December 29, 2004

انتظار

       1383.انتظار


شتابان
می‌بافم
به قامت بلند انتظار
انتظارِ یك آوار
انتظاری‌از جنس نخواستن
...
میان بوسه‌ها فاصله است
من كه بوسه را تجربه كرده‌ام
سرد
گرم
و تو كه رنگ پاشیده‌ای
روی بوسیدن
...
مچاله می‌شوم
دور می‌افتم
و تمام
می‌بافم به قامت بلند ا...ن...ت...ظ...ا...ر

December 23, 2004

یلدا

جاده ابيانه.زمستان 1382


يقه كاپشن و بالا دادم، باد می‌پیچید دور گردنم و حلقه می‌شد سرما. مضطرب یك مسیر كوتاه و می‌رفتم و می‌آمدم. گوشی تلفن و برداشتم و كارت و جا دادم، صداش تو ماشین پیچید، پس نزدیك بود. پس الان می‌رسید. گوشی و آویزان كردم و بی اختیار پا تو مسیر كوتاه گذاشتم، وقتی میرفتم به روبرو خیره می‌شدم و وقتی می‌آمدم به زمین. چقدر ایمان داشتم به او و به حس خودم؟ باورش سخت بود. اینهمه راه و طی كرده بودم فقط برای یك لحظه دیدن. دستش تيره پشتم و لمس كرد و چشمام باز شد و میخكوب نگاهی كه چند ماهی می‌شد گم شده بود و پیدا بود هرجایی. دستش و گرفتم و یادم آمد كه نباید. قدم زدیم و قدم، نه تو مسیر كوتاه كه به بلندی خیابان پر درختی كه فرصت دیدن برگها رو فصل سرد پاییزی كه وصل می‌شد به زمستان از ما گرفته بود. شاخه‌های خشك و سپید با برگهای قهوه‌ای خشكی كه پای هر چناری پاشیده شده بود، ناموزون و موزون، مثل زیبایی یك برگ خشك سپید شده با رنگ آویزان از آسمان خدا میان انبوهی برگهای خشك قهوه‌ای، و جای خالی برگ میان آن انبوه، كه می‌آید، سفری از اسفار اربعه صدرا. حس می‌كردم همه چیزم آنجاست، من، او، و آنچه همه من بود. تمام هنر در دستهای من. سالنهای پر پیچ و با هم نفس زدیم و روی هر جلوه چنان گره خورده در هم لولیدیم كه ترك می‌خورد نگاه هر رهگذری. طرح حجمی زایش كه در من سالی نو را میهمان بود و راه زندگی، گاه  یكی و گاه دوتا به موازات، گاه در تقاطع، موجدار و ناپیدا. گاه سیاه و گاه قهوه‌ای و میانه راه سپید. به سپیدی برف، برفی در تمامی تابلو، با كلاغی سیاه روی شاخساری سیاه‌تر در طرحی سیاه و سپید. اسبی در انتهای فضا، پشت تپه‌های برفی،با سری پایین، نجیب مثل اسب و گامهایی استوار در مسیر بودن، كه كسی آمده یا رفته است و می‌آید، یعنی بمان و من مانده‌ام با همه لحظههایم، ساكن و رها، در نجابتِ با شكوهی كه طرحی از هستی پاشیده روی تمام ثانیه‌ها رنگ در رنگ. مانده‌ام و می‌دید ماندنم را صبورانه، خاطره لحظه‌های زیستن را می‌تراشید روی پوست شبی بلند كه امید زایش خورشید، در انتهای نقطه‌ای مانده بود، كور و دور، دور و دیر.‌


سپیدارهای سیاه در سپیدی و سایه‌های موزون و شاخه‌های درهم. گاه روبرویش می‌‌ایستادم و نگاهش را تا تصویرها می‌كشیدم، هنر می‌دیدم یا هنرمند؟ پوشیده در آبیِ سیر و سپید و سرشار از زیستن. غصه‌ام كه می‌گرفت لبخندش برای رفتن و مردن همه غصه‌ها بس بود. چقدر غریبه بودم میان ازدحام خیابان و چه گیج پا میان جاده می‌گذاشتم و گم می‌شدم و به خنده‌ای خستگی‌اش را به رخ می‌كشید. دستهایش یخ زده بود از سرما و من فرصت گرم كردن نداشتم، هزار چشم بود و هزار رهگذر، چقدر دیوارها مهربانند و چقدر تاریكی مهربانتر.


