August 14, 2005
درد ها کم نیستند

بر ما ببخش اگر بی توجه به حضور تو شدیم میان اینهمه مهم. و ببخش اگر کسی به ما نیاموخته که مهم چیست! خسته ای از همه شعارهای بی محتوی میدانم ...میدانم
نگرانی هایت را می شناسم و با طعم تلخ بی کسی هایت آشنا. کجایند دستهای حمایت که برای همه بزرگها حاضرند و دست آزرده تو را رها کرده اند به جستجوی لقمه نانی در این زباله های متعفن.
خواب خستگی هایت را آرامی هست در این هیاهوی دردآور
دستهایت انتظار کدام پناه را دارند و نگاه معصوم تو دوخته به کدام راه امید؟
وبلاگ بسار زيبايي داريد. به دفترچه خاطرات من هم سر بزنيد . يه شعر دارم به نام آسمون. خوشحال مي شم نظرتون بدونم.
Posted by: بهنام at August 28, 2005 9:02 PMسلام نوشته هاي اخيرت همه زيبا بودند و قابل تعمق ...نوشته مادر ميره زير پوست احساس آدم...مرسي
Posted by: Fereshteh at August 19, 2005 4:28 AMامان از جمله اولت... مهم كدام است؟؟؟
باد صبا به روز شده...
شکار لحظه ها همرا با تپش قلم را بایستی به صاحبان شعار کاخ نشینان در مقابل کوخ نشینان نشان داد شاید لحظه ای از خواب غفلت بیدار شوند.
Posted by: ساکن کوی رندی at August 17, 2005 10:07 AMكجايند مدعيان كه بيبنند حاصل در اصطلاح تلاششان اينگونه مردماني در كوچه وبازار آزرده از فشار ندانم كاري جمعي ديگربه تلاش براي زنده بودن مي گذرد.
Posted by: akbar at August 17, 2005 4:22 AMخسته نباشی پرنیان عزیز
گاه تصویرها به هزار زبان با ما سخن می گویند.
پایدار باشی
سلام آشنا..دردي كه مي گويي زخم كهنه اي دارد فراموشمان نيست .اما بعضي ها نمي خواهند باور كنند و بعضي بي خيال مي گذرند تا چشمشان به چشم كسي كه چون مي نگرد كوچكي خودم را در برابر او از چشمهايش مي فهمم پنهان كنند...بايد باور كرد اما گفتي و چرايي را مي دانيم پاسخ پشت كدام در بسته است؟؟؟؟
Posted by: علی همون عاشق همیشه at August 15, 2005 2:22 PMعزيز خوب به شكار لحظه ها رفته اي.دست مريزاد
Posted by: التهاب بی پایان at August 15, 2005 5:18 AMمن و تو كم شده ايم
Posted by: آخرين ققنوس at August 14, 2005 1:51 PM