October 22, 2005
يارب

در پناه توام چه باک دارم از آنکه متحجر بخوانندم. تمدن را به آنها واگذار مي کنم، آنها که در فراموش کردن تو تمدن مي جويند. من عبد توام و اين شبها تو مي داني چقدر آرامم. و تو مي داني که در تمام لحظه ها ي زندگي با هر نفسم نام توست. و با هر قدمم قدرتي که از تو وام گرفته ام. در اين شبهاي عظيم که مولايي رستگار مي شود هر دم دستهايم رو به تو ست و به عظمت همان مولا پناه مي برم در سايه رحمت تو
اللهم اني اسئلک باسمک يا الله يا رحمن يا رحيم يا کريم يا مقيم يا عظيم يا قديم يا عليم يا حليم يا حکيم سبحانک يا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار يارب
برو اي گداي مسكين در خانه علي زن
كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را
و لا يمكن الفرار من حكومتك...
Posted by: باد صبا at October 25, 2005 12:37 PMنياز خدا نيست! نياز من است به اين لحظه ها . تو بگو امروز، بگو يك ماه ديگر يا هر شبي و هر لحظه اي. برايم هر شب، شب قدر است. بلاهت نيست ! نگاه كن به همه دستهايي كه با خلوص نيت رو به خداست. نگاه كن به همه چشم هايي كه آب دارد از كرده ها و ناكرده هاي خويش. تو هر شب در حساب رسي خود باش، اما باش! نيازي به سمبل نيست نياز به روزي خاص. و اگر نباشد اين روزها هيچ روزي به خود نخواهيم آمد از كرده خود عزيز!
Posted by: پرنیان at October 25, 2005 7:17 AMگور بابای تمدن، آدم اونقدر ابله نباشه که فکر کنه خداش هم نیاز به سمبولیک کردن بعضی روزها داره! گیر ادا نباشه!
Posted by: at October 25, 2005 2:05 AMزيباست خوش به حالت خوب است دل آدم به يكجايي قرص باشد آن بالاها ..خوب است دلت قرص باشد كه رو برنگردانده (برگردانده؟)نميدانم افتاده ام به تب لرز و هذيان اين شبها ...التماس دعا
Posted by: صحرا at October 24, 2005 12:57 PMسجاده ام كجاست؟
مي خواهم از هميشه ي اين اضطراب برخيزم ...
اين دل گرفتگي مداوم شايد،
تأثير سايه ي من است،
كه اين سان گستاخ و سنگوار
بين خدا و دلم ايستاده ام.
سجاده ام كجاست؟
التماس دعا