دزدانه كه نگاهش می‌كردم چشم میگرداند و من می ماندم و دو چشم و لبهایی كه در انتظاریخ زده بود و ترك خورده در عطش، انتظار یك قطره و همان قطره پر بود از خاطره آب، كه وجودی پویاست و تمام دریا، سبزی برگ و ساقه درخت، فشردگی ابر تا ازدحام مردم و كویرهمه در خاطره قطره مانده، تا زیبایی عشق كه چكه می‌كند روی لبهای من. محو ماه می‌شدم در نهایت یكتایی كه می‌نشست همه زیبایی‌اش درآب، یادآور سرچشمه انسان" لحظه مهیج استحاله كه به واسطه آن، شئ  مادی تبدیل به یك موجود هنری می‌شود".


شیب خیابان بود و ما، هیچ كس نبود و نه هراس من از قضاوت مردم. دستهام و تو جیبم فشرده بودم كه خطا نكنند. روسری آبی و از سرش برداشتم و دستهام و پنجه كردم تو موهاش، نرم و برای من بلند شده بود. تمام صورتم و فرو كردم لابلای تازگی هر تارش و نفس كشیدم، عمیق مثل حرفهاش كه: "عمیق نفس بكش و باور كن كه زنده‌ای و نفس می‌كشی، پر از هستی، پر از تازگی. پس فكر نكن امید از تو گرفته شده و نیستی كه هر غصه‌ای میشه مثل یك دیوار و بهانه‌ای برای كشیده شدن حصار‌ها". تو هوای سرد نفسهاش و بیرون داد و خندید. توده خوش عطر نفسش به صورتم رسید و محو شد. همه عطر و بلعیدم روسری سرش بود و دستهای من مچاله توی جیبم یخ زده بود. كجا پر می‌كشیدم؟ كجا بودم؟


كوچه ظهیرالدوله رو پیچیدیم و پشتِ درِ بسته ایستادیم. زنگ وزدم، پیرزن پر بود ازمهربانی و تمامِ هستی من مهربانتر.در كه باز شد رها شدم میان رقص "فروغ" روی شعله شمع كنار سنگ و صدای "داریوش" و ساز "صبا". میان ضرب آهنگ "ملك" و عطر خوش "بهار". همه مستی بود در میان نیستی آنها، كنارهم بی‌آنكه بخاطر بیاورند كه در بودن چه كردند با هم! و همه هستی كنار من و از آنِ من.همان برف، همان كلاغ، همان سبزی درخت كاج و نارنج و گاه نگاه مرموز سرخی ميان سپیدی، یا بنفشه‌ای كه استوار مانده بود در رنگ خود، كنار سرمایی كه رفتنی نبود. مكعبهای خالی از حرف، پر از سكوت كه سكوتِ میان من و او را ماندگار می‌كرد و فرصتِ گریستن را هر لحظه دیدنش، می‌گرفت. دل سپرده بودم و سالی می‌گذشت. آرام آمد و ماندگار شد. و در این روزها حسرتِ دادن یك شاخه گل هم مانده بود. حسرتِ بی هراس آغوش گشودن وبستن. حسرت بلعیدن روزهای آرام و لذت بخش.و مگر من نپذیرفته بودم این نداشتن‌ها را؟ و مگر من لذت را زنجیر نكردم تا چهار دیوار قفس نگاه مردم، كه عشق بماند و نگریزد و من نمانم تهی؟


نرگس خریدم و دستهاش باز شد. گرفت، بوئید و خندید و بوسید. ساقه‌هاش و تا زد و تو كیفش جا داد. زیپ كیف و كشید وگلها آویزان شدند از میان كیف و بار انتظارهای من روی دوشش ماند. لذتهای من شده بود نگاه كردنش، لمس دستهاش، نفس كشیدنش، خوردن لقمه‌های‌نیمه تمامش و دستم كوتاه می‌شد و هر روز كوتاهتر.


