April 15, 2005

ديدار

           ارتفاعات سبلان-1383 تير ماه


صدای همهمه بود و من كه گوشهایم گنگی‌این فریادها را از یاد برده بود میان ازدحام نگاهم تاب می‌خورد و صدای چرخ چمدانی كه از پی می‌آمد مرا به دورها می‌برد و پیوند می‌زد به روزهای انتظار مسافری كه از راه می‌رسید و نمی‌رسید.


حس غربت رفته بود و قبای كهنه‌اش رنگی نداشت. ته‌مانده سرمای زمستان روی پوست صورتم گل كرده بود، مانده بود تنها حضور نگاه عزیزش كه بهارم بازگردد. میان صورتهای چسبیده پشت شیشه‌های انتظار چشم‌هایش منظر من شد و با تمام وجود دویدم. صدایی نمی‌آمد و هیچ شنیده نمی‌شد جز نفس‌های التهاب. زمان مانده بود در راه آمدن و ما پر كشیدیم با دستهای گشوده، و بارانی كه منتظر خلوت ما نماند و باریدن گرفت نرم نرمك روی حرارتی كه با تب دیدارش رقصان میچكید و میكشاندم. فشرده شدم میان بازوان كشیده‌اش گرم گرم. می‌چرخید و می‌چرخاندم، نمی‌دانستم آشنایی هم آمده؟ نمی‌خواستم بدانم چه می‌گویند مردمی كه در بهت مانده بودند در دایره‌ خالی اطرافمان و نگاههای غریبی كه میهمان طراوت ما بود. فقط می‌دانستم كه نیاز ما به یكدیگر و به این لحظه مثل نفس كشیدن است و بس. با دو دستش شانه‌‌هایم را گرفت و از آغوش خود اندكی دور كرد. صورت خیسش مثل همیشه بود و نگاهش آكنده از عشق دستهایش را كنار گونه‌هایم باز كرد و سر داد روی موهایم. بی تابی كردم و دوباره گرمای تنش روی صورتم ماند. شرم حضور دیگران بود یا هر‌آنچه دیگر، نمی‌خواستم لحظه‌ای چشم بگشایم و از پهنای سینه‌اش دور بمانم. دوباره فاصله گرفت و نگاهم كرد و بی‌توجه به ازدحام مردم و حرفهایی كه به گوشمان می‌خورد و باز‌می‌گشت آرام بلندی قامتم را خم شد. ملتمسانه بلندش كردم، كنارش ایستادم شانه به شانه و حلقه میان دستش را بوسیدم، روی چشمهایم فشردم. چمدان را كسی دستم داد و چیزی زمزمه كرد. چه كسی چون ما می‌فهمید كه داشتن این لحظات یعنی حس تمام زندگی.

هوای وطن را می‌بلعیدم كنار عزیزترینم و لبریز بودم، پرمی‌شدم و زنجیری این احساس. در ماشین را باز كرد و گونه‌ام را بوسید نشستم و خیره شدم به سر كلیدی كه روی آیینه ماشین معلق بود و تاب می‌خورد. چمدان را روی صندلی عقب ولو كرد و سرش را از همانجا خم كرد كنار گوشم مثل همیشه قدیم چیزی گفت و خود بیش از من لذت برد. سرم را به عقب خم كردم و عشق را مكرر كردم. خندید و دلم فرو ریخت روی خاطراتی كه دور گرفته بودند و تمام نمی شد چرخش دوَارشان. كنارم نشست و لحظه‌ای مكث كرد. صورتش را برگرداند و نگاهم كرد. صدای نفس‌هایش هم می‌لرزید دست روی‌ پاهایم كشید و فشرد و خم شد و سنگینی سرش روی پاهایم مثل سرب داغی پاشیده شد. آرام گفت:


-باور كنم حضورت و ؟ باور كنم؟!


دستم را میان موهای نرم‌اش پنجه كردم. سپید و سیاه، چقدر گذشته بود، و چه روزهای سختی را گذرانده بود صبور و عاشق، سرش را بلند كرد و ملتمسانه گفت:


-پیشم بمون، نرو دیگه، خیلی سخته بی تو...


