May 17, 2005
بعضي وقتا واسه نفس كشيدن فقط هوا لازم نيست
و به قول خودم آخر يكي از غزلهام!
... دارد نفـس ميگيـرد از فقدان آدم
در اين غزل بايد پي مردي بگردم
هوايي نيست براي نفس كشيدن
نگرانم تا كه بيا يي
هوايي نيست براي نفس كشيدن
نگرانم تا كه بيايي
همين است... همين است و تنها مي ماند بغض شبها كه آن هم شبي بيش نيست و صبح كه بر مي خيزم تمام است. بي نگراني...
Posted by: باد صبا at May 24, 2005 7:03 AMولي من دارم خفه ميشم... مدتيست كه هوايي براي نفس كشيدن حس نميكنم....آدمها با نفس هاي آلوده هوا رو مسموم كردن.... چقدر دلم ميخواهد دوباره نفس بكشم..................چقدر دلم ميخواهد......
Posted by: Fereshteh at May 23, 2005 11:14 PMولي من اين روزها نميتونم ديگه نفس بكشم. احساس خفگي ميكنم............
Posted by: Fereshteh at May 23, 2005 4:12 PMولي نميدونم من چرا اين روزها نگرانم.....نميدونم چرا نميتونم براحتي نفس بكشم... انگار كه گم كردمش....خيلي دلم ميخواد دوباره پيداش كنم....
Posted by: Fereshteh at May 23, 2005 4:10 PMآن گونه که باید خوانده میشود و میماند و میماند و میماند!
"بود" و انگار حدیثی آشنا که "آن خطاط سه گونه خط نوشتی...".
يارب آن مه را كه خواهم زد قضا در كوي او
آن قدر ذوق تماشا ده كه بينم روي او
ساكنان خلد بر اهل زمين حسرت برند
گر برد باد زمين پيما به جنت بوي او
به نام مهربانترين
سلام
و نبايد خاطر را مشوش كرد وقتي شميم دوست مي وزد و رهايمان ميكند تا فراسوي بودن.
سبز باشي و لحظه هايت آكنده از شوق وصال حضرت عشق