كلید و از جیبم بیرون آوردم و گفتم كلید باغِ گفتم آنجا من هستم و تو، گفتم می‌خوام فقط بنشینم و نگاهت كنم بی ترس . بهانه بود و بهانه و تحمل او میان این بهانه‌ها همیشه می‌شكست و سر می‌رسید و اینبار "نه". بغضم شكست و كلید رها شد.


 تو ماشِن جا گرفتم. دستهام و بردم زیر بغلش و آرام نوازش كردم و با دست دیگه محكم دستهای رها شده روی زانوهاش و گرفتم. نمی‌خواستم بره، نمی‌خواستم دوباره منتظر بمونم. لبهام و تو هوا فشردم و جمع كردم كه یعنی می بوسمت و بوسیدم. نگاهی به آیینه انداخت كه مراقب باش. آرام رو صندلی خزیدم پایین تر و سرم و خم كردم روی شانههاش و دیگه نگاهش نكردم كه با اشاره به بلند شدن هشدارم بده. چشم هام و بستم و دعا كردم ترافیك سنگینتر بشه. سرش و خم كرد و داغی گونه هاش و حس كردم. لذتش پاشید تو رگهام. تنم داغ شد و دستهاش و بیشتر فشردم. به همه چیزفكر كردم به همه چیزهای‌نداشته‌ام و آرزوهای داشتن. گفت با توام همیشه و با من بود همیشه.


ترمینال شلوغ و آیینه‌ها خیس نبودن. دو تا بلیط گرفتم و نشست و نشستم كنارش. سرش و به شیشه پنجره چسباند و به شانه‌هاش تكیه دادم. چیزی درونم تو سكوت پر میشد و با هر صدایی خالی. جاده برف بود و برف. دستی مدام برفها رو از تصویر رو برو پاك میكرد. درختها سپید و هوا سپید. چشمهاش و بسته بود. آرام پشت پلكهاش و بوسیدم. دستم و دور گردنش پیچاندم و سرش و به شانه خودم تكیه دادم. آرام تو بغل من خوابید. روسری اش عقب رفت و عطر موهای لطیفش تو بینی‌ام پیچید، شرمِ اقاقیا! نزدیك بود، نزدیك من. سرم و خم كردم وآرام موهاش و بوسیدم و همانجا وصل شدم.


صدای اتوبوس كشیده شد وسط جاده. بلند شدم و دستهاش و گرفتم. پا گذاشتم روی برف. كشیدمش تو بغلم و فشردم به خودم. گرم بود گرم گرم. كوچه باغی باریك و قدم زدیم و درّه كنارمان پر بود از سرمای سنگسر. هیچ نمی‌گفت، هیچ. در باغ و باز كردم. سنگ فرش با هر قدم ما پیدا می‌شد. همه چیز یخ زده بود و نفس من داغ. از پله‌ها بالا رفتیم‌. تو هال سرد بود و اتاق ساكت. روی مبل نشاندمش و دویدم بخاری و روشن كردم و شومینه و گرم. چای دم كردم و چشم ازَش بر نمی‌داشتم. هنوز نشسته بود و زانوهاش و فشرده بود زیر چانه‌اش به من نگاه می‌كرد نه هیچ جای دیگه‌ای، نه به اتاقی كه اولین بار بود می‌دید و نه شعله‌های آتشی كه دوست داشت و نه بخاری كه از حلقه لیوان چای بالا می‌آمد و گم می‌شد و دوباره پیدا و نه به دانه‌های سرخ انار و نه بوی خوش سیب یلدا. جلو پاهاش زانو زدم و روی زمین نشستم. دستهام و گذاشتم روی پاهاش و بوسیدم و بوسیدم. بغلم كرد و حسِش كردم، پس بود. صورتش سرخی آتش و میپاشید تو نگاهم سرانگشتهام و از مرز روئیدن مو‌هاش كشیدم تا گودی چشم و برجستگی گونه‌های نرمش و كشیدگی گردن. بینی‌ام و فشردم زیر بغلش، چشمهام میان برجستگی نجیب سینه‌اش بسته شد و من نفس كشیدم نفس ... نفس...از ته ریه‌هام و بوی تنش همه وجودم شد. گم می‌شد و میان ژولیدگی موهاش پیداش میكردم. روی كاناپه دراز كشیدم، كنارخودم خواباندمش و مست شدم از بودنش.


