March 10, 2005

ابيات پراكنده از مثنوی روزگار قدیم

                       مسجد سمنان. 1383
گفتم  از  تكرار   تكرارم   بگو
گفتم از عاشق‌ترین یارم بگو

گفتم  آن  دلدار   كو   دلدار   نیست
گفتم آن غمخوار كو غمخوار نیست

گفتی آن دردی كش هر یار نیست
گفتی  آن  ساغر ده  خمار  نیست

گفتم او درد مرا درمان  كند
بودنش میخانه‌ها ویران كند

گفتم آن چشمان نرگس سوی كیست
گفتم   آن  ابرو ،  هلال  ابروی  كیست

گفتی  آن ابرو هلال  و  چشم  مست
رفته است از دست ما و نيست دست

گفتن در دل  مرا  مرهم  نبود
بایدم با یار گفتن دل چه سود

یار را در گوشه میخانه جست
درد هجران را فقط با یار گفت

در خیالم  دست اندر دست  یار
دیده بر آن نرگسین چشم خمار

لب گشودم گفتم ای دلدار من
ساقی شب‌های بی تكرار من

لب گشودم زخم دل شیون كند
شاید  آهش  رخنه در آهن  كند

لب  گشودم گفتن و  گفتن مراست
سنگ دل با اشك‌ها سفتن‌مراست

گفتم آخر جان به لب  آمد مرا
گفتم آخر  سوز  تب  آمد  مرا

گفتم  این شب‌های یلدا  كی  شود؟
گفتم این شبها به سختی طی شود

گفتم آخر  روزگارم  را  ببین
گفتم آخر شام تارم را ببین

گفتم آخر هستی ام بر باد رفت
گفتم آخر  قصه‌ام   از   یاد  رفت

گفتم آخر تیشه‌ای از هجر یار
می‌زنم  بر ریشه‌ام فرهاد ‌وار

گفتم آخر قصه مجنون چه شد؟
با كدامین درد زخمش تازه  شد

گفتم آخر خسرو شیرین سخن
گفتم  آخر  لب گل  نسرین  من

گفتم   آخر  دیده   بیدار  من
گفتم آخر مرغك هشیار من

دیده‌ام‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌  بی روی  تو  بیدار نیست
مرغ دل در هجر تو هشیار نیست

مست و دیوانه چنان كردی مرا
كه نبینم  در دو عالم  جز  تو  را

ای نمك پاش دلم  می تازه  كن
شور عشقم را تو بی اندازه كن

بر هزاران زخم من مرهم بدی
ای دریغا  مرهمم، آخر  شدی

ای تو ای همتای بی همتای من
ای تو ای‌ مولای، ای مولای ‌ من

ای تو ای زخم دلم را مرهمی
ای تو ای  تنهائیم را  همدمی

با تو هستم ساقی شبهای من
با تو هستم ساغر  لب‌های من

با تو هستم در خیال خام خویش
با تو هستم در میان  دام خویش

با تو در دامی كه خود گستردمش
با تو  بی  دنیا  عجب  گم كردمش
...
ای تو شبهای دلم  را روشنی
ای تو  بر اسرار  تنها  محرمی

دست من گیر و دلم را شاد كن
خانه      ویرانه‌ ام     آباد      كن

دیده   دریائی‌ام را  سور  شو
محفل خاموش من را نور شو

ساربان   كاروان   غم    منم
دیده را صد كاروان ماتم منم

ساحل دریایم  و خاموش  و  تار
ساحلی دلخسته و دل بی‌قرار

بی‌قرار   موجی  از  دریای  دل
بی‌قرار و مست از سودای دل
                                         مهر ماه 1373




پرنیان March 10, 2005 4:16 PM
Comments

در انديشه ى حقيقتي كه پيداىش نكردم در سوگ نزٍٍىستن و نماندن

Posted by: fateme at July 6, 2007 5:36 AM

هوالنور

از بس همه جا دیدیم که : وبلاگ زیبایی دارید .. دیگر حتی اگر از صمیم قلب هم بگوییم کسی باور نمیکند ...

اما شما لطف کنید و باور کنید

وبلاگتان زیباست
سردرش
شعرش
اسمش
و به خصوص اون مطلب "مولا"

در پناهش باشید
یا نور

Posted by: nika at May 3, 2007 12:31 PM

سلام پرنيان جان. سال نو مبارك. امروز 17 آوريله و من از تاريخ 6آوريل تا الان هروقت كه سري به وبلاگ آقاي معروفي مي زنم همون مطلب مربوط به روز 6آوريل رو مي بينم و بدون اضافه شدن حتي يك نظر. گفتم شايد شما خبر داشته باشي كه چي شده. وبلاگ آقاي معروفي فيلتر دار شده؟
و يا اتفاق ديگه اي افتاده كه من بي خبرم؟
ممنون مي شم اگه در صورت امكان و اطلاع من رو هم مطلع كني.
با تشكر

Posted by: الهه at April 16, 2005 10:18 PM

ای شده اشکال شعر از دل و طبعت بیان
ساخته از عقل و فضل بر تن و جان قهرمان

عین سعادت چو گشت طبع ترا ترجمان
دیوانها ساز زود ز آن همم فرقدی

Posted by: Mahmoud at April 7, 2005 2:59 PM

پرنيان عزيز سلام ... سال نو انشالله مبارك ... نمي آپي ؟

Posted by: رضا at April 6, 2005 10:42 AM

سلام من با اجازه توی صفحه کوچک خودم به مطالب عالی شما لینک دادم اگه راضی نبودین بفرمایین حذف کنم متشکرم جواد م

Posted by: جواد مزنگی at March 25, 2005 5:22 PM

پرنيان عزيز سلام...اميدوارم سال خوب و پربركتي داشته باشي ...

