August 24, 2005
امیر حسین وارمغانی نو
پیشتر از او نوشته ام. از ذوق و هنرش که به دل می نشیند. کار جدیدش هم شنیدنی است با اشعاری زیبا و موسیقی زیباتر. پر نشاط و گیرا و می دانم خستگی های کارهای جنبی این اثر با به بار نشستن اش، از او بدر خواهد رفت. و ما نیز بار دیگر خاطره شیرینی از هنرش در دل خواهیم داشت.
لینکهای مربوط:
امیر حسین سام
مصاحبه با روزنامه اعتماد
مصاحبه با مجله هنر و موسیقی
می دانم که می آیی به روایت ماه نو
August 20, 2005
روز من

پلک هایم به نبض داغ زندگیِ خفته در لبهایش، جمع شد و لذت دنیا یی در رگهایم جان گرفت و رفت تا لحظه حیات را در من زنده کند و متولد شدم در آیینه نگاهش. پر حرارت دست کشید روی پوست تبدارم و مگر می شکست آیینه که بغضم بشکند! انگشتش به اشاره از پیشانی لغزید تا گودی چانه و بوسید که:
"روز دلنشین تست و هر چیز که عطری از تو را در خاطرم زنده کند مرا دوباره متولد می کند"
بغضم تکه شد. مثل شیشه های رنگی روی نرمی شانه اش و عاشق شدم بیشتر از پیش دوباره و دوباره در صبحگاه روز من. مثل رویش زرد خورشید در آسمان، مثل لحظه حیات، مثل اولین چکه باران، مثل حضور تو در مستی های بی پایانم.
مثل تو در آسمان
August 14, 2005
درد ها کم نیستند

بر ما ببخش اگر بی توجه به حضور تو شدیم میان اینهمه مهم. و ببخش اگر کسی به ما نیاموخته که مهم چیست! خسته ای از همه شعارهای بی محتوی میدانم ...میدانم
نگرانی هایت را می شناسم و با طعم تلخ بی کسی هایت آشنا. کجایند دستهای حمایت که برای همه بزرگها حاضرند و دست آزرده تو را رها کرده اند به جستجوی لقمه نانی در این زباله های متعفن.
خواب خستگی هایت را آرامی هست در این هیاهوی دردآور
دستهایت انتظار کدام پناه را دارند و نگاه معصوم تو دوخته به کدام راه امید؟
August 3, 2005
تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد

صدایت هست، من دردمندانه پیش میروم. تا صدایت هست نفس هست. تا صدایت هست حضورت معنا دار می ماند. گاه گم ات می کنم در گذر و دردِ گذشتن روزگارم. گاه گم می شوی به خود و نه به کوتاهی من. اما هر بار پیدا تر از پیش می آیی و می نشینی مقابل این خسته و هوایی می آید و می رود. از تو دارم این روزها، هر چه دارم را. اگر قابی مزین می کند دیوار اتاقم را ز توست. اگر از نردبان بالا می روم و گاه خیز میگیرم چند پله را یکجا همه از برکت و لطف حضور تست، که اینجا امیدی نیست. تمام که می شود لبخند تلخی می ماند که کاش بودی اینجا این پایین،کنار من، روبروی ام نه در خیال، تا بخندم از ژرفای وجود. تا ببینی که نگاهی از تو چه می کند با من. دستهایم جوانه می زنند مدام در دستهایت که باشند.
می ایستم به شکرانه و نماز می گزارم. دستهایم می ایستند کنار سنگینی سرم و هنوز نگفته ام الله...که قد می کشی مقابلم و نمی گذاری. دستهایم رها می شوند تا صورتت و دست می کشم همه خط های دوست داشتنی را و حجم مقدس قامت بلندت را کران تا کران. زل می زنم در نگاهت که عاشق تر از پیش نگاهم می کنی و عاشق تر از همیشه می خندم از ژرفای وجود. حمد می کنم تو را که رحمانی و رحیم. به ستایش می نشینم ات که همه وجودم در دست تست.مالک هر نفسم. و روبه سوی تو دارم و بس و سر تعظیمم مقابل تست که به سجده طاعت می نشیند. برسان مرا به راهی که می خواهی. و بازدارم از هر بیراهه ای.
دستهایم به انتهای صورتت نرسیده که گرم لبهای داغ تو می شود و می ماند و به رکوع می کشاندم که هزار بار نجوا کنم که پاکی و بی مانند و عظیم. دستت را حس می کنم روی شانه های لرزانم و راست می شوم مقابلت پر می کشم تا لبخندت و چگونه نگاهت کنم و به سجده نیافتم اینهمه عظمت را. که نجیبی و حمد تنها بزرگی تو را سزاست. مکرر سجده می کنم تو را و هر بار بال در بال عشق می سایم...
به خود که می آیم نیستی و دامن دامن ستاره پاشیده ای و کهکشانی در خیال دور شده ای و من آرامم و نقش ماه گون تو می رقصد و می تابد. می بارم و سبز است همه چیز و سرخ اند تمام پنجره ها آسمان آبی و دریا آرام. چه می کند مهر تو با من چه بیخود شده ام کنار سرخی تو که در رگهای وجودم جاریست خدا کجاست؟ و من که را به تسبیح خوانده ام؟!
تو ...تو ... تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد!