و حرفش نیمه تمام ماند. ماشین روشن شد و من زل زدم به نیم رخ صورتش رد پای زمان مانده بود زیر خیسی گونه‌اش. دست كشیدم روی پوست داغش و گفتم كه كنارش هستم و گریه برای چیست. دستم را گرفت و فشرد، كشیدم تا لبهایم و بوسیدم‌اش خواستم بخندد مثل قدیم و گفت كه شیطان مانده‌ای مثل قدیم! و خندید. پرسیدم: كجا می‌بری‌ام؟ گفت كه چشمهایم را ببندم. می‌دانستم كجا می‌بردم. آرام شدم آرام و رام. آرامشی كه سالها انتظارش مانده بود مثل عقده‌ای‌روی بغض فرو‌خورده‌ام. اینهمه تحمل برای چه؟ و اینهمه صبوری چرا؟ اینهمه از كمی جرآت من بود یا تقدیری كه بی‌رحمانه ایستاده‌‌‌‌بود مقابل عشق او و او به مبارزه‌ای سخت تن داده‌بود. می‌گفت این مبارزه من است، می‌گفت این انتظار زندگی‌است، می‌گفت با تو زندگی كرده‌ام این سالها دور و دیر، مثل گل نیلوفر روی تن مرداب سرك كشیدم و بزرگ شدم، باز شدم و باز شده‌بود، وسوسه انگیز و دلربا می‌گفت نمی‌توانستم هیچ كس را جز تو ببینم و حس كنم و یكریز حرف میزد و گاه قطره‌ای روان می‌شد و از انتهای صورتش می‌چكید روی صورت من. پایش را نوازش كردم و بوسیدم و گریستم. من گنجایش اینهمه مهر را نداشتم. میان قاب شیشه‌ای روبه‌رو چراغها رد می‌شدند و صبح طلوع می‌كرد. به خاطر آوردیم صبحی كه پس از چند ماه دوری همین لحظه‌ها رسیده بودم و او در آن روزهای اشتیاق جوانی راه درازی را طی كرده‌بود برای ساعتی فقط دیدن. چند ساعتی معطل مانده‌بودم و وقتی آمد باران می‌بارید و ما تنها مسیر راه را با هم بودیم در حضور چشمان كنجكاوی كه در آینه ما را می‌پائید. بخاطر آوردیم سفر‌های هر ماهه‌اش را كه با طلوع خورشید از راه می‌رسید و من به استقبال اینهمه مهر همه دیوارها را ویران می‌كردم و طلسم‌ها را می‌شكستم و یك روز را با هم با همه هراسها می‌گذراندیم. قدم می‌زدیم قدم می‌زدیم . تمام راه به بهانه‌ای و خستگی اسیر دست قدرت ما بود و بس. و اگر یك ماه می‌گذشت بهانه‌هایش فرصت توجیه را از من می‌گرفت و باز مشتاقانه مهمان جاده‌ها‌‌ می‌شد و می‌آمد. و گفت از این سالها كه انتهای هر ماه آغاز بهانه‌ای بوده كه تنها آینه‌ها می شنیدند، بی صدا، بی حضور در نهایت بی كسی. دردمند حرف می‌زد و من حس می‌كردم كه چقدر خودخواهی كرده‌ام این سالها و گفت كه به عزیزترین زندگی‌اش هیچ نگویم و اینكه مقصر نیست. گذشت و صداقتش مرا چنین اسیر كرده‌بود و چه لذتی داشت با زنجیر او به پای یك سراب بمانم تشنه و تشنه‌تر و لذت عصیان را به حرمت نهادن و سر‌سپردگی برتری دهم و بپذیرم و چشم امید داشته باشم به بخشش خدا كه از توان من بریدن خارج بود. بریدن و فراموش كردن مهربانی. و در قاموس خدا هم نبود، چگونه می‌توانستم دو ضد را جمع كنم؟ چگونه می‌توانستم انتخاب كنم، عشق را نبینم و مظهر عشق را بپرستم!


صدای كوچه‌ها آشنا می‌شد و می‌دانستم جایی می‌برد مرا كه همه خاطراتش آنجاست. چشمهایم را به خواهش او بستم و پنج پله طی شد و صدای كشوی فلزی و درب چوبی روزهای جوانی را كشاند مقابلم، وقتی به چشم بر هم زدنی برای خرید شام می‌رفت و می‌آمد كه تنها نمانم و من كز می‌كردم گوشه‌ای تا با صدای كشوی فلزی و تعداد ضربه‌های در زدنش حضورش را باور كنم و در بگشایم و در آغوشش آرام بگیرم و تكیه كنم به شانه های تردش. در كه باز شد بوی همان خانه بی‌تابم كرد و زانو زدم، آرام چشم گشودم. دیوارهایش یادآور روزهای دلنشینی بود. حركت آرام هوا را روی پوست صورتم حس می‌كردم رو‌به‌رویم نشست و گفت كه تمام این بیست سال برای باز‌گرداندن این خانه تلاش كرده و به همین امید كه دلش می‌خواسته مثل همان روزها خالی باشد ازهر وسیله‌ای كه صدای بوسه‌های بی‌پروا‌‌ درآن بپیچد و صد‌باره شود.