آفتاب از پنجره دوید تو. شومینه روشن بود. غلتی زدم و رو به اتاق برگشتم. دو لیوان چای یخ كرده، یك سیب و یك انار روی میز. سرما تو تن من نشست و تصویرش پشت پلكهام.


30 آذر 1383 تهران



 


December 15, 2004

هجوم

                        
شده بمانی و ندانی چه كنی با خود و تقدیر؟ شده سرگردان شوی انگار كه هيچ راهی
نیست و تو مانده ای و دیوارهای بلند؟ شده میله ها آنقدر باشند كه قدرت عبور را از تو و پاهایت بگیرند؟ و آنقدر دستهایت روی طناب آویزان بماند كه چكه ای شوی و تمام؟
شده درماندگی را حس كنی با همه سلولهایت؟ و همه چیز فشرده شود در رگهای‌ تن ات و سرت چنان سنگین شود كه نفس گیر شود نفس كشیدن؟ هوای تازه و سكوت هم درمان نیست و نه دستهای نوازشگر غریبه‌ای كه با تو مانده‌است. مچاله می شوی و سایه‌ات سنگین روی دیوارهای گچی كه به سنگینی سایه هم آوارند! انگار غباری روبه روی مكعبهای منجمد می ایستی و بی لب ...گچ های رنگی هم امیدواریهای مات تو را به تمسخر می گیرند و تو دست و پای بودنی. نور می دود تا چهارچوب درون و تو ناخن میكشی سایه ها را. در هجوم آب ساقه ای می چینی و نفس میكشی زیر آب، قد میكشی و كوتوله ها را به قد كشیدن میكشانی، پنجه میكنی خورشید را در شب و تا تیرك میان تا گریز سایه های موهوم. از نو ... دوباره...دوباره
و چه جان سخت شده ام!

December 10, 2004

... خاطرات

در  كوچه  های ذهن  من یاد  تو  غوغا  می كند
گویی  امیدی   تازه   را  در  كوچه  پیدا  می كند

تكرار    و    تكرار   زمان    در    باور    امید    من
صد  خاطرات رفته  را  در  سینه  حاشا   می كند

چشمم كه ازآن ساغر بشكسته می گرید چو خون
ذوقی خیال  انگیز  از   آن  زلف   چلیپا    می كند

فریاد  از  این  افسو نگری  بنگر چه  كردی  با  دلم
كین  دل  هنوز  از عشق تو  كار مسیحا  می كند

چشمت كه دریای عطش می ریخت در چشمان من
در  حلقه   جادوی   خود   جادوی   دلها   می كند

با    نای   نای   ارغنون   در   گوشه    میخانه ها
گمگشته  عشق  خویش  را  آلوده  پیدا  می كند

ساحل چنان شد  غرق خون  از موج  دریای جنون
چشمان  در  خون  خفته ام   امید   دریا  می كند


                                                چهاردهم خرداد-1373

December 5, 2004

اتفاقی ساده از معجزه عشق

              كرمانشاه. پاوه


دستهام و تو انگشتهاش پنجه كردم. نزدیك صورتش برد. چشمهام و بستم و پوستم گرمی لبهاش و حس كرد و رفت. مثل همیشه كه وقت رفتن بغض بود تو چشمهاش، روي لبهاش و ميان ما.


