May 2, 2005

غريبانه

آشفته می شوم
وقتی صدايت موج می زند
و دستهايم قفل شنيدن 
آشفته می شوم 
وقتی روی ثانيه های عمرم 
گرد حسرت می نشيند 
آشفته می شوم وقتی تو هستی
و هيچ نيست
درانتهای جاده قدم می زنم 
روی ترکهای آرزو 
حجم زمان خالی است
و من تهی از هر خاطره ای
پرنیان May 2, 2005 7:25 AM
Comments

سلام
آشفته می شوم وقتی صدایت موج می زند
و دیوانه می شوم وقتی صدایت را نمی شنوم
موفق باشی

Posted by: فانوس at May 9, 2005 2:43 PM

وقتي آنها نيستند دنيا نيست من در عين هستن نيستم

Posted by: leila at May 3, 2005 12:17 PM

مرا بي تو بي سببي است

Posted by: آخرین ققنوس at May 3, 2005 4:13 AM

وقتي تونيستي هيچ نيست نه حسرت نه خاطره و نه حتي آشفتگي

Posted by: آخرین ققنوس at May 3, 2005 4:12 AM

یک آسمون آبی سقف اتاق دلم را پوشانده ... یک شب پر ستاره که میشود از لابه لای شفافی فروغ نور ماهه چشمان تو ستاره را چید ..! امشب تمام عاشقانه ام را برای دل تو خواهم گفت ...! تمام آنچه که رنگ به زیستنم زد را که تمام رنگ ها ... تمام کلماتی که اینک از دلم جاری میشوند .. بر اوراقی سفید به سپیدی دل تو را زیبا ترین نوع بیانم خواهم کرد .. تو تمام خاکستری های اندیشه ام را رنگ زدی ... تو تمامی وجودم را سرشار از قوُت عشق ساختی که واژه ها بیایند و کنار هم بنشینند و جمله ای عاشقانه تر برایت بسازند ...!
در آفرينش کلماتی در ذهنم و ياد و خاطره ام ... از تو ... تمامی ذهنم را در جستجویت گشتم .... تو تمام مرا تسخیر کرده ای ...!
تو همیشه با نگاهی با شکوه نزدیک میشوی ... پر رنگ میشوی .... و چیزی میان دلم همانند دلهره میریزد ... همیشه با آمدنت شور و شوقی در من جاری میشود ... هنگامی که دیدگانم چشمانت را میبیند تمام تنم از آتشی پر میشود ... و گرم ترین روز تابستان را به یادم می آورد .

Posted by: parsa at May 2, 2005 11:51 PM
Post a comment









Remember personal info?