كنار دیوار طراحی‌های بیست هفت‌سین بهار را چیده‌بود . مبهوت مانده بودم وصدایش درذهنم می‌پیچید كه تمام این سالها هفت‌سین می‌چیدم وبا تو كنارش می‌نشستم و دعا می‌خواندم كه یا مقلب القلوب والابصار، یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الا احسن الحال و مگر خدا می‌شنید؟ و اگر می‌شنید مگر پاسخی بود مرا در این بیست سال تنهایی.


نگهداشته‌ام تا باور كنی و بدانی كه چگونه با تو زندگی می‌كرده ام. طرح‌هایی از چوب و فلز، طرح‌هایی از تراشه وحصیر، طرح‌هایی از سفال و گلیم . طرح‌هایی از دل که هنردستهای هنرمند و ذهن خلاقش را به رخ می‌كشید و مجموعه آنها عظمت عشقی، كه حسرت بر‌انگیز بود. كنار هر هفت سین هدیه بهاری من و رویش شاخه‌ای گل سرخ که خشك مانده‌بود. سجده زدم مقابل پایش و زار زدم زار. می‌دانست درد تنهایی‌اش آسان‌تر از زجری بود كه این سالها من كشیده ام .


آرام شانه هایم را گرفت و سر به پیشانی‌ام سپرد . چشم كه باز كردم از پس موجی كه كلافه‌ام كرده‌بود لبهایش نزدیك شد و چشم بستم. چقدر آرامم می كرد، داغی آن لبها حرمت داشتند .


پای تمام سفره‌ها نشستم و با لحظه ای درنگ هدیه‌ها را گشودم، صبور به دست‌هایم نگاه می كرد و به چشم‌هایم پر می‌كشید تا انعكاس شیرین نگاهش دیوانه‌ام كند باز و باور كنم كه هر روز و هر لحظه‌اش در سایه موهوم خیال من گذشته. هدیه‌های تولد، هدیه‌های سال نو و به هربهانه‌ای هنرمندیش جلوه می‌كرد و مرا پریشان‌تر از پیش .


هروله میان سالها كه تمام شد رسانده بودم به سفره امسال، كنار در تنها اتاق و من كه به اتاق رسیدم سست ماندم، جرأت باز كردن در را نداشتم، اتاقی كه پربود ازمن و او. می‌دانستم تمام یادگارهایی كه ازمن داشته نقش دلنشینی روی دیوارهاست.


در را بازكرد و من را به درون كشید دستهایش راگرفتم وبازگشتیم به سالهای التهاب. پتویی كناردیوار پهن شده‌بود و چند بالش روی هم مثل آن روزها بی هیچ تفاوتی جز من و او كه رنگ زمان گرفته‌بودیم.  شمعهای نیم‌سوز روی طاقچه زیرنور پنجره و روی دیوارها پیراهنی رسم شده بود و اطراف آن به زیبایی، عروسك و لیوانی پر آب روی قطعه‌های چوب، كه به ظرافت به دیوار میخكوب شده بود و نقره‌ای زیبا کنارش آویزان،‌ همه چیز آنجا بود همه چیز. روی تخت كنار دیوار نشستم و ساعتی كنارم نشست درسكوت بی هیچ كلامی دستهایم را گرفته بود و با انگشتهایم سالها را ورق می‌زد، هیچ نمی‌گفتم چه داشتم كه بگویم، تمام فرضیه‌های ریز و درشت من مانده بود زیرآوار و من زبان سخنم بریده بود. به دستهایش خیره شدم، به دیوارهای اتاق به پیراهن خاكستری اش كه روی دیوار صلیب شده‌بود. به نجابت چشمهای سگی پشمالو كه سیاهی را محو می کرد میان سپیدی دلچسبش، به ساعتهای لذت بخشی كه روی زمین اتاق حك كرده‌بودیم، به درهم رفتن ها و پاكی و تقدس هرلحظه‌اش، به دعاهایی كه شانه به شانه هم خوانده بودیم، به صدای آب و صدای حوله خواستنش، به خیسی موهای سرش وقتی دوش می‌گرفت و عطر اقاقیا می‌پیچید در نفسم . بو می‌كشیدم هوای اتاق را. و به شروع این احساس كه آجر آجر این دیوارها شاهدش بودند، شاهد رشد و بلوغش، شاهد همه چیز و حالا دراین سالها نیز همراه لحظه هایش و لحظه هایمان مانده بودند ساکت و صبور.


