December 1, 2004
گذشته من...
روزهای گذشته را در دفتر شعرهای قدیم دیدن و حس آنروزها. جلسات پرشور انجمن های ادبی و نقد و نقد. شبهای شعر و التهاب های آنکه لذت عشق را تقسیم میکرد در بیت بیت نفس هایش. میان آنهمه خاطره احساس زیبا، صدای دلنشین و نگاه آرام "نادر بختیاری" هرگز از یادم نمی رود:
آنکه دریاها نگاهش را تجسم می کنند
موجها در چشمهایش خویش را گم می کنند
با تمام حرفهای سر د و بی معنای او
چشمهایش گرم و پر معنا تبسم می کنند
...
بی تو مشتی خاک از آن خاطرات رفته ام
کین ز فردا مانده ها بر من تیمم می کنند
...
اینجا مانده ام . دور از هر آنچه بودم. از من نخواه که گذشته را ورق بزنم و از میان ورق پاره های دور، خود را جستجو کنم. آلوده ام به آنچه از من نیست و تنگ تر از آنکه فراموش کنم چه کردم با خویش.
چيز زيادي نميتونم بگم فقط خيلي عالي بود.
Posted by: omid at December 7, 2004 1:38 PMسلام
مي توانم بگويم حرفهايت زبان حال خيلي هاست.
وقتي كه افكار و خواسته هاي آدم به سان تير آرش دست نيافنتي ميشوند انجاست كه آدم از دل گريه ميكند و خون سياوش گل ميكند.
م.ا
يادم رفت در مورد آهنگ متن وبلاگت بگويم واقعا که چه سازگار است با شکل صفحه اصلي نواي دل انگيز همايون. سليقه هر کس بوده آفرينش باد.
پيروز و سربلند باشي
عليرضا
15/9/83
13:15
ميگن گذشته ها گذشته. ولی گذشته ها هيچ وقت نميگذره
Posted by: امین at December 3, 2004 1:21 PMسلام / وقت به خیر مزدشت به روز شد/ منتظر حضور شما هستم/ یا حق
Posted by: محسن at December 3, 2004 9:08 AMگذشته نه چنان دور است که از خاطر رود و نه چنان نزدیک که بتوان بدان دل قوی داشت
برای من گذشته از جایی شروع می شود که حال دلیل نفسهایم هست و امید زیستنم
براستی که لذت عشق منوط به زمان آفرینش آن نیست که عشق در استمرار لحظه بال و پر میگیرد و در حال اوج...
انگار همیشه گوشه ای از آدمی در ورق پاره های کهنه خاک می خورد و دردی کهنه نهان می ماند!
...
جام می و خون دل هریک بکسی دادند / در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
پرنيان خوب
متن جالبي بود ولي چرا اينقدر دلتنگ؟؟؟؟ مخصوصا" جملات آخر.
با شعري از شاملوي عزيز به پايان مي برم:
طرف ما شب نيست
صدا با سکوت آشتي نمي کند
کلمات انتظار مي کشند
من با تو تنها نيستم، هيچ کس با هيچ کس تنها نيست
شب از ستاره ها تنها تر است....
×
طرف ما شب نيست
چخماق ها کنار فتيله بي طاقتند
خشم کوچه در مشت توست
در لبان تو، شعر روشن صيقل مي خورد
من تو را دوست دارم، و شب از ظلمت خود وحشت مي کند.
------------------
پايدار بماني
عليرضا
12/9/83
13:00
سلام ... شعر زيبايي بود ..وبلاگ زيبايي داريد.
Posted by: امید at December 1, 2004 12:56 PM