January 17, 2005

غربت

               بهار 1382


كجای این حجم غربت گم شده‌ای كه نیستی
كجای من مانده‌ای كه ازدرون برون می‌ریزی و رشته رشته می‌كشانی‌ام
كجای هیاهوی این آسمان ابری خوش نشسته‌ای كه بی‌تاب باران نمی‌شوی
كجای این خیابان‌های ازدحام قدم می‌زنی
كه چشمهای خالی، مانده‌اند روی انتظار در
كجای این سبزینه‌ها خشكیده‌ای كه می‌تكند شكوفه‌ها مدام و تو خاموش
چون گرمای برف میان انگشتان سرد زمستان نیست می‌شوی
و رستن خشك می‌ماند
مدادهای رنگین نقاشی‌های كودكانه‌ام شكسته‌اند، بزرگ شده‌ام!
صدا در من تكرار می‌شود و دستهایم سبز
نفس‌های مكررم
تنگ می‌گذرد
زنگ می‌زند ناقوس و می‌گذرد تا سنگینی یك سنگ
سفید
سیاه
و تو گم می‌مانی

پرنیان January 17, 2005 8:06 PM
Comments

پرنیان عزیز سلام ... ممنونم از توجه ات و البته تذکرت . اما این غربت خود حکایت و پرسش دیگری است .... چقدر با همه ی بند بند این نوشتار احساس نزدیکی عجیبی دارم و گویی پژواک آن در درون ما نیز به صدا در می آید ! این هم آوایی حکایت از آن دارد که چقدر میتوان از درون به هم نزدیک باشیم و تازه اینهمه خالص !

Posted by: رضا at January 24, 2005 3:09 AM

سلام عزيز:

زيبا ورويايي نوشتي با عكس جالبي كه گذاشتي حسابي تاثير گذاره !!
ناخودآگاه آدم را به ناكجا آباد خاطرات دور ميبره .د ست دل ياد و نشانه هايي را برات الك ميكنه....
راستي يك كپي از ويرايش قالب وبلاگتو برام ميفرستي...!!!
ممنون

Posted by: zohreh at January 22, 2005 12:03 PM

و چه پيدام سياه در سپيدي نقش ها...

Posted by: خلوتگزیده at January 20, 2005 8:57 AM

سلام من يه غريبم
خيلي قشنگن همشون
همه نوشته هات
بازم سر ميزنم

Posted by: التهاب بي پايان at January 20, 2005 7:46 AM

كامنتت رو با چند روز تاخير تازه الان ديدم. ممنون عزيز. غربت مثل سرطان مي مونه درمان قطعي نداره هر وقت هم كه حس كني تمام شده باز از يك جهت ديگه ريشه مي ز نه

Posted by: مینا at January 19, 2005 8:51 AM

یادش به خیر...
بازی مداد رنگی ها و آنکه نوشت:
مداد در دست توست...
و من کشیدم تنهایی ام را میان دستان آسمانی اش
و نفس کشیدم تا تبلور شاخه های یاس
.....
زیبا بود و چه آشنا
می خوانم و باز هم...

Posted by: واحه at January 19, 2005 8:49 AM

پرنيان قشنگم مثل هميشه ساده و دلنشين بود .آرزو ميكنم آرامش و صبر دل تنگيهايت را پايان بخشد . . . شاد باشي

Posted by: bahar at January 19, 2005 5:42 AM

پرنيان جان پرسشها در اين شعر با نگفته هاي subtext توام ند. من از شعر اوهام/ ابهام كه رئوس موضوع را طرح مي كند خوشم ميايد. شاد زي به روزم با يك شعر نامتعارف

Posted by: Bejan Baran at January 19, 2005 4:37 AM

همينطور است كه نوشته بودي . اين كارش پر بود از صفا .

Posted by: سارا at January 18, 2005 7:03 PM

زیبا و مهربان.مثل قلبی که دل تنگ است.ممنون از این هدیه زیبا

Posted by: مبینا at January 18, 2005 4:56 PM

سلام پرنيان جان/اميدوارم كه دل خستگيهايت تمام شوند/تا جاري شدنت در عشق را روان تر و شاد تر ببينيم.

Posted by: لاله at January 18, 2005 4:54 PM

پرنیان عزیز

خسته نباشی

Posted by: alireza at January 18, 2005 10:13 AM