سكوت را شكست و آرام پرسید كه چند روزمی مانم. گفتم هر چه تو بخواهی و گفت كه به اختیار من نیست كه اگر در اختیار من بود این سالها ...


حرفش بغض شد و بغض‌اش شكست. روی تخت كنارش دراز كشیدم نمی‌توانستم آرامش کنم. چه باید می‌گفتم هر چه می‌گریست حق داشت و آنچه می‌کشیدم تمام شدنی نبود.


تمام تنش را بوسیدم ذره ذره و لابه لای موهایش را. زیر نوازشهایم خوابید و آرامترین خواب را کنارش دیدم.


دست راستم را تكیه گاه سرم كردم و با دست چپ موهای سفید سرش را می كشیدم از ریشه تا انتها. نگاهم به بلوز صورتی گره خورد، زیر بالش مانده بود. چند بار حجم آن پر شده از خیال من در اوهامش خدا می‌دانست و من. خم شدم وبه بینی ام فشردم، بوی تنش را گرفته بود. روی سینه بلوز نوشته بود " سوسن‌ها مقدس‌اند به تقدس تمام هستی من به تقدس امید".


آرام زمزمه كردم:
هیچ كس مثل تو نیست
مثل پاكی و صفای تو كه در جان من است


مثل عطر نفس‌ات
نیست آشفته تر از تو كه تمنای منی
هیچ كس مثل تو نیست


از پنجره به اسفند كه می رفت نگاه كردم . باران به شیشه می‌خورد و من چگونه می‌توانستم این فضا را دوباره رها كنم و خدا كجا بود؟ كجای آسمان نشسته بود كه چشم بر این خانه و این چشمهای خیس بسته‌بود و نمی‌دید .


بهار كه بیاید باید رخت سفر بپوشم و خدا می‌داند كه كدامین بهار دیگر دوباره میهمان این این آغوش گرم خواهم بود. چه می‌كند تقدیر با من و چه می‌کنم با خویش.


كاش بهار نیاید .

پرنیان April 15, 2005 2:41 PM
Comments

نمي دونم كي دوباره اين صحنه تكرار بشه، صحنه اي كه قدرش رو ندونستم .

Posted by: امين at April 19, 2005 10:49 PM

زمان می‌گذرد، گاه در سکوت و انگارتصویر فریادی مواج، آیئنه‌وار رو در روی آینه‌ها، ناتمام در هر نفس و محو با رویش هر گل بر روی نبض خاطره‌ها.
تو می‌مانی و تصویری که همه توست، و تو نقش همه‌ی او....
زیبا بود با همه‌ی ابهامش و لطیف با همه‌ی سختی‌اش
پیوشته قلمتان مانا و دلتان آفتابی

Posted by: واحه at April 19, 2005 10:22 PM

سلام.. نوشته ي شما را خواندم لذت بردم ..راستش از بسكه بهم فحش ميدن تو وبلاگم از نظر دادن معذورم فقط همينو مي تونم بگم كه زيبا بود

Posted by: صادق دارابی at April 17, 2005 2:57 PM

سلام دوست عزيز.حال و هواي وبت منو با خودش پرواز داد.از لوگوي قشنگي كه داري بنظرم اومد كه در عوالم خط و خوشنويسي هم سيري داري. از شيوه نگارشت كه نگو .واقعا لذت بردم. اميد وارم كه هيچوقت گرفتار غربت نشي. به لحظات تنهائي من هم بيا.
يا حق

Posted by: Reza at April 17, 2005 1:01 PM

خیلی چیزها در اختیار ما نیست که اگر بود ....

عالی بود. پيروز باشي

Posted by: علی at April 17, 2005 10:23 AM

زيبا بود ولي نمي دونم چرا يكم قاطي كردم.

Posted by: التهاب بي پايان at April 17, 2005 8:21 AM

ممنون كه سر زديد اينبار نفر اول بودم كه اومدم مرسي كه به ما سر زديد

Posted by: علي رضا خسروي at April 17, 2005 7:45 AM
Post a comment









Remember personal info?