January 13, 2005

سیاه پوشم

                 ییلاقات مشهد.در آتش 1383 بهار
سلام مادر
من هستم مادر
مویه‌ برای چه؟
من آموخته‌ام چطور بنویسم آنچه هست را
آموخته‌ام چطور سرما را بترسانم
آموخته‌ام پیاده برف‌ها را قدم بزنم تا مدرسه
دیر نرسم و نمانم پشت برف
آموخته‌ام درد را بشكنم
و گرسنگی را دور بیاندازم
آموخته‌ام مادر
آموخته‌ام چگونه نداشتن را بخش كنم
صدایش را بكشم
نَ...داش...تن
سه بخش است
آموخته‌ام و میدانم یك با یك برابر نیست
فاصله‌ها را میشناسم مادر
تجربه كرده‌ام همه چیز را
سرما را
سوختن را
درد را
و نيستم دیگر كه مدام
از درد كودك همسایه
بسوزم
سوختم
یكبار برای همیشه.
                                    (13 دانش‌آموز در آتش سوختند . 24 دیماه 83
)

پرنیان January 13, 2005 5:43 PM
Comments

گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار

بقول حمید مصدق عزیز:


و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت.

باید به فکر باغچه بود تا بتوان .......

Posted by: Alireza at January 18, 2005 10:09 AM

اينجا ايران است!!!!!

Posted by: omid at January 17, 2005 6:12 PM

انگار بي خبر مانده ام از تمام عالم!
حالا كه رسيده ام! چه پر درد!!!
هنوز گيجم...

Posted by: vaaheh at January 16, 2005 7:29 AM

سلام....خيلي وحشتناك بود....

Posted by: غزل at January 15, 2005 9:05 AM

نداشتن یک بخشه، که همه‌اش نیز نصیب ما شده... ولی حماقت چند بخشه که همه‌اش نصیب بالاتری‌ها شده...

Posted by: sadjad at January 15, 2005 7:32 AM

فاجعه ي وحشتناكي بود... / خواستم بپرسم چطور ميشه به حلقه ي ملكوت پيوست؟

Posted by: dyako at January 15, 2005 7:28 AM

چه غم انگیز، چه دردناک!

Posted by: خیال تشنه at January 14, 2005 9:39 PM

كودكم، هنوز زود بود. هنوز رد لحظه‌هايت بر روي آدم برفي‌هاي حياط مدرسه باقي است. هنوز دشت‌ها و كوه‌ها منتظرت هستند تا با خنده‌هايت حزن سكوتشان را به شادي بدل كني. هنوز دست‌هاي كوچكت از سوز زمستان كبود بود...
كودكم، چه غريبانه رفتي.
هنوز زود بود...رفتنت.

Posted by: آرام at January 14, 2005 6:52 PM

نوشتن ايستادگی در برابر باد فراموشی است. در ميان جماعتی مثل ما که انگار به فاجعه خو کرده ايم و فاجعه تنها برامان خبر است خبری از خبرها که بزودی فراموش می شود تلاش تو برای فراموش نشدن فاجعه ستودنی است. و هنوز حتی خبر درست و حسابی هم نداريم که چه شد؟ آتش گرفتن بخاری که بچه های کلاس را نمی سوزاند.

Posted by: سيبستان at January 14, 2005 4:14 PM

خبر کوتاه بود: فاجعه
کوتاه و ساده مثل درد، مرگ، اشک

Posted by: دريارونده at January 14, 2005 3:26 PM

دلم تنگه برای گریه کردن، کجاست مادر کجاست گهواره من

Posted by: amin at January 13, 2005 9:43 PM