February 20, 2005

سلام پدر

                  دوم اسفند سال 1377. مشهد مقدس
سلام پدر
دلگیر مباش از "طفلك"‌ات اگر مانده‌است در راه.
بخاطر دارم خوب شش سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. آمدی به این غربت.
گفتی:"می‌روم، می‌آیی؟"
گفتم:"بمان، می‌آیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی شش سال پیش این روز.
گفتی:"نمان در این غربت"
می‌بینی پدر، می‌بینی كه مانده‌ام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر می‌كند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردی‌اش كه مرا نمی‌گیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو می‌شوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی می‌كند. هنوز بغضم می‌شكند وقتی عقربه‌ها می‌رسند به 2 عصر وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر
دلگیر مباش از من اگر بد شده‌ام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد می‌كنم با خود.
اینجا نشسته‌ای، روبروی نگاه من و نگرانی، می‌دانم.
می‌روم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بسته‌است. درها به رویم زنجیر است، می‌مانم پشت قفل‌ها. و با آب مانده حوض وضو می‌گیرم!
می‌دانم بد شده‌ام تو می‌دانی و خدا و همین است كه تنها مانده‌ام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمی‌بینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر سال زنده می‌شوی این روزها و می مانی تا زمستان سال بعد ‌كه باز هم ساعت، زنگ دو را بنوازد دنگ دنگ، در 2 اسفند و من بلرزم تمام.
2:00 بعد از ظهر عاشورا

پرنیان February 20, 2005 10:42 AM
Comments

پدرم نرفت
پدرم مارو سوزوند و رفت
قدر پدرهاي خودتونو بدونيين

Posted by: محمد at September 30, 2008 11:31 PM

سلام
امروز شانزدهمین روزه که پدرمو از دست دادم
هیچوقت تو دنیا اونقدر ایمانم به خدا محکم نبود که مرگ پدرمو بپذریم و اینکه بگن جاش خوبه باور کنم
اخه چطور میشه کسی که 27 سال کنارش بودمو وباهاش زندگی کردمو باور کنم که دیگه نه میبینمش و نه صدایی ازش دارم
تنها چیزهایی که ازش دارم صدای ضبط شده اش تو گوشی موبایلم
و لباسهاشو عکسهاش
و عینکش
تمام کوچمونو پارچه سیاه زدند-هنوز مات و مبهوت به پارچه ها نگاه میکنم
شبها با اشک چشامو میبندم و صبح که بیدار میشم و چشمو باز میکنم اشک تو چشام جمع میشه
به خودم میگم یک روز دیگه رو هم باید بدون پدرم بدون بابا سر کنم
چقدر این روزها واسم سخت میگذره
کمرم شکست وقتی رفت
کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم که همچین روزیو ببینم
کاش هیچوقت لذت محبت پدریو و سایه پدریو نچشیده بودم
نمیدونم چی بگم
و نمیتونم احساسمو بگم
گاهی قلبم اونقدر تو سینه سنگین میشه
که احساس میکنم نفس کم میارم
منو همدرد خودتون بدونید
خداوند بزرگگگگگگگگگگگگگ
پدرمووو
سایه سرمو
ازم
گرفت.
من باید بشینم و به اون زنهایی که میان صورتمو میبوسن و میگن خدا بیامرزش و خدا بهت صبر بده گوش کنم ولی هر روز منتظرم
که بابام
برگرده

Posted by: بهنوش at September 23, 2008 12:28 PM

سلام.
اسم من سعيد. من دو سال پیش پدرم رو تویه یه صانحه رانندگی از دست دادم میدونم چی می کشید پدر من شش ماه قبل از فوتش پدرش رو از داد و برای ما از غم بی پدری می گفت و من هم بعد از فوتش به حرفای اون رسیدم. با اجازه شما از متن بالا برای 360 ياهو مسنجرم استفاده كردم البته با مقداري تغيير. اميدوارم خدا ژدرتون رو بيامرزه