هنوز نرسیده بودم خونه كه زنگ زد. كه دلتنگم. كه سخت حضور خالی تو رو تو خونه حس كردن. كه میخوام باشی...كه دارم قدم ميزنم تا خسته بشم و برم فقط بخوابم. كه اينجایی؟ كه تنهام نمی گذاری؟ كه دستهام و رها نمی كنی؟...
صدای موتور تو گوشی پیچید و پشت سرش صدای فریاد و بعد هیچ صدایی. و من درد كشیدم وسط حیاط...
آروم صداش اومد كه چیزی نیست یه ضربه به پشتش خورده. یه قوطی نوشیدنی. درد تو صداش بود و گفت كه كاش اینجا بودی كه دلتنگتم. كه دلتنگت می مونم همیشه. و دوباره بغض كرد.خیس شد همه صورتش. مهم نبود كجاست. همیشه بارونی همیشه. خواستم بره خونه و به پشتش نگاهی بندازه و اگه لازم شد بره دكتر. و نرفت و رفت.
تا صبح تصویرش پشت پلكهام نشست. چه میكردم با اینهمه حجم ناگفته ها؟
صبح اومد. مثل هر روز كه در انتظارش باشی یا نه میاد. بهش گفتم نگرانتم. گفتم خوابم نبرد. گفتم باید بیام اونجا.
میدونست تنهایی نمیرم. باید بیاد دنبالم. نمی تونستم، با اونهمه همسایه و نگاههایی كه بودند یا نبودند حضورشان حس میشد. خیابان همیشگی، ازدحام همیشگی، نگاههای همیشگی، صورتكها‍ ی خندان و گذرا و روحهای سرگردان.
مثل همیشه زودتر از موعد اومده بود. منتظرو مضطرب. منتظر تمام شدن اینهمه انتظار و مضطرب تمام نشدنش! كلید چرخید و صدای پای ما تو راهرو پیچید و هزار چشم پشت چشمی ها. تنها اتاق خالی خونه توی سكوت نشسته بود بی هیچ وسیله ای. خلوت اتاق بود و صدای دلنشین دوره گرد. در كه بسته شد، من كه موندم و اون، نفسم كه شماره زد، بغضش شكست و من آویز شدم از گردن بلندش.ميون بازوهایی كه باز كه میشد انگار فضایی بود كه موندن تو اون هوا همه اضطرابها و انتظارها گم می شد و می رفت یه گوشه كز می كرد تا دوباره دستهاش باز بشه و همه گذشته ها آوار بشه رو سرم. و یادم بیاد كه همه چیز گذراست. دستهای بلندی كه دور تن كوچك من می پیچید و من نقطه ای میشدم مركز دایره. آرام می ایستادم و غرق بوسه های بی پایان. به هیچ چیز فكر نمی كردم. كه چشم از گذشته و آینده بردارم و به همون لحظه وصل بشم. پر طپش، در اوج، لبریز و سرشار. دامنه دیدم چشمهاو دستهای‌ نجیبش و آرامشی كه فقط اونجا بود. تنها مردی كه من و نه " دو دایره میدید و یك مثلث" زن میدید "مربع! مظهر زایش " و زیستن. و چقدر امیدوار بود به زایش عشق.
چای دم كرد و آورد. صورتم و شستم و   نشستم روی جای راحتی كه با چند تا پتو درست كرده بود. پنجره و بستم و نشستم رو به روش. زانوهام و تو بغلم فشردم و در تمام مدت زل زده بود به من و حركاتم. صورت خیس و چشمهای بارونیش و بوسیدم. كاش باورم میشد كه این همه احساس میمونه و یا او تجربه سالهای عمر من و باور میكرد. كه عشق گذراست. و او متفاوت از دیگران نیست و دیگر دوست داشتنها. و مگه یكسال عمر كوتاهی برای عشق نبود؟ كه من نتونم باور كنم و او عجیب ایمان داشت به من، به خود و احساس لطيفش و  چرا اقرار نكنم كه غبطه میخوردم. و تجربه سالها چنان در باورم مانده بود كه او با همان تجربه ادغام می شد و محو و تصوری كه او هم باور خواهد كرد.
