April 25, 2005
مرا روزي مباد آندم كه بي ياد تو بنشينم
چرخ كه مي چرخد من هم تاب مي خورم، زير و رو مي شوم و باز راه مي افتم.مي بيني؟ بازيگري را ياد گرفته ام. مثل همه آنها كه نگاه مي كنند و مي خندند.
چيزي ته سلولهايم تكان مي خورد و خيال حضورت دستهايم را باز مي كند. مي مانم بي هوا و رها وقتي دور مي شوي و پنجه اي چنگ مي زند، مي كشدم مثل رنگ روي زندگي. پشت سرم خالي است از هر حادثه اي و روبرو مه تا نفسم پيش آمده. دوباره سرم سنگين مي شود و درد مي آيد و در هم مي پيچم .مچاله مي شوم، مثل لكه اي سياه پاشيده روي بهار.
مرا روزي مباد....
تو نيستي نه تصويرت و نه صدايت نه آغوشت ميزبان من است و نه گونه هايم آشنا به بوسه ات ولي باز ميگويم مباد آندم كه بي ياد تو ....
نگاه كن دستانم خاليست حتي خالي از حضورت و چشمانم شوق حضورت را فرياد نميكشد.
اين روزها مني در من فرياد ميزند و ميگويد مباد آندم كه بي ياد تو بنشيند .مینشیند
سلام خوبي كم پيدائي راستي من شما رو لينك كردم موفق باشيد
Posted by: alireza khosravi at April 28, 2005 7:42 AMپرنيان عزيز خوب که بازی را آموخته ای... من به تجربه دریافته ام كه اين پهنه مانند سن تئاتر است بايد بازي كرد ولي بايد نقش جدي را خوب بازي كرد و نبايد اين بازي را جدي گرفت...
از مطالعه نوشته هايتان خرسند شدم...يا حضرت عشق!
ثبت است است بر جريده عالم دوام ما
Posted by: hamidreza at April 27, 2005 12:33 PMپرنيان عزيز سلام ... ببخش هنوز نوشته ات را كامل نخوندم تنها غرق نوشته ي قبلي ات هستم و نواي آن هنرمند خوش قريحه يعني امير آقا .. . اما نوشته ي حاضرت خيلي لطيف و روح انگيز است ... من تشنه ي اين لحظاتم ولي افسوس ....
Posted by: رضا at April 26, 2005 1:09 PMیا رب مکن از لطف پریشان ما را
هر چند که هست جرم و عصیان ما را
گر بر در دیر مینشانی ما را
گر در ره کعبه میدوانی ما را
اینها همگی لازمهی هستی ماست
خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را
ديروز ما زندگي را به بازي گرفتيم
امروز ، او
ما را .....
فردا؟
بدان كه امروز نيز بگذرد... خدا با تو باشد در هر لحظه هر لحظه ........
بدترين بازيگري اينه كه آدم خودش رو بازي بده... حقيقتي رو بدونه اما بخواد خودش رو فريب بده فقط براي آنكه آسوده باشه يا بخواد جاذب باشه...
Posted by: Fereshteh at April 26, 2005 12:01 AMانگار همه چيز از چرخيدن شكل مي گيرد، مثل ذره كاه در كهكشان، مثل الكترون در ريزترين بعد شناخته شده اجسام يا جذبه اي روحاني در ذكر خفي اسما الله و متجلي در رقصي دوار چون سماع عارفان. مثل چرخش قلم بر ابعاد كاغذ و حضور نقطه. و يا نور سپيد كه از چرخش رنگها آيد و آنگاه بي رنگ.
پس چرا لكه اي سياه بر دامان بهار؟!
و مگر نه اينكه دست ها پر اند از حضور دوست؟ حتي اگر زمين و زمان را در مه پيچانده باشد اين روزگار! بهتر.
كه عشق داند.
استفاده كرديم ..مخصوصا نظريات خانم سارا .كه بيش از متن شما به خواننده فيض ميده
Posted by: عقل سرخ at April 25, 2005 4:03 PMسلام ...چی بگم همینو میدونم که زیبا ست ...در فراخور ..... نگا های معلمین اخلاقی که میگویند و عمل نمی کنند ..بدم میاد از ژان پل سارتر و شاگردانش و طر فداران نظریه ی فیمینیسم ..و سیمین دوبوار های بی قید و بند که جز کتاب و کتاب خوانی ..و از بین بردن ارزشهای انسانی می کوشند و نام ان را اخلاق طبیعی گذاشته اند ..و انسان ها را در جهل پسامدرن تاریخی زندانی کرده اند .. در هر حال کار شما زیباست و اینو برای انانی میگویم که می خوانند و ...و می خوانند ..دیگر هیچ ...
Posted by: سارا at April 25, 2005 3:59 PMسلام.......مثل لكه اي سياه پاشيده روي بهار.......دستت درست ...من هم با يه مطلب تو مايه هاي مچاله شدن به روزم.
Posted by: mirzaa - ghalamdoon at April 25, 2005 2:53 PMبازيگري خيلي هم بد چيزي نيست. اينقدر هست كه آدم مياموزد جور ديگر زيستن را. آنچه بد است به عقيده من ماندن است،سكون و مرداب است. بازيگري هر چه باشد جور ديگر بودنش خوب است.
Posted by: باد صبا at April 25, 2005 10:56 AM