Posted by: saeid at September 1, 2008 7:45 PM

وقتي مرد مسن و سالخورده بلند قامتي ميبينم ميخوام برم سمتش و


بگم سلام بابا اما وقتي جلو ميرم وجودم يخ ميزنه ميبينم پدرم نيست

هنوز اون نگاه فكور و بدون رياش تو ذهنمه صداش چهرش خنده هاش

اين روزا بيشتر جاي خاليش حس ميشه مرگ چه چيز غريبيه خاك شدن چقدر عجيبه

Posted by: وحيد at August 30, 2008 6:16 AM

سلام ... من وحیدم .. تازه اوومودم تووی 17 سال .. تقریبا 3 هفته پیش بابام فوت کرد .. وقتی که بابام 1 سال از تومور مغزی عذاب میکشیدو تووی این مدت کل دکترای ایران رو رفتیم ولی همه جواب کردند... تا اینکه تووی غروب دل انگیز روز چهارشنبه 16مرداد1387بابام بیمارستان بستری بود که مامانم ساعت 5.30بود که زنگ زد بهم گفت زود باش بیا بیمارستان بابات حالش خوب نیست و درهمین حال گریه میکردکه یهو دیگه نتونستم سر پاهام بایستم و زانوهام سست شدن ... خیلی زود ماشین گرفتمو رفتم بیمارستان . با عجله خودمو رسوندم تووی بخشی که بابام بستری بود.. وقتی اومدم تووی بخش یهو مامانم و دیدم که داره جیغ میزنه و چند تا زن نگهش داشتن... خواستم برم تووی اتاق که یهو چندتا مامور حراست جلومو گرفتن و گفتن که بذار دکترا کارشون و بکنند منم صبر کردم ..چند دقیقه ای بیرون موندمو دستام روو به آسمون دراز بودندکه یهو دکتر اومد بیرونو بهم گفت پسرشی ؟ گفتم آره بهم گفت خدا صبرت بده .. تا اینو گفت با صورت اومدم رو زمین و از حال رفتم ولی بازم با این حال خودمو رو زمین کشوندمو رسوندم به تخت بابام که وقتی رسیذم به جنازه بابام خودمو انداختم روشو گریه کرذم وااااااااااااای چه روز بدی واااااااااای ... فقط پدر مرده ها میدونن که من چی کشیدم

Posted by: وحید at August 26, 2008 5:53 AM

سلام امیدوارم خوب باشی.من به خاطر شباهت اسمی که داشتیم وارد وبلاگت شدم.عزیزم اینو یادت باشه اگه دیدی روزی خدا تو رو تا لبه ی پرتگاه برده.خیالت راحت باشه که یا تو رو از پشت گرفته یا اینکه پرواز رو یادت داده

Posted by: پرنیان at August 6, 2008 11:33 AM

من هنوز باور نکردم که بابا ندارم.بابام مثل کوه پشت هممون بود. اما تنهامون گذاشت.خیلی سخته ساعتی که همه باباها از سرکار میان و بچه هاشونو بغل میکنن، ما با حسرت نگاه میکنیم.بابای من 7 ساله که رفته یعنی وقتی من 15 سالم بود.خدا کنه ازم راضی باشه.وای خدایا من بابامو میخوام ، بابایی که همه روش حساب میکردن رفت و همرو تنها گذاشت.هیچ وقت فراموش نمیشی بابایی هممون وقتی حرف ازت میشه و یادت میفتیم گریه امونمون نمیده. سخته بگم روحت شاد چون باورم نمیشه.شاد باشی بابایی جونم. ازطرف چشم سیاهت فرشته

Posted by: فرشته at July 21, 2008 10:43 AM

غروب سه شنبه خاكستري بود/همه انگار نوك كوه رفته رفتن/به خودم هي زدم از اينجا برو اما موش خورده شناسنامه من
بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت
منم مثل شماهام تنها بدون بابا

