July 29, 2005

نوارهای قرمز

              عکس از خورشید خانوم
به همه درهای بسته سلام می کنی و انعکاس صداست. پنجره بسته ات به هر صدایی باز میشود وحالا هیچ پنجره ای گشوده نیست. نشسته ای درون اتاقکی تاریک با دیوارهای سیاه پوش. نوارهای قرمز از سقف آویزان مانده اند و با باد در رقص و صورتت را به سیلی خود سرخ می کنند. دریچه ای گشاده رو به نور و خورشید تا ارتفاع چهارچوب خوابیده روی زمین. زل زده ای به همین یک کف دست گستردگی اش. عقربه ها را چسبیده ای، آویزانِ لحظه هایِ کشدار، که وزنت گذر زمان را شتاب می دهد گاه و گاه کُند. بیرون هیاهوی این و آن است و تب و تاب زیستن. گاه رهگذری نگاهی به درون تاریکی می کند و با سری خمیده به افسوس میرود. تا تو بیایی سلام کنی بی خبر رفته است. عاجز از هر حرکتی مثل یک لاشه متعفن افتاده ای و گریه بر دیوار بی کسی هم آرام ات نمی کند. 
چیزی مثل زنجیر کشیده می شود مدام و صدایش می پیچد، در گذر هر روز حلقه ای بیشتر. بی اختیار می شوی و نوارهای قرمز را پاره می کنی و باز هستند و هستند بی خاصیت، بی نور. کلافه گرمای مرداد. کلافه سر درد، کلافه صدای ازدحام زندگی، کلافه همه حرفها همه لجبازیها، کلافه از حضور سنگ، کلافه از حضور دیوارهای بلند، کلافه عشق های بی جرات،عشق های کال، کلافه همه مرزها همه چهارچوبها، کلافه زنجیرهای قدرت، کلافه پاهای چوبین، کلافه بی عرضه گی!
کاغذها نشسته اند روبروی تو و باد می خورند. افتخاراتت درون قاب ها پشت شیشه های براق لبخند تمسخرند. و دل خسته تر از آنکه بشکند.
به چه کار می آیند اینهمه قاب، وقتی تو عاجزی از بودن خویش.
من خسته ام از همه این تکرارهای نافرجام. من از دستهای خود می ترسم. اینجا همه چیز بوی خون می دهد و رگها می ترکند. تمام سرم پر از فریاد است. پر از تکه های زنجیر. پر از سلولهایی که گم شده اند نا پیدا و از جایی ورای چشم ها مرا می خورند و له می کنند. من همه روزها می خندم به شبهای تار و اینک توانم نیست. نوارهای قرمز می رقصند. دیوارها سیاهپوش اند و چیزی زیر پوستم ریشه می کند می دود می دود تا سرانگشتها.

پرنیان July 29, 2005 1:57 PM
Comments

سلام ژرنيان نوشته هات به جذابي پر طاووس ميمونه
پيروز باشي

Posted by: گلابدان at July 24, 2007 4:09 PM

سلام و درود
پرنيان عزيز خيلي زيبا نوشتي. هميشه موفق و شاد باشي.
اگر به كلبه اشك بارانم بيايد جهان را برايم هديه ميدهي

به اميد ديدار
باران

Posted by: baran at May 13, 2007 12:30 AM

بايد امشب بروم.

بايد امشب...

Posted by: Farda at August 2, 2005 5:32 PM

سلام چيزي ندارم جر اين كه تبريك به خاطر قلم ذوقي با اين شيوايي و نجابت
قربان شما مسعود

Posted by: masoud at August 2, 2005 9:59 AM

كشتي ها رفته بودند كه ما زاده شديم .. حال ديگر به تمناي كدام ستاره آسمان خورشيد خود را به ما پس ميدهد ؟

Posted by: Enkratic at July 31, 2005 3:29 PM

با سلام سایت پرباری دارید موفق باشید.

Posted by: باران at July 31, 2005 8:57 AM

پرنيان جان باد صبا كمي بيش از حد معمول به روز شده...

Posted by: باد صبا at July 31, 2005 8:15 AM

سلام پرنيان درد اشنا:

چقدر واژه واژه ي درد نوشته ات را با حس خونين دلم مي بلعم. و مانده ام حيران! كه چگونه تكه تكه هاي روح زخمي ام چنين سبكبال تا.... فكرو قلم تو سفر كرده اند! اما من، وامانده تر از هميشه ي تلخ ، زنجيري ديوارهايي شده ام كه روز به روز سياهتر و نزديكتر روحم را زنده به گور جسارت صادقانه ي شيداييش مي كنند. چه شيرين آزارهاي تلخ فرو خفته دلم را فرياد زدي!

Posted by: زهره at July 31, 2005 7:58 AM

سلام ..کلافه صدای ازدحام زندگی، کلافه همه حرفها همه لجبازیها، کلافه از حضور سنگ، ..كلافه ..اين روزها همه كلافه اند گفت اگه ميدونستم كلاف زندگي من دست كيه كه داره ميبافه ازش ميخواستم مال منو حتما بشكافه !

Posted by: sahra at July 31, 2005 6:36 AM

زيبا بود وغمگين.برقرار باشي و پاينده .

Posted by: التهاب بی پایان at July 30, 2005 1:38 PM

سلام پرنيان مهربان، درد آشناي عزيز:

چقدر واژه واژه هاي درد نوشته ات برايم ملموس است. انگار از درونم به فكر وقلمت سفر كرده اند!! كلافگي هايت، پنجه به ديوار كشيدنهايت، همان ديوارها كه روز يه روز سياهتر و نزديكتر ميشوند را ميفهمم. من گاه از تو ناتوانتر ميشوم چرا كه تو در اوج رنج باز قدرت كتابت اين همه درد را آن هم به خوبي ودر خور داري!! و من گاه قلمم نيز چنگ مي اندازد و ......

Posted by: زهره at July 30, 2005 12:00 PM

واي از اين تكرار هاي بي فرجام... واي از اين اميد كه نمي داني براي چه بندت مي كند...

Posted by: باد صبا at July 30, 2005 11:42 AM

گر مرد رهی، ميان خون بايد رفت
از پای فتاده سرنگون بايد رفت
تو پای به راه در نه و هيچ مپرس
خود راه بگويدت که چون بايد رفت!

مسأله راه است و روش و رفتار. مسأله اين است که آدم در خويش نماند و نپوسد، حتی اگر به قدر جنبشی خرد باشد:
کوشش بيهوده به از خفتگی!‌
با همين کوشش بيهوده می‌توان جلوی رکود فکر را گرفت تا انديشه پرواز را از ياد نبرد.

Posted by: همسايه at July 29, 2005 4:45 PM
Post a comment









Remember personal info?