه‌تر می‌کرد. سينه‌ی‌ زهرا روشن‌تر شد. دستم را از آن طرف کمرش بيرون کشيدم. دستش را گرفتم. نرم و ظريف بود. به پُل خيره شد. می‌دانی چرا آدم‌های قديم، بناها و ساختمان‌ها را اين قدر محکم و بادوام می‌ساختند، ولی آدم‌های امروزه هرچه می‌سازند، شکننده و موقتی است؟"


"برای اين که آدم‌های امروزی ديگر توَهُّم ندارند. توهم نداشتن آدم را خودخواه می‌کند. وادارش می‌کند که فقط به خودش و به لحظه‌ی حالش فکر کند و باکيش نباشد که فردا چه خواهد شد. پشيمان که نيستی بچه را رها کردی؟ سرش را برگرداند طرف من. لب‌هاش را درهم برد. نمی‌خواستم با توهُّم زندگی کنم، حتا اگر زندگی‌ام دود شود. رنج شايد، دست‌کم، اين فايده را داشته باشد که آدم را از شرّ ملالت نجات می‌دهد. بيرون ايستادم. خورشيد مغز سرم را نشانه گرفته بود که از در دادگاه بيرون آمد. نه اندوهی در چهره‌اش بود و نه خشمی. مُصمَّم قدم برمی‌داشت. هيچ فايده‌ای ندارد. نه آن‌ها من را باور می‌کنند و نه من آن‌ها را. پس چرا فرياد نمی‌زد؟ دست‌کم گريه نمی‌کرد؟"


"...دارم تمام مي‌شوم. چاي را در استکان ريخت. جايي بايد تمام شد. تا تمام نشوي شروع نمي‌شوي. گفتم خيلي بي‌رحمند. همه چيز را مصادره کرده‌اند. خدا را هم مصادره کرده‌اند. دلم دارد مي‌ترکد. ديگر روي هيچ‌جا بند نيستم. مي‌دانيد! پريشب خدا را خواب مي‌ديدم؛ يک چيز بي‌رنگ و بي‌شکل و بي‌حجم. مثل هوا فقط حضورش را حس مي‌کردم؛ حضور غليظي که برابرم ايستاده بود. توي خياباني بودم که اين طرف و آن طرفش  پُرِ کوچه بود. به طرف هر کوچه‌اي که مي‌خواستم بگردم، صدايي مي‌گفت نرو. راست بيا. به هيچ طرف نگاه نکن. يک بار خواستم نافرماني کنم. به طرف کوچه‌اي پيچيدم.


دردي پيچيد توي زانوهام که نشستم زمين. همان صدا گفت چرا از بهشت من روي مي‌گرداني؟ بهشت تو کجاست؟ همين خيابان برهوت و همين کوچه‌هاي ممنوع؟ من از سر شب تا الان دارم به فرمان تو مي‌آيم. توي اين راه هيچ کس را نمي‌بينم. پس کجايند مؤمنان تو؟ به خستگي من رحم کن. شيطانت کجاست؟ همان که اگر پاي نافرماني را مي‌شکستي، مرهم مي‌گذاشت؟ همين طور داشتم داد مي‌زدم. آقا! آقا! يکي از طلبه‌هاي حجره‌ی بغلي بالاي سرم بود. يک کمي آب بخوريد آقا! چاي را بردم نزديک دهانم. طعم شوری بر لبانم می‌باريد. ساکت نشسته بود. زانو به بغل، گوش مي‌داد. زهرا! دارند نسل‌کشي مي‌کنند. دارند خودشان را عقيم مي‌کنند. بعدِ خودشان را نابود مي‌کنند."


"سال‌ها با نگاه او زندگي کرده‌ام. اندامش را روي چادر براي خودم نقاشي کرده‌ام. روي يک بوم سياه، تکه تکه‌ی بدنش را کشيده‌ام. تمام تابلوهاي نقاشي من روي بوم سياه است."


"امشب بر سر بدن زهرا چه خواهد آمد اگر شوهرش را دوست نداشته باشد؟ لابد تمام تن‌اش گريه مي‌کند. حتماً همه زنانه‌گي‌اش زار مي‌زند. مادرم مي‌گفت نمي‌خواست شوهر کند. پس چرا برهنه‌اش مي‌کنند؟ چرا همه‌ی عمر زير چادر مي‌پوشانندش، اما يک شب اين‌طور لختش مي‌کنند؟ اين همه سياهي به تنش کردند تا يک باره با دست‌های مردي او را بِدَرَند؟ نيوشا من واقعاً نمي‌فهمم. ديگر هيچ چيز نمي‌فهمم. تو مي‌تواني بگويي اگر دختري کسي را دوست نداشته باشد، از برهنه شدن در برابرش چه حسي مي‌کند؟ تو ديوانه شده‌اي پسر! تنِ زن تن است. زن‌ها هزار سال است عادت کرده‌اند حساب تن را از عشق جدا کنند. هميشه همين طور است. کسي را دوست داري و او ديگري را و آن ديگري شايد تو را. عشق را به قَدّ و قامت تن آدم ندوخته‌اند."