Posted by: رها at July 19, 2008 11:29 AM

هرگزم نوبه نشد تا كه شوم سير زديدار پدر
يا كه هردم بزنم بوسه به رخسار پدر
اين منم برده ام از هجر تو ميراث دو سهم
سهمي از غم. سهمي از حسرت ديدار پدر

سخت ترين لحظات زندگي ام را تجربه ميكنم لحظاتي كه نه سايه او بر سر ماست و نه دست مهربانش ... نه شيرين صدايش هست و نه زيبا رخسارش
سلام
من هم مثل همتون در به در يك نگاه پدر هستم
منم الان 125 روز است كه تنهاترينم درست 18 روز قبل از عروسيم درست شبي كه تمام كارها تمام شده بود و اوج شادي ما بود
من رو هم مثل برادري كوچكتر يا بزرگتر در غم خود شريك بدانيد
شادي روح گذشتگان و بازماندگان صلوات و فاتحه

Posted by: marde shahrivar at July 8, 2008 8:07 AM

پدر
صداي تكِ تكِ ساعت، دگر نمي‌آيد

نباش منتظرش! رهگذر، نمي‌آيد


نمي‌شود به خدا باورم، كه مي‌گويند:

مسافر تو دگر از سفر نمي‌آيد...


مگو ترانه بخوان و مگو غزل بـِسُراي

چرا كه با غزل من پدر نمي‌آيد


بنال اي دل عاشق، كه خوب مي‌دانم

تو را نموده فراموش اگر نمي‌آيد


در انتظار، دل من، نباش، بيهوده!

چرا كه هست يقينم، دگر نمي‌آيد
----------------------------------------
پرنيان جان من هم با تو هم دردم من هم ساعت 11 صبح 22 ابان كه ميشه ضربات قلبم به شماره ميفته . مسافر من در اين روز شوم رفت سفري بي بازگشت. من هنوز چشم براهم كه از سفر برگرده حالا دو سال كه زل زدم به در خونه كه مسافرم از سفر بياد.ولي افسوس صد افسوس كه سفري بي بازگست كرد.
خداوند روح اموات همه مسلمين شاد كن و بيامرز
براي شادي روح رفتگان فاتحه وصلوات

Posted by: bahar at July 5, 2008 10:08 AM

پرنيان عزيز
دور و بر ما ادماي زيادي هستند كه درد من و تو رو دارند ولي چاره چيه بايد سوخت وساخت
خيلي سخته مي دونم خصوصا واسه دخترا سختره چون احساس مي كني پشتت خالي شده بهش احتياج داري به همه نوازشاش به همه بوسه هاش
ولي يه وقت چشم باز مي كني و مي بيني كه خودتو انداختي روي يه سنگ سرد...
دختر هميشه عزيزه پدره

Posted by: ستاره at June 30, 2008 9:00 AM

گردش شمس و قمر را نه تو داني و نه من
وقت اعلا م سفر را نه تو داني و نه من
تا بود سايه ي پر مهر پدر بر سر ما
به خدا قدر پدر را نه تو داني ونه من...

-------------------------
زهرا جان
وقتی بود هم قدر شناسش بودم. الان حسرت بودنش نه به این دلیل است که جور دیگری رفتار کنم یا افسوس روزهای بودنش را داشته باشم. فقط کاش آرامش دست حمایتش را هم فکری اش را داشتم برای همیشه
پرنیان

Posted by: زهرا at June 15, 2008 8:08 PM

چون گل ز ساده لوحی در خواب ناز بودیم
اشک وداع شبنم بیدار کرد ما را
سلام پرنیان
منو تو غم خودت شریک بدون. منم هم درد خودتم (دو ماهه) و می دونم چقدر سخته ...این یه داغ حل نشدنیه
اما بدون خدا بنده هایی رو که خیلی دوست داشته بهاشه امتحان می کنه خدا خیلی دوست داره تو شرایط سخت صدای بنده هاشو بشنوه پس قشنگ صداش کن و موقع دعا کردن منو یادت نره دعا کن زودتر برم پیش باباییم
راستی وداع همین شبنم هاست که ما رو از خواب غفلت بیدار می کنه امیدوارم پیغامی که خدا می خواست بهت بده رو گرفته باشی

