July 1, 2005

تکیه کن بر شانه های ترد من آرام

                          دشت لاله گرگوبله زار-  1375 شیراز

روشن دل بود. و قتی می خواند صدایش روی پوستم قدم می زد و رد کلماتش می ماند در خاطر آشفته آنروزهای من. روزهایی که یاد آوری اش هنوز دلم را می لرزاند. نمی دانستم کجا سیر می کنم، نمی خواستم باور کنم همه آنچه می دیدم را. امروز که در این گوشه خاک زمین نشسته ام و گذر بی گذرای صدای گذشت زمان را در می یابم، با قلبی که از روح خسته ام تراشیدم شعرهایش را مرور می کنم و عجیب حافظه زخمی از سلولهای بیمار مغزم کلمه ای از آنها را گم نکرده است.

تکیه کن بر شانه های ترد من آرام
تا سرود صبح سرشار نفس باشد
تا نرويد خستگی در ذهن نیلوفر
تا برای آشتی یک بوسه بس باشد

می شناسم من تو را اسم شبت دریاست
با صدایت عطر شبنم های شفاف است
خوب میدانم که وقتی برف میبارد
آسمان قصه هایت باز هم صاف است

خوب میدانم که میدانی کدامین ابر
گونه های تشنه یک دشت را بوسید
خوب میدانم که میدانی کدامین شعر
در کتاب کهنه پندارها پوسید

با تو هستم ای بلوغ ممتد باران
چشمهایت گویی از اقلیم باورهاست
رنگ اعجاز عطش بار نگاه خاک
رنگ پرواز نفس ساز کبوترهاست

خوب من امروز اگر فریاد محبوس است
پشت لبها پشت استعداد طوفانها
یا اگر یخ بسته در سرمای یک ابهام
عشق ها اندیشه ها دلها و ایمان ها

چشمهای خسته را برقی نمی کاود
یا نمی ریزد نوازش از نگاه یاس
در سکوت تار این شبها صدایی نیست
می خراشد سینه ها را قحطی احساس

جستجو کن شانه های بی ریایم را
شانه هایم را بخوان از عمق دلتنگی
شانه هایی را که یک شب موج با خود برد
آسمان زد چشم ها را رنگ بی رنگی

شانه هایی را که مثل باد وحشی بود
شانه هایی را که با خود درد مبهم داشت
شانه هایی را که وقتی ناگهان گم شد
گریه هایت تکیه گاهی خسته را کم داشت

سالهاست که چهره بی جان و مجروحش روی سنگهای بی روح در خاطرم حک شده. نیست، اما کلام شیوا و رسایش هنوز با خون رگهای من بازی می کند هر بار که می خوانم:
تکیه کن بر شانه های ترد من آرام
پ.ن.: شعر از مرحوم قاسمی

پرنیان July 1, 2005 12:22 PM
Comments

دلم يك بغل گريه مي خواهد... سرم سنگين است و كجايند آن شانه هاي آشنا...

Posted by: vaaheh at July 16, 2005 6:34 AM

حقيقتا تصوير ترد و باراني اي ساخت در خاطرم. خدا حفظت كند پرنيان جان.

Posted by: باد صبا at July 9, 2005 1:22 PM

زيبا بود پايدار باشي

Posted by: علیرضا at July 9, 2005 9:34 AM

از غم خبري نبود اگر عشق نبود ...
دل بود ولي چه سود اگر عشق نبود؟
بي رنگ تر از نقطه ي موهومي بود
اين دايره ي كبود ، اگر عشق نبود....(قيصر امين پور)

Posted by: rah at July 7, 2005 3:59 PM

سلام ....انتخاب زيبايي بود ...و عكس زيباتر ...
گل خواهد روييد حتي در ميان سنگ خارا اگر بخواهد...
می شناسم من تو را اسم شبت دریاست
درپناه حضرت دوست

Posted by: فانوس خیس at July 7, 2005 8:40 AM

سبزه’ كوچك... گامهايت استوار...