Posted by: Fereshteh at March 23, 2005 1:22 AM

سلام ... سال نو رو تبريك ميگم و اميدوارم سالي سرشار از خير و بركت و سلامتي و موفقيت در پيش رو داشته باشيد ..... دلت شاد و لبت خندون! ... عيدت مبارك .... خدانگهدار

Posted by: قلب شیشه ای at March 21, 2005 11:31 PM

سلام..خانم پرنيان به سارا چي گفتي ؟بابا اين يه جوري شده يعني قاطي كرده بعد براي من ميل زده كه همه چي را به شما گفته ..چون من شيراز هستم و او تهران ..لطفا بنويسيد چي گفته به اميد ديدار

Posted by: صادق دارابي at March 17, 2005 3:03 PM

سال نو مبارك

Posted by: نوشا at March 17, 2005 8:47 AM

هميشه يافت مي شوند ابياتي ميان پراكنده گي خاطرات كهنه كه تر مانده اند و هروز تازه تر، انگار دفتري ديگر است كهنگي اين خطوط در دل بي تاب تو

Posted by: واحه at March 15, 2005 6:41 PM

خواندمش خوب بود البته جاي گفتگو دارد كه به وقتش....

پيشاپيش سال نو را تبريك ميگويم

Posted by: علیرضا at March 15, 2005 9:43 AM

ممنونم كه به زلال پرست امدي هنوز فرصت نكرده ام وبلاگت را بخوانم (كل ان را ) دراولين فرصت ميايم و نطرم را ميدهم...شاد زي بدروود

Posted by: zolalparast(maryam) at March 13, 2005 12:22 PM

زيبا ست و كامل.

Posted by: التهاب بی پایان at March 13, 2005 10:52 AM

سلام...زيباست...لذت بردم .ايدون باد در پناه حضرت زرتشت

Posted by: sadegh darabi at March 13, 2005 6:51 AM

دلنيشين و خاطره انگيز . . . شاد باشي

Posted by: bahar at March 13, 2005 6:13 AM

سلام. زيباست. به «شميم» هم سر بزنيد. چشم انتظار نظر و نقد شما. پيروز باشيد. بدرود.

Posted by: احمدرضا at March 12, 2005 7:56 PM

سلام دوست عزيز شعر زيبايي بود پيشاپيش عيد رو بهت تبريك مي گم سال 84 برات سال پرباري باشه به كلبه شقايق بيا

Posted by: نسترن at March 12, 2005 4:49 PM

از اين غزنوي ها (غزل - منوي ها) ي خواندني باز هم داريد؟

مهمان سابق ملكوت

Posted by: مهمان سابق ملكوت at March 12, 2005 3:24 PM

سلام پرنيان! به سفارش دوست خوبم فانوس خيس خدمت رسيدم! اصلا فكر نميكردم اينقدر لذت ببرم! خيلي شعر زيبايي بود ... مرحبا ! ....... موفق در پناه حق

Posted by: قلب شيشه اي at March 12, 2005 3:12 PM

سلام واقعا شعر زيبايي بود ساحلي دلخسته و دل بي قرار ...شايد از بعضي ابياتش استفاده كردم البته با ذكر منبع با اجازه

Posted by: فانوس خیس at March 12, 2005 2:49 PM

پرنيان عزيز سلام ... مثنوي زيبايي است به سبك و سياق عشقهاي كهن ما و البته در اين نزديكي عيد و نوروز حقيقتا به دل من نشست .. فضاي اين تغزلها آنقدر هنرمندانه و طبيعي است كه خستگي زندگي مدرن و روح هاي دلمرده به اين خانه تكاني نياز دارد و به همين خاطر چند بار خواندم اين بيت اش خيلي به نظرم قابل تامل آمد : با تو در دامي كه خود گستردمش ... با تو بي دنيا عجب گم كردمش !

Posted by: رضا at March 12, 2005 7:08 AM

عشق بازي با مثنوي كاري ست بسيار ظريف و عميق ..... بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي ...... دقيقا همان چيزي كه تو در كامنتي كه برايم گذاشتي به آن اشاره كردي وادي غريب و جاذبي ست و هر كس را به خودش راه نمي دهد.... و تو باتمام اين حرفها مثنوي سرودي و نوشتي اش بايد ديد اين نقشه گنج را چگونه هنر مندانه طراحي خواهي كرد...... با تو باشد خداي لطيفمان.....با تو

Posted by: rah at March 11, 2005 5:07 PM

سلام ..... گرچه ايراد تكنيكي نداشت ولي حرف تـازه اي هم نداشت......

Posted by: mirzaa ghalamdoon at March 11, 2005 7:59 AM

salam parniane aziz
merci az inke be man sar mizani , khosh halam az inke az webloge man khoshet omade, webloge khodet ham kheyli ghashange va kheyli ham ghashang minevisi, az yek taraf khosh hal shodam ke az musighie weblog khoshet omade vali kheyli bishtar narahat shodam ke baese rikhtane ashke cheshmat shode. gerye ham neshoniye ehsase , ehsase pak va dele ghamghin.omidvarm delet ghamgin nabashe.... Neda

Posted by: neda at March 10, 2005 10:49 PM

به نام سبزترين
سلام
عجب كه حضرت عشق غم را در نهاد جان ها پرورانده كه يادمان نرود عهد الستمان .در كوره رنج مي گدازتمان كه غرقه در حجاب هاي ظلماني گوهر مقدس سرشتمان,جوهر مقدس خويش را به بهين شيوه هويدا كند.
دلت سرشار از سروش مهر

Posted by: مرضیه at March 10, 2005 10:41 PM

و شايد ابياتي قديمي در روزگاري پراكنده...

Posted by: علی at March 10, 2005 6:40 PM
Post a comment









Remember personal info?