Posted by: فاطمه at June 14, 2008 1:39 PM

پرنيان عزيز من هم مثل توام خيلي دلم تنگ شده براي بابام

Posted by: محبوبه at June 9, 2008 6:42 AM

نوزدهم خرداد ماه يادآور آغاز زندگي ابدي پدر مهربان زحمتكش و خوب من است روحش شاد . و اما مهربان مادرم "دستان پر مهرت را مي بوسم و به وجود ت افتخار مي كنم " تويي كه 19 سال با صبر ايمان عشق برايم حضور داشته اي . دوستت دارم ...

Posted by: فرزانه at June 8, 2008 6:47 AM

بابا جون چند روز دیگه مونده به یک سال از رفتنت ولی هنوز باورم نشد که رفتی

Posted by: فاطمه at May 28, 2008 6:10 AM

سلام پدرم

الان که دارم باهات حرف می زنم ، دلم به اندازه ی تمام آسمونها برات تنگ شده
هر قدر بزرگتر می شم جای خالیت و تو لحظه هام بیشتر حس می کنم ، هر قدر بزرگتر می شم بیشتر می فهمم که پدر داشتن یعنی چی و من از چه نعمت بزرگی محرومم
حاضرم تمام عمرمو بدم فقط یک لحظه کنارت باشم و با صدای بلند بگم بابا آخه می دونی این تنها كلمه ايي هست كه يه عمره تو حسرت گفتنش سوختم
خداي من براي تموم نعمت هايي كه از سر رحمتت به من دادي ممنون ولي كاش بابامو از پيشم نمي بردي

باباي من دو هفته ي قبل برات يه بيت شعر گفتم البته شعر كه نه بهتره بگم حرف دل تنگ
الان مي خوام چند خط ديگه بهش اضافه كنم گرچه براي گفتن دل تنگي هام يك كتاب هم كافي نيست

وجودت در تمام لحظه هاي زندگي ام خاليست
و يادت در تمام لحظه هاي زندگي ام جاريست
تو مثل فرشته اي پر گشودي از اين ديار
و من ماندم و درد , درد بي باليست
سالها مي گذرد از آن لحظه ي شوم
كه گفتند پدرت دگر در اين دنيا نيست


Posted by: sonia at May 21, 2008 10:29 AM

سلام پدر
وجودت در تمام لحظه های زندگی ام خالیست
و یادت در تمام لحظه های زندگی ام جاریست

Posted by: sonia at May 8, 2008 10:36 AM

حال عجيبي بهم دست داد ايشالاه هيچ وقت غم نبيني

Posted by: سميرا at April 16, 2008 10:06 PM

اي كاش تو باز آيي و من پاي تو بوسم در سجده روم صورت زيباي تو بوسم
پرنيان خانم من هم مانند تو هم غم هستم چون پدر من هم در اسفند 86 مصادف با ظهر عاشوراي حسيني به ديار باقي رفت ان شاالله خداوند به شما و خانواده محترمتتان صبر بدهد چون واقعا خيلي مصيبت بزرگيه

Posted by: مهدي at April 14, 2008 11:12 AM

يادش گرامي وروانش شاد باد
ما را در غم خود شريك بدانيد.

Posted by: علي at April 14, 2008 10:37 AM

يادش گرامي وروانش شاد باد
ما را در غم خود شريك بدانيد.

