November 29, 2005
حرفهای ناتمام
تو میروی و من به دنبالت. پاهایمان بهم چسبیده. بهم نچسبیده ایم ! پاهایمان یکجاست.
من می روم و تو میدوی دنبالم .من تند می روم و تو دوان دوانی. چسبیده ای به من. به جایی این تو. به زنجیری که حلقه حلقه نشستی و سوهان کشیدی و کشیدی تا یکی ماند از حلقه ها خلاص کن این آخرین حلقه آهنی را، نزدیکتر.
حالا عصر ها که میآیم می نشینم کنار این حوض و تو رها می شوی روی آب. من نگاهت می کنم و موج می خورم روی آبی آرام تو و زلال باران همیشگی.
دیشب دلتنگت شدم
خوابیدم که خوابت بیاید
نیامد
خاطرت آمد و من فرو رفتم میان پرها
میدانی دست هایت را اینجا جا گذاشته ای؟
میدانی من هر روز با دستهای تو گچ های رنگی را می گیرم و می نویسم تو را پای تخته سیاه؟
بچه ها زل می زنند به رنگها و به ناهماهنگی من و هوای بی حوصله کلاس می خندند.
من هم می خندم به تو که ته کلاس نشسته ای و به دستهایت زل زده ای !
می دانی چشمهایت اینجاست؟
از پشت باران!
می دانی که من کجای فاصله تو نشسته ام؟
روی پیراهنت میرقصم و موج می خورم
روی صندلی ها پا می گذاری و می آیی تا نفس من.
می دانی پاهایت چسبیده به من؟
November 14, 2005
سه گانه
1.
میان چشم های خیس اعتقاد تو و دستهای باز اعتمادت در هروله مانده ام در شک بی پایان. تا به چشمهایت معتقد شوم دستهایت را بسته ای! خفه شده ام در این ابهام و در بهت تو در هراس.
می بینی چگونه حریص کلام تو ام؟ که بگویی " دوستت دارم".
می بینی چگونه لالِ سخنم؟!
دیوارها رقصیدند و دود شدند و رفتند و من میان فضای کویری بی دیوار مانده ام. قطره قطره چکیدم روی بایرِ نگاهها و تو روئیدی در این فصل سوز و سرما.
بردی ام روی دار و نفس هایم به شماره که افتاد رها شدم.
پا پس نکش... های... از زیر چوبه دار.
بمان و جان دادنم را ببین. که هر روز به شماره می افتم و باز به نگاهی زنده.
سرم در دَوَرانِ دوران گیج مانده و زخمیِ زخم کهنه خویشم در هم آغوشی دستهای یخی و تن های هوس آلود عرق خیز. دوباره بوی تعفن می آید از لاشه من.
نیستی...نیستی که آب شوم و برویی مثل عشق.
2.
چشم هایم که از من گرفته شد، ماند دو پنجره سیاه که کور سویی از دور سرخ می کردشان و ملتهب. باران میزد شورِ شور و بی امان.
بستم هر دو پنجره را و داغی لبهای تو شد حس وجودشان.
روی پلکهای پنجره و سرخی اش رد پای مهر تست و خیسی اش نبودنت.
پنجره های تیره را حاجت حضور نیست. می شود رنگ بپاشی رویش، سیاهِ سیاه، یا گل بگیری و سیمانی دورش!
آنوقت زل بزنی به شب.
چند روز چشمهایت را رنگ بزن تا بدانی چه می گویم.
امروز باز کردم چشمهایم را رو به زیبایی های مقابلم. باز آمدی و نشستی و امید آمد مثل بوی عطر بهار در خزان برگ برگ من.
دستهایم را کنار هم گذاشتم رو به خدا که نگیرد از من همه من را!
سخت است رو به دیوار باز شود پلکها، رو به شب
سخت است سخت...
3.
صداي خنده ها ي پيچيده در گوشهايم هنوز زنگ مرگ دارد. با همان منگوله مضحك. ما بسته اين اسناديم. آويزان و گاه حس مي كني جهان وارونه مي شود و معلق اگر نگنجيم در اين چهارچوب كذايي!
عمر مي آيد و لحظه لحظه آب مي شود مقابل چشممان بي آنكه درنگ لحظه ها را بسنجيم به ترازوي آتشين. رنگ خاكستري ما رنگ درد گنگي است. تو حس مي كني عمر است عمر تو عمر ما! خيال باطل بودن، روي جاده ها قدم زدن و قدم زدن تا كجا؟ كدام ما به قربانگاه مي رسيم ؟ كداميك از ما ؟ بگو!
قرباني روزمرگي شده ايم و چه فاصله ايست از اين مقتل تا آن قربانگاه. من كجايم؟ تو كجايي؟ ما كجا ميخكوب اسناد شده ايم ؟!