دكمه‌های پیراهنش و باز كردم، زیر پیراهن ركابی سفید و تنها تو تن او دوست داشتم. سپیدی سینه و شانه‌اش و آرام بوسیدم و خواستم دراز بكشه كه جای ضربه دیشب و ببینم. برشی از میانه كمرش تا پهلو كشیده شده بود و زخم تازه . قسمتی از پوست تنش ملتهب برآمده شده بود و سرخ. دست كشیدم روی پوستش، قد راست كرد. سوزش داشت و برجستگی نشان التهابش بود. زانو زدم و سرم روی پوستش سجده كرد. آرام امتداد زخم و چند بار بوسیدم گرم...گرم...گرم. دراز كشیده دستش و برد تو موهام و لبهام هنوز زخم و نوازش میكرد. زیر پیراهن و صاف كردم. بلند شد رو به روم نشست و گریست.كه چه باید كرد؟ كه همه آمها یك چهره دارند. كه همه جا هستی. هستی و با من. و همین كافیست برای همه من. به همین راضی بود و من می دونستم صبر سر میرسه دیر یا زود. و تمام میشه دیر یا زود. بغض كه میكردم میگریست، خنده كه میزدم آشفته میشد و بی محابا فشرده میشدم میون آغوشش، حرف كه میزدم زل میزد كه قدرت و از من و دستهام میگرفت.
باید میرفتم و دوباره، نگران كه آرام بمونه. نگاهش كردم. سرش پايين بود. دست زیر چانه اش بردم. سرم زیر چانه‌اش جا گرفت. و همه چیز به خدا سپرده شد مثل همیشه كه بزرگ است و عالم است و رحیم. دستم روی پشتش كشیده شد و حركتی نكرد. چرخیدم و زیر پیراهن و بالا زدم. تمام كمرش و دست كشیدم. ناباورانه خواستم دراز بكشه و كشید. و جای التهاب را نشان بده و داد. تمام صورتم گر گرفت. كنارش دراز كشیدم و دو دستم و كنار صورتش فشردم، می گریست و گریه می كردم. حل می شدم تو هر قطره ای كه می چكیدم. اثری از زخم نبود، هیچ نه التهابی. چشمهاش و بست. دستهایش و تو موهام پنجه كرد و لبهام و بوسید و در بغضی كه تمامی نداشت ملتمسانه گفت:
-ایمان بیار به معجزه عشق.

December 1, 2004

گذشته من...

روزهای گذشته را در دفتر شعرهای قدیم دیدن و حس آنروزها. جلسات پرشور انجمن های ادبی و نقد و نقد. شبهای شعر و التهاب های آنکه لذت عشق را تقسیم میکرد در بیت بیت نفس هایش. میان آنهمه خاطره احساس زیبا، صدای دلنشین و نگاه آرام "نادر بختیاری" هرگز از یادم نمی رود:
آنکه  دریاها   نگاهش  را   تجسم   می کنند
موجها در چشمهایش خویش را گم می کنند
با   تمام  حرفهای  سر د  و  بی   معنای   او
چشمهایش   گرم و  پر معنا  تبسم می کنند
...
بی  تو  مشتی خاک  از  آن  خاطرات  رفته ام
کین  ز  فردا مانده ها  بر من  تیمم  می  کنند
...
اینجا مانده ام . دور از هر آنچه بودم. از من نخواه که گذشته را ورق بزنم و از میان ورق پاره های دور، خود را جستجو کنم. آلوده ام به آنچه از من نیست و تنگ تر از آنکه فراموش کنم چه کردم با خویش.