Posted by: علي at April 14, 2008 10:36 AM

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز ................
روح پاکت با حسین بن علی محشور باد
خانه قبرت ز الطاف خدا پر نور باد
ای چراغ زندگانی ای پدر یادت بخیر
یاد و نامت تا ابد در قلبمان محفوظ باد

بعضی موقع ها آدم دیگه فکر می کنه اگه حرف دل پرخونش رو به کسی نگه دیوونه می شه . شایدم بهتر بود که نمی گفتم اما دیگه خیلی دلم گرفته گفتم شاید اینطوری سبک بشه .

بعضی موقع ها تو زندگیت یه چیزا و یه کسایی داری که خیلی بهشون تکیه می کنی .مثل پدر و مادر

بعضی موقع ها تو زندگیت بعضی چیزا اونقدر مهمه که جدایی از اونا برات سخت ترین کار دنیاست .

بعضی موقع ها تو زندگیت یه اتفاقایی میوفته که انگار زمین و زمان رو می زنه بهم .

آره اینها درسته ! اما این بعضی موقع ها دیگه از اون بعضی موقع ها نبود بزارید واستون تعریف کنم :

3 سال پیش بود درست یادم اون روز چهار شنبه بود(29/11/1383) ساعت تقریبا 2 بعد از ظهر بود که داشتم از مدرسه بر میگشتم. نزدیک خونه که رسیدم دیدم تعداد زیادی ماشین کنار خونه ماست . نگران شدم و دویدم به سمت خونه به نزدیکی خونه که رسیدم دیدم یکی بدون اینکه منو ببینه داره پارچه مشکی به دیوار خونه ما میزنه بدون اینکه بفهمم چی شده پاهام بی حس شد و افتادم زمین همین لحظه بود که دیدم دوتا از داداشام دارن به سمت من میدوند و میگن...مهدی بابا که طوریش نشده فقط پاهاش شکسته....

تازه فهمیدم چی شده اره پدرم فوت کرده بود... اونها منو به داخل خونه بردن و با گریه و دل شکسته به من گفتن که چه اتفقی افتاده ( پدر من بر اثر سانحه تصادف و ضربه مغزی به رحمت خدا رفته بود) اون لحظه بود که از خود بی خود شدم و دیگه هیچ چیز نفهمیدم اخه چه جوری باور کنم پدری که 18 سال برام زحمت کشیده و با پول بازنشستگی خرج تحصیل منو بقیه را میداد دیگه در بین ما نیستو دیگه تو سختی ها و مشکلات به کی تکیه کنم .. واقعا سخته .. یاد حرفش افتادم که می گفت : شما درس بخونید هر چیر بخواهید من براتون میگیرم....

الان 3 سال از این ماجرا میگذره ولی هر وقت اسم بابام به زبون میادو یا نگاهم به عکسش میاقته دلم میگیره .. یه بغض سنگین رو سینه هام میشینه و احساس تنهایی میکنم...

حالاهر وقت دلم میگیره و احساس تنهایی میکنم و حتی روزهای عید جای من و خانوادم کنار قبر پدرم است خیلی سخته روز پدر بری سر قبر پدرت و از اونجا عید را بهش تبریک بگی ... خدا نصیب هیچ خانواده ای نکنه

ولی افسوس که تا زنده بود قدرش را ندونستم و حالا پشیمانم و تنها ارزوم اینه که از من راضی باشه

خلاصه سرتون را درد نیارم منظور من از این خاطره تلخ و فراموش نشدنی اینه که قدر پدر و مادرتون را بدونید و هرگز به انها بی احترامی نکنید اخه تا وقتی اینها هستند زندگیتون بابرکته و البته شاد و شیرین ....

در اخر از شما دوستان عزیز و گلم یه خواهشی دارم که این نصیحت را از کسی که این واقعیت تلخ را تجربه کرده بپذیرید و در احترام به پدر و مادر کوتاهی نکنید و انشاالله تا موی سفید از سرتون بیرون نیامده داغ پدر و مادر نبینید.

