May 5, 2005

نیمكت‌ها


ساده به آسمان نگاه كردم و صبح شد. شتاب گرفتم و بلعیدم و پوشیدم و سرازیر شدم. نگاهم غریب‌تر شد وقتی از میان تیر‌های آهنی گذشتم، سر‌به‌زیر و آرام.
و تو مهتاب، ندمیدی، نه در شب و نه صبح كنار خورشید. رو‌به‌رویم نشستند و خیره لبهای من كه بی‌وقفه باز می‌شد و بسته. نگاهشان حسرت بود و نگاهم هراس. صف در صف روی نیمكتهای داغ جوانی، تشنه و من خسته. پنجره‌های روبرو و ازدحام اشتیاقشان. قربانی كدام درد خواهند‌شد و چه پیوسته می‌دود و ریشه‌می‌كند نسل به نسل. به سجده نشسته‌ام در هر نگاه و هر ركعتی قنوت عشق، ناتوان و بریده.
و تو ننشسته‌ای در نگاهم. حتی آن انتها، مبهوت آنچه در تو میگذرد. می‌دانم خسته‌ای، روی آخرین نیمكت، چانه در دست و عاشق. نگاه كن مهتاب شكوفه‌ها سرك می‌كشند و تو خشك مانده‌ای. كجاست طراوت و عطر بهاری‌ات؟ نگاه كن كه چگونه قناری‌های عاشق نشسته‌اند بال در بال و چشم در چشم. و آوازشان نه به بیرون است كه درون قفس عشق مي‌ورزند و با همان نفس می‌كشند. هیچ قدرتی توان تغییر تقدیر را ندارد جز عشق. ایمان بیاور و بمان استوار و سربلند. چه هراس از پارس‌های بی‌وقفه سگهای ولگردی كه دندان تیز كرده‌اند به خواهش‌های هوس‌آلود خویشتن. چه باك از طوفانی كه می‌وزد و مرا به هر طرف می‌كشاند و تو را در شن های روان می‌غلتاند. برخاستن و خواستن را آموخته‌ایم در دامان پر مهر و پر تلاطم زیستن.
نگاه كن به هرغروبی كه به امید طلوع دوباره خورشید چنگ می‌زند لحظه‌ها را تا خون‌آبه دریا و صبح می‌آید باز. گاه كه گم می‌كنی‌ام باز می‌یابمت خسته‌تر از پیش. پیش می‌آیی و دوباره جان می‌گیری. اما این‌بار!
سبزی برون می‌زند از پنجره‌های روبرو خیره لبهای من مانده‌اند ‌نیمكت‌ها. لبهایی كه بی‌وقفه باز می‌شوند و بسته می‌مانند.تو رفته‌ای و من با خود آشوبی را به دوش می‌كشم از میان تیر‌های آهنی می‌گذرم سر به زیر و آرام. می‌بلعم و می‌پوشم و سرازیر می‌شوم. ساده به آسمان می‌نگرم، شب می‌آید و مهتاب نمی‌آید. 

پرنیان May 5, 2005 8:18 AM
Comments

هر چه فكر ميكنم مي بينم امين درست ميگه كه "اين روزها نوشتن چقدر سخته ولي شما چه خوب مي نويسيد! "
واقعا نوشتن سخته ولي سر زدن به نوشته هاي ديگران و خواندن اونها آسونه

پيروز باشي

Posted by: علیرضا at May 11, 2005 8:51 AM

سلام! خيلي عالي بود دوست عزيز ..... اما سرشار از يه حس غريب / موفق باشيد و قلمتان پرتوان ..... خدانگهدار

Posted by: قلب شیشه ای at May 9, 2005 1:22 PM

سلام! خيلي عالي بود ... اما يه حس غريب توش بود ..... موفق باشيد و قلمتان پرتوان .... خدانگهدار

Posted by: قلب شیشه ای at May 9, 2005 1:19 PM

سلام...تو رفته‌ای و من با خود آشوبی را به دوش می‌كشم...تو رفته ايي چون گردباي شده ام كه بدور دايره سرگرداني ميچرخم و هر روز از ديروز طوفاني تر...موفق باشي

Posted by: فانوس at May 9, 2005 10:14 AM

از اینکه به وبلاگ من سر زدید خوشحالم، باز هم تشریف بیارید

Posted by: فخرالدین دوستمحمد at May 9, 2005 8:31 AM

يادم به قديما افتاد حسه خيلي بدي بود اما قشنگ بود

Posted by: التهاب بي پايان at May 9, 2005 7:22 AM

هیچ قدرتی توان تغییر تقدیر را ندارد جز عشق!!!!!!!! حس غريبي داشت اين نوشتت . . . شاد باشي

Posted by: بهار at May 8, 2005 12:27 PM

مگر نه آنکه آواز عشق بلندترین آوزهاست! آشنا در حریم دوست و ناآشنا در خلوت غیر!
پس چرا نگاه؟! چرا ننشیند در نگاه دوست؟! وقتی چشم‌ها را بسته‌ای از هر چه هست و می‌بینی او را، وقتی لب فروبسته‌ای و می‌خوانی بلند تا آن‌سوی دیوار کودکانه‌ی بهت و خواهش‌های مکرر! دست به چانه روی نیمکت آخر، و حالا نشسته‌ زیر رنگ نو روی دیوار کهنه خاطره‌ها، همان کلام همیشگی!

Posted by: واحه at May 7, 2005 9:25 PM

زندگي
بهانه اي براي فرار از روزمرگي هاي
هر روز است

هر روز
يك روز

موفق باشي

Posted by: كهتو at May 7, 2005 6:03 AM

يادت هست آيينه که شکست چهره مان هزار تکه شد نميدانستم کدام تکه منم و کدام تکه تو ...! و تو چقدر ترسان بودی که مبادا ... چينی دل نيز ترک بردارد از نا گفته هايی که بی هيچ گفتگو در ميانمان گذر کردند و رفتند .! چقدر عجيب بود سيب سرخی که به واژه مبدل شد و تو نيز ندانستی سيب را چه کسی بلعيد و من هنوز هم از هبوط خويش خوشنودم!

Posted by: prometeh2535 at May 6, 2005 9:21 PM

اين روزها نوشتن چقدر سخته ولي شما چه خوب مي نويسيد!

Posted by: امين at May 6, 2005 3:18 PM

به نطرم مهتاب هم از ما آدما قهر كرده... رنگ هر چي شاديست رفته از دل هاي سياه ما ...باز ميايد مهتاب .... سر ميكشد از پشت كوه تاريكي ها... كه بگويد نور آورده ام نور ....

Posted by: Fereshteh at May 6, 2005 3:17 AM

سلام عزیزم
واژه های شعر در کلام نابت می درخشد و انسان را با خود از نیکمت بلند می کند و در کوچه پس کوچه های خیال می گرداند و دوباره بر آن نیمکت می نشاند.

Posted by: خیال تشنه at May 5, 2005 8:58 PM
Post a comment









Remember personal info?