November 29, 2005

حرفهای ناتمام

تو میروی و من به دنبالت. پاهایمان بهم چسبیده. بهم نچسبیده ایم ! پاهایمان یکجاست.
من می روم و تو میدوی دنبالم .من تند می روم و تو دوان دوانی. چسبیده ای به من. به جایی این تو. به زنجیری که حلقه حلقه نشستی و سوهان کشیدی و کشیدی تا یکی ماند از حلقه ها خلاص کن این آخرین حلقه آهنی را، نزدیکتر.
حالا عصر ها که میآیم می نشینم کنار این حوض و تو رها می شوی روی آب. من نگاهت می کنم و موج می خورم روی آبی آرام تو و زلال باران همیشگی.

دیشب دلتنگت شدم
خوابیدم که خوابت بیاید
نیامد
خاطرت آمد و من فرو رفتم میان پرها

میدانی دست هایت را اینجا جا گذاشته ای؟
میدانی من هر روز با دستهای تو گچ های رنگی را می گیرم و می نویسم تو را پای تخته سیاه؟
بچه ها زل می زنند به رنگها و به ناهماهنگی من و هوای بی حوصله کلاس می خندند.
من هم می خندم به تو که ته کلاس نشسته ای و به دستهایت زل زده ای !
می دانی چشمهایت اینجاست؟
از پشت باران!
می دانی که من کجای فاصله تو نشسته ام؟
روی پیراهنت میرقصم و موج می خورم
روی صندلی ها پا می گذاری و می آیی تا نفس من.
می دانی پاهایت چسبیده به من؟



پرنیان November 29, 2005 6:09 PM
Comments

خیلی زیباست. چند وقتی است مسحور نوشته هایت شده ام. مرا تاکجا می برد.... موفق باشی و همیشه دست به قلم دلت پُر بار. نسیم

Posted by: nasim at April 5, 2006 9:15 PM

سلام...سلام...سلام

شب يلدا رو به شما تبريك و شاد باش ميگم...
شب يلدا يا «شب چله» شب اول زمستان و درازترين شب سال است. و فرداي آن با دميدن خورشيد، روزها بزرگ‌تر شده و تابش نور ايزدي افزوني مي‌يابد. اين بود که ايرانيان باستان، آخر پاييز و اول زمستان را شب زايش مهر يا زايش خورشيد مي‌خواندند و براي آن جشن بزرگي بر پا مي‌کردند.اين جشن در ماه پارسي «دي» قرار دارد که نام آفريننده در زمان قبل از زرتشتيان بوده است که بعدها او به نام آفريننده نور معروف شد، همان که در زبان انگليسي "day" خوانده مي‌شود.
يلدا و جشن‌هاي مربوطه که در اين شب برگزار مي‌شود،يک سنت باستاني است. يلدا يک جشن آريايي است و پيروان ميتراييسم آن را از هزاران سال پيش در ايران برگزار مي‌کرده‌اند. يلدا روز تولد ميترا يا مهر است.
اين جشن به اندازه زماني که مردم فصول را تعيين کردند کهن است.

دلت بهاري باشه هميشه

Posted by: بهار at December 21, 2005 4:43 AM

واي... با همه چيزها كه نوشته بودي متفاوت بود... يك جور خاص و عجيبي... دلم لرزيد... براي دستها و چشمهاي به امانت.

Posted by: باد صبا at December 20, 2005 6:18 AM

عرض سلام مجدد !

Posted by: آينا at December 19, 2005 8:50 PM

...سلام

