July 27, 2005
مادر

سلام مادر
سالهای دوری از تو مرا از پا خواهد انداخت. همه عمر الفبای محبت آموختی و یکبار هم از این شاگرد تنبل ات ندیدی که مشق هایش را درست بنویسد و امتحان را خوب بگذراند.
سلام مادر
پدر تا نفس داشت انتظار کشید به آمدنم و هراس داشت از آینده موهوم طفلک اش و نمی دانی که وقتی لحظه ای فکر می کنم مباد تو هم در این انتظار، خسته و بی تاب، نگران و مضطرب بمانی برای ابد... آه من چه پاسخ خود و خدا را بدهم!
سلام مادر
می دانی که دست من نیست و نه به اختیار من. شاید جرآت و جسارت را گم کرده ام و می شود که به اختیار من باشد. اما نه تو که هستی و نه پدر که دیگر نیست و دور نشسته و می بیند، رضا به این اختیار نیستید. مانده ام که بگویید مثل همیشه که "چه کنم؟"
سلام مادر
صدای نفسهایت را از این دورها حس می کنم و قدم هایت که هر روز کوتاهتر می شود و سنگین تر. انگشت روی خط های بیشمار صورتت می کشم و هر بار حسرت می ماند و من، که چه کرده ام اینهمه خستگی ات را. کدام بار از تو به دوش کشیده ام ؟ کدام راه را برایت کوتاه کرده ام؟ دستهایت کی به اتکای من امید بسته است؟ من چه کرده ام برایت مادر؟! و چه کردم برای پدر که رفت.
سلام مادر
صدایم را می شنوی که از این فاصله ها چه خسته نفس می کشم؟ و چه غربت زده خاک را بو می کنم؟ جایی آنقدر توانمندم که هیچ کس باور نمی کند و اینجا آنقدر ناتوان که خود هم بی باورش می مانم!
دوچرخه ای شده ام روی دایره بسته ساعت دیوار، می چرخم و می چرخم. منتظر که کسی از راه برسد و آبی بپاشد خواب آلودگی ام را.
مادر صبور بمان مثل همیشه. دخترک ات را مهلتی دوباره بده و بگذار با خویش و زندگی اش راهی بکشد تا رسیدن به تو. مخواه آن کنم که در توانم نباشد یا توانم ببخش. نیاموختی مرا خود پرستی و نیستم هم.
سلام مادر
سلامی مثل هر سال مثل همیشه مثل این سالهای کشدار و روزهای طاقت فرسا. مثل تمام حجم مغزم، پر درد. مثل همه این شبهای بلند و روزهای کوتاه و لحظه ای. سلامم را بپذیر مادر که خسته ام. خسته از سر در کتاب کردن و خواندن و خواندن. از یکسر پیش رفتن بی تو. از تنها قدم زدن در جاده های غربت از گریختن و سوختن از کسالت عقربه ها. از سکوت این خانه که دستی شده گره روی گلویم. از نگاه کردن مدام به قاب نگاه منتظر پدر روی دیوار خالی. از ترس بی تو ماندن و حسرت با تو بودن را کشیدن. از صدای بوق ممتد پشت سیم های انتظار از سفر از نبودنت. خسته ام مادر و هیچ صدایی نیست باران بی وقفه آسمانم را. منتظرم مادر منتظرم بمان که بی تو هیچ از من نمی ماند.
جاده ها انتظار مرا می کشند. می آیم زود نه دیر. می آیم دورها ایستاده ای می بینمت در انتهای جاده. بمان که امید تو سراب نیست در کویر خود ساختهء من.
چت
سلام
وبلاگتو تازه دیدم.واقعا عالیه.تبریک می گم
از شعرات خیلی لذت بردم... برات آرزوی موفقیت می کنم
اميد وارم هميشه شاد نورانی باشی از اين که در باره مادر مهربان گفتگو ميکنی و ارزش مادران مهربان بالا مي بری با يد به شما احسنت گفت به وبلاگ مــــــــــــادر مهــــــــــربان هم دعوت شدید حتما سری بزنيد خوشحال می شويم http://mother20.blogfa.com[قلب] حاضر به تبادل لنيک هم هستيم
خیلی جالب بود
Posted by: mohamad at September 7, 2005 5:19 AMسلام به پرنيان عزيز روز زن روز مادر و روز لطافت را به همه ي بانوان عزيز تبريك ميگويم . نوشته ات برگ سبزي است به دامان گرم مادر . چه جالب است كه ميگويند براي ابراز محبت به پدر و مادر بايد پيشاني پدر را بوسيد و پاي مادر را ! يعني چه اندازه ساحت مادر بلند است كه ما به نشان قدر محبت تنها حق داريم پاي مادر را ببوسيم .
Posted by: رضا at July 30, 2005 12:50 PMتاج از فرق فلك برداشتن
آسمان شهدي به ساغر داشتن
.......
.......
بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است
لذت يك لحظه مادر داشتن
سنگ تمام گذاشتي
خسته نباشي
سلام
زیباست و واقعا زیباست تا جائیکه اشک از چشم سرازیر میشودو متحیر میمانی که برای مادر و پدر چه کرده ایم اینجاست که دل فقط با تجسم چهره مهربان و صمیمی مادر آرام میگیرد
م.ا
درود
نوشته هات واقعا زيباست .
آدم رو مي بره توي يه دنياي ديگه.
پيروز باشي
بدرود
سلام دوست عزيز بسيار زيبا نوشتي مثل هميشه....موفق باشي يا علي
Posted by: فانوس خیس at July 27, 2005 6:15 PMاگرنماني كدامين دست .كدامين مرحم. كدامين پناهگاه را بجويم. كدامين آغوش را لانه كنم.تا كدامين روز در پشت اين اشكها قايم بمانم وترس دوري ودلهره تنهايي راتكرار كنم.عزيز دل بمان كه اين دخترك كوچك تو تاب رفتن ندارد.
تمام بودونبودم روزت مبارك