" تابلوي آخرش هنوز نيمه‌کاره بود. زنِ تابلو داشت يک توده‌‌ی بي‌شکل را نگاه مي‌کرد. چشم‌هاي زن از صورتش جدا افتاده بود. زهرا بي‌شکلي را خيلي خوب مي‌کشيد. اجسام بي‌شکل در تابلوش رنگي از رسوايي و ترحم‌برانگيزي داشت. چشم‌هاي جدا از بدن زن، توي بي‌شکلي نفوذ مي‌کرد. شايد همين چشم‌ها در يادم بود، وقتي در درس قضاي شيخ جواد گفتم: آقا ديدن ديدن است ديگر. چرا اگر مرد جرم يا جنايتي را ديد، شهادتش قبول است، اما اگر همين واقعه را زن ديد، شهادتش نصف شهادت مرد ارزش دارد؟ اصلاً زن يعنی چی آقا؟


شيخ جواد ابروهاش را درهم داد. سکوتی اطراف صِدام را گرفت. جان زن مهم‌تر است يا عورتش؟ چرا اگر زنا کند سنگسار می‌شود، ولی اگر کشته شود، به خاطرش مردی را قصاص نمی‌کنند؟ شيخ جواد انگشتش را لای وسائل الشيعه گذاشت و آن را روی زانوش بست. شما در مقابل نصّ، اجتهاد مي‌کنيد؟ نصِّ روايت اين را مي‌گويد. اين‌ها جزو تَعَبُّديّات است آقا. شما که فرق تعبُّدي و توصُّلي را مي‌دانيد. فرق موضوعيّت و طريقيّت را که بايد بدانيد. اگر اصول نخوانده‌ايد..."


"هر گستاخي در تن، نشانه‌ی عشق نيست، عشق بدون دليریِ تن معنا ندارد. اندازه‌ی عشق با سخاوت تن مشخص مي‌شود. اين جرأت بدن است که آن را سخاوت‌مند مي‌کند."


"غروب روی ريل‌های کج و معوج ايستگاه، درد را در تن‌مان بيشتر می‌کرد. صدای تِلِق و تِلِقی از دور آمد و گوشم را پُر کرد. از لبه‌ی سکو خودم را آن طرف خط کشيدم. عقب‌تر رفتم تا از بين جمعيتی که از مترو بيرون می‌آمدند، کريستيانا را زودتر ببينم. چشم‌هاش قرمز بود. وقتی بغلم کرد، برای اولين بار لب‌هاش را روی لب‌هام گذاشت و دست‌هاش را دور کمرم فشرد. فکر می‌کنم ديگر نمی‌توانم تنها بمانم. نمی‌توانم به تو فکر نکنم. دست‌هام را روی موهاش سُراندم. با من هم اگر باشی، تنها خواهی بود. تنهايی هيچ وقت از آدم جدا نمی‌شود. گونه‌اش را چسباند روی صورتم. نفسش لاله‌ی گوشم را گرم می‌کرد. با تو که باشم، تنهايی‌ام را قسمت می‌کنم. عشق بيرون آمدن از تنهايی نيست. فقط تقسيم‌کردن آن است با کسی که دوستش داريم."     

November 7, 2004

کویر


من کويرم
و تو تشنه ای، خود کوير
کجاست نويد قطره ای ترکهای تشنگی مان را؟
احساس کرده ای که در حريم من
جز سکوت انديشه ای نيست؟
و جز من اميدی!
کجا برم تشنگی ام را ميان اين دو؟

November 2, 2004

اللهم انی اسئلک...

   گنبد شیخ لطف ا.. از درون مسجد امام.اصفهان. نقل عکس بدون اجازه ممنوع است.

 

شده ام طرقه این شبها با همه نام هايت
بسوزانم تمام 
و مخواه که در زنگار بمانم
بی دل زنده مردارم
بنده خويشم بخوان که من برات آزادی ام را در حلقه حلقه بندگی ات يافته ام
    

اللهم اني اسئلک...

يا نور النور يا منورالنور يا خالق النور يا مدبرالنور يا مقدرالنور يا نور کل نور يا نورا قبل کل نور يا نورا بعد کل نور يا نورا فوق کل نور يا نورا ليس کمثله نور

 

سبحانک يا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار يارب

November 1, 2004

دارهای پوسیده

           دار های پوسيده,نقل عکسها بدون اجازه ممنوع است. لينک دادن آزاد


  آونگ خاطره ها ي استاد معروفي بهانه شد:


به خاطر داشته باشيم
 آن خاطره ها
خود چوبه دارِ خویش را بر دوش کشيدند
که به دار خويش ايمان داشتند
جاودان
و نسل ما
با چوب پوسيده 
ای هر دم آونگ می شود
دنگ. دنگ. دنگ
و در خاطره ها گُم!