Posted by: niaz at July 6, 2005 10:17 PM

عزیز از دست رفته..تو چه کردی با من، که غریبانه ترین شعر زمین را گفتم...به یاد می آورم روزی را که با لبخندت مرا تا اوج کهکشان بردی و به من آموختی که انتظار عشق هولناک است و آرامش پس از آن چه دلپذیر و خوشایند....از یاد نخواهم برد غروب پاییزی سالیان قبل را...انگار هزار سال گذشته.غروبی که شاهد من وتو بود شهادت میدهد...**روزهای درازی ست که می گذرد و من همچنان منتظرم** همانگونه که تو منتظر بودی...انتظار تو به سر آمد، پس انتظار من کی به سر می آید!!!!! . سلام پرنيان جان . بازم مثل هميشه گل كاشتي. متن زيبايي بود راستي منم آپ كردم. منتظرتم يه سري هم به من بزن

Posted by: shazde Ali at July 6, 2005 5:49 PM

رفته بود تو اون دو چشمات شب تیره و سیاهی..
از همون چشم سیاهت من رسیدم به تباهی.
تو نگاه تو همیشه غم غمگین غروب بود..
اگه بیوفا نبودی زندگی با تو چه خوب بود.
رفته بود ز خاطر من همه روزای روشن..
مثل خورشیدی تابیدی تو شبای ظلمت من..
اگه پیوند دو عاشق رمز پیوند و نگاهه..
تو چشای من نگاه گن که همیشه چشم به راهه..
واسه من تو اولینی واسه من تو اخرینی..
نذا تا غروب عشقو تو نگاه من ببینی.
بیا من خط سیاهی به گذشته هات کشیدم..
هرچی بودی بردم ازیاد عشقتو به جون خریدم..
تو همونی که با دستات گل عشق برام اوردی..
من همونم که اگه بگی بمیر برات میمیرم.
هنوزم عزیز ترینی هنوزم تو بهترینی..
کمکم کن تا طلوع عشقو تو چشام ببینی.
هنوزم عزیز ترینی هنوزم تو بهترینی..
کمکم کن تا طلوع عشقو تو چشام ببینی..

Posted by: KAMAND at July 4, 2005 12:11 AM

شعر به دل نشست چه صميمانه و نزديك نازنين..احساست هماره ي هستي بهاري باد.

Posted by: علی همون عاشق همیشه at July 3, 2005 5:36 PM

سلام..ساده و زیبا و عمیق

Posted by: علی همون عاشق همیشه at July 3, 2005 5:30 PM

می شناسم من تو را اسم شبت دریاست
با صدایت عطر شبنم های شفاف است
سلام نازنين ..زيبا بود ..حس تو ..اين شعر و حرفت ..ميگذرد راست ميگويي به همين دلخوشم ...شاد باشي عزيز

Posted by: صحرا at July 3, 2005 2:57 PM

سلام پرنيان عزيزم
خيلي زيبا بود.
حس خوبي بهم دست داد.
------------------------
شانه هایی را که وقتی ناگهان گم شد
گریه هایت تکیه گاهی خسته را کم داشت
------------------------
آرزو مي كنم هميشه شاد و پيروز باشي.

Posted by: آرام at July 3, 2005 6:24 AM

پرنيان عزيز شعر و خاطره ات خيلي دلپذير است . وقتي به معناي زيباي شعر و ترانه مي انديشم بر بزرگي روح آن زنده دل درود ميفرستم . يادش هميشه گرامي !‌ به انتخاب خوبت تبريك ... چقدر نديدن ظاهر دنيا ممكن است دريچه ي دل انسان را به كنه رازهاي ناپيداي هستي باز كند و حاصل همين پرواز روح و آميخته شدن كلمات است با جان ما .

Posted by: رضا at July 2, 2005 9:34 PM

نمي دونم چرا اما يه بار هم نتونستم كامل پست هاي شما رو بخونم !
بغض ... وقتش نيست از دردها كم كني ؟!

Posted by: nazi at July 1, 2005 7:45 PM

خسته نباشی عزیزم
یادش گرامی باد

Posted by: خیال تشنه at July 1, 2005 2:30 PM
Post a comment









Remember personal info?