یه خواهش کوجیک دیگه برای شادی روح تمام گذشتگان و پدر من حقیر صلوات فرستید(( التماس دعا))

موفق و پیروز باشید... کوچیک شما مهدی سلطانی..... یا حق


حذفویرایشاشتراک لینک

Posted by: مهد ی at March 29, 2008 8:03 AM

سلام پرنیان جون منم مثل خودت 6 ساله بابام رفته اما هنوز گاهی که صدای در میاد فکر می کنم بابامه اما یه دفه یادم میاد و یه بغض قدیمی میاد سراغم کاش خدا یه فرصت دیگه واسه بابا داشتن به ماها می داد اما این درد رو فقط ما درک می کنیم نه هیچ کسه دیگه.

Posted by: یلدا at March 14, 2008 12:43 PM

از صميم قلب تسليت ميگم
دریاچه هم به حال من از دور میگریست تنها طواف دور ضریح و یکی نماز یک اشک هم به سوره یاسین
به بلاگ منم سر بزن
http://360.yahoo.com/my_profile-lrVCWFIwaactgGSlfoSyPim8.A--;_ylt=AtRlBuXSB4rSabSnzraBDH.qAOJ3?cq=1

Posted by: arash at January 20, 2008 5:31 AM

داغ دلمو تازه کردی

مرگ پایان کسی نیست
عبوری ست لطیف
از جهانی همه دردو همه رنج
پیش یک یار عزیز
خانه از زمزمه ییاد تو خاموش مباد
عکس لبخند تو در قاب دلم مهتابیست

میدونم تحملش خیلی سخته .اما وقتی خدا دردی رو به ما آدما میده تحملش رو هم بهمون میده
صبور باش

Posted by: samira at December 31, 2007 9:12 PM

akharin bari ke az khoone raft 30 rooz pish bood man hanooz montazeram ........vali nemidoonam chera in dafe inghad dir karde.kheyli dire vase bargashtan...ino man nemigam ,baghiye migan,man faghat migam montazeram akhe babam hich vaght bi khodahafezi nemiraft makhsoosan age gharar bood safaresh toolani beshe.in dafe faghat injoori shod.30 rooze ke rafte.kheyli deltangesham.................................

Posted by: mahtab at December 14, 2007 12:36 PM

به ياد پدرم


پاییز می‌رسد...

پاییز باشکوه و دل‌انگیز می‌رسد

این آسمان دوباره پر از زاغ می شود

قلبم ز داغ لاله رخی، داغ می‌شود

چشمم، به قاب عکس تو زنجیر می‌شود

باز این هوا به یاد تو دلگیر می‌شود


در کوچه‌ها دوباره دوان کودکان شاد

در خانه‌ها دوباره پزان شلغم سپید

در دشت‌ها دوباره روان سیل بی‌شکیب

از آسمان ستاره سرازیر می‌شود

من خسته،... ناامید،... پریشان و بی‌رمق

سر را میان حلقه دستان فشرده...منگ

بغضم میان سینه نفس‌گیر می‌شود

از یاد من نمی‌روی ای نازنین پدر

هر چند زندگی زبر و زیر می شود

Posted by: مهدی at September 5, 2007 6:36 AM

بابايي خيلي دلتنگتم وعاشقانه دوستت دارم
بابايي بالاخره و رو بعد از14 روز تو خواب ديدم دوباره به خوابم بيا

Posted by: pariya at August 10, 2007 4:54 AM

درد دلت را می دونم تو هم مثل منی منم مثل تو هر کی می گه همه آدمها یک سرنوشت دارن غلط کرده خیلی از آدمها هستن که سر نوشتشون شبیه همه پرنیان عزیز تنها می تونم بگم تسلیت اما می دونم دردی ازت دوا نمیشه اما می تونم راهنمایت کنم و اونم اینکه سعی کن روح پدرت را شاد کنی من اینقدر بدبختم که پدرم توی دستای من جون داد و در آخرین کلامش گفت از تو راضی نیستم حالا منم باهاش قهرم و پنج ساله که مرده سر مزارش نمیرم
من تا قیامت باهاش قهرم چونکه منو نبخشید و رفت

Posted by: reza at July 25, 2007 9:58 AM

سلام.
حال خوشي به من دست داد.

