October 2, 2005

پنجره

کاروانسرای میاندشت، سمنان تابستان 84


پنجره را باز می کنی و سرک می کشی. نگاهت می خزد تا زیر پوست سرد سایه ها و به تمسخر می گیرد حضور هر غریبه ای را در این وانفسای زندگی. پنجره را باز می کنی و سرک می کشی، خیس و بارانی، انگار همه آسمان. ابرهای تکه تکه که به کشیده رعد ها قطره می شوند و می چکند. دستهایم را کاسه می کنم زیر قطره های زندگی و سر می کشم طعم تمام هستی را. غریبه ها سردند و تو گرم از پنجره سرک کشیده ای روی مور مور تن من.

پرنیان October 2, 2005 12:44 PM
Comments

پرنيان عزيز سلام ..احساس زيبا و با طراوتي بود كه بنظرم تخيل شاعرانه و دلپذيري در خود دارد از احساس نم باران و تلاقي اين نماي معماري كهن و آن گل آفتاب گردان كه تلاقي گذشته و طبيعت است كه هر دو در روزگار ما مهجور مانده است .. از خواندن اين شعر زيبا ( گرچه نگارش نثر دارد ) احساس خوبي پيدا كردم .... واقعا ممنون ...سبز باشي و هميشه با طراوت /

Posted by: رضا at October 15, 2005 5:45 AM

سلام

خسته نباشي

Posted by: علی at October 10, 2005 10:46 AM

خيس خيس شده ام از باران و همچنان منتظر آن گرما كه كي سرك بكشد

Posted by: baadesabaa at October 7, 2005 6:45 PM

سلام عكس زيبايي بود...

Posted by: sara at October 4, 2005 2:54 PM

پنجره را باز می کنم وسرک می کشم...دیوار..دیوار..دیوار

رنك كن ديوارها را و بشكن
پرنيان

Posted by: التهاب بی پایان at October 3, 2005 5:20 AM
Post a comment









Remember personal info?