ياد پدر ازدست افتاده ام که 18 سال که ما رو ترک کرده و رفته.

Posted by: محدثه at July 20, 2007 5:21 AM

. سلام.
حال خوبي به من دست
چون مرا به ياد گل از دست رفته ام انداخت(پدر)
سپاسگزارم

Posted by: علي رضا at June 13, 2007 12:09 PM

سلام نمي دونم چرا ادمها وقتي يه چيزي رو دارن قدرشو نمي دونن ووقتي از دستش ميددن تازه براشون ارزشمند ميشه ...بابام 4 شب بيمارستان ميگن رگ هاي قلبش بسته 5تا شون دعا كن خوب بشه.

Posted by: ن at March 11, 2007 8:11 PM

من برا ي روز پدر مي خواهم يك نوشته به او بدهم. از شما خواهش ميكنم
اگه نوشته اي داريد به اين ادرس بفرستيد . تشكر
asdf_reza@yahoo.com

Posted by: reza at August 8, 2006 7:25 PM

سلام پدر هنوز هر روز ساعت 2 چشمانام به در است تا در را باز كني و بيايي
روحت شاد كه براي من زحمت كشيدي .
مرگت تا حدودي برايم باور شده اما هنوزم بياي دو دستت را مي بوسم ميگم خيلي مخلصم دو ست دارم .
خيلي وقت سر خاكت نيومدم چون مي دونم بيام تا يه هفته حالم گرفتس
گر چه پدر تاج سر است سلطان غم ها مادر است
(رفيق بي كلك مادر)

Posted by: سخا at May 22, 2006 6:32 PM

بياد پدر....

Posted by: مانی at September 13, 2005 8:54 AM

ممنون از زنده كردن يادش.
و ممنون از عكس و نوشته قشنگت .
رروانش شاد

Posted by: fahime at April 10, 2005 9:51 AM

سلام بر پدران هميشه بيدار
روحش شاد وقرين رحمت ايزدي

Posted by: ali at February 26, 2005 3:52 AM

سلام به پرنيان عزيز ....... آيا از پدرت هيچ بيادگار نداري ؟؟ .... اين شور و عشق و مهرباني را از همان نازنين ميراث داري و چه يادگار نيكويي . آيا همين مهرباني او نيست كه تو را بي قرار و بي تاب او كرده است ؟ پس تو نيز سر بلند باش كه به او و همه ي پدران بزرگمرد درود بفرستيم و خوشحال باش كه آنقدر كريم بوده است كه هنوز رايحه ي او در فضاي دلت مانده است ... يادش گرامي و در پناه رحمت حق !

Posted by: رضا at February 24, 2005 8:18 PM

انديشيدن درباره زندگي , زيباتر است از زندگي كردن و انديشيدن به مردن , تلخ تر است از مردن , اما ... تنها انديشيدن دليل بودن است , حتي اگر به نبودن بيانديشي ...

Posted by: Vahid at February 24, 2005 1:46 PM

پرنيان عزيز سلام
تسليت ميگوييم وبراي پدر عزيز ومهربانت آرزوي رحمت الهي دارم.

Posted by: زهره at February 23, 2005 8:57 PM

سلام ....تا نيلوفرانه دنبال اين سبزي را گرفتم اين طبيعت را آساني از دست نميدهم ...باز هم خواهم آمد.

Posted by: mirzaa ghalamdoon at February 23, 2005 4:13 PM

سلام مهربان ! از حضور سبزت پيدا بود به قلمي سبزتر خواهم رسيد ..ممنون . پاينده باشي .

Posted by: mirzaa ghalamdoon at February 23, 2005 8:38 AM

سلام پرنيان عزيز
خيلي ممنون كه به من لطف داري... قدمت به چشم در بزم الهه ناز...
اما ...
آن ديكلمه صداي من نيست ... نميدانم صداي كيست. ميدانم كه زيباست ...
من صدايم اينقدرها تاثير گذار نيست پرنيان...
راستي
اسم پرنيان چقدر زيباست
چه وب باحالي داري. معلوم است كه اعتقادات مذهبي ات قوي است... به مناسبت اين ايام تسليت ميگويم....
اين روزها مرا دعا كن... باشه؟

Posted by: elahenaz at February 23, 2005 5:16 AM

تسليت مي گم.روحش شاد

Posted by: التهاب تشنه at February 23, 2005 5:03 AM

خدا رحمتشون كنه. ميدونم جاي خاليشونو كسي پر نميكنه

Posted by: Ali A at February 23, 2005 5:03 AM

سلام دوست عزیزم
سخت است خیلی سخت. تنها دردی که متاسفانه درمان ندارد درد از دست دادن عزیز است. برایت آرزوی آرامش و صبر دارم.

Posted by: خیال تشنه at February 22, 2005 9:48 PM

پرنيان عزيز سلام.
سالروز درگذشت پدر عزيزت رو تسليت ميگم. روحش شاد.

Posted by: kati at February 22, 2005 8:17 PM

تسليت ميگم. روحش شاد.

Posted by: saeid at February 22, 2005 6:32 PM

پرنیان عزیز و مهربان سلام ...... اینهمه شور و اشتیاق و دلبستگی به آن وجود نازنین که یادش همیشه گرامی باد نشانه ی چیست ؟ ایا جز این است که او برای تو آموزگار عشقی بوده است که هنوز در پس سالها و گذر زمان همچنان شعله ور و شاداب است ؟ به واقع همین نشان رستگاری است گرچه همین عشق هم پایت را به محبت آن وجود نازنین زنجیر کرده است . روانش شاد و در پناه آفریدگار مهربان امید که تو نیز میراث دار چنین عشقی باشی که نشان عشق شوریدگی است و شادابی ! ...

Posted by: رضا at February 21, 2005 8:36 PM

پدر ای وجودم از تو قدرت و توان گرفته

پرنیان عزیز

سالگرد درگذشت پدرت تسلیت باد.

پرواز را پرواز را پرواز .......بخاطر بسپار........

Posted by: علیرضا at February 21, 2005 10:00 AM

سلام پرنيان
تسليت ميگم خانمي

Posted by: mahboobeh at February 21, 2005 6:37 AM

پرنیان عزیز
اینکه دوم اسفند یاد آورد خاطره ِ آخرین سفر پدرت از این دیر خاکی بوده است را تسلیت می گویم و امید دارم که همیشه جایش در قلب هایتان سبز باشد، که مطمئنا چنین نیز هست.

پرواز را به خاطر بسپار...
شاد باشی

Posted by: سلیمان at February 21, 2005 1:16 AM

زهر هجري چشيده ام كه مپرس....

سلام پرنيان عزيز!
هميشه براي رفتنش زود بود
روحش شاد...

Posted by: آرام at February 20, 2005 6:04 PM

چون كاروان به راه افتاد پدرشان گفت: اگر مرا ديوانه نخوانيد بوي يوسف مي شنوم...

Posted by: خزر at February 20, 2005 5:21 PM

روحش شاد

Posted by: amin at February 20, 2005 5:09 PM

" با ما بودي
بي ما رفتي
چو بوي گل به كجا رفتي
تنها ماندم
تنها رفتي..."
سلام پرنيان عزيز
سالروز در گذشت پدر عزيزتون رو صميمانه تسليت مي گم
__________
او با توست، همه جا و خواهد ماند مثل هميشه
تو با اويي و مگر ميشود كه پدر روي از دردانه خويش برگرداند؟!
حتي اگر...

Posted by: واحه at February 20, 2005 4:21 PM
Post a comment









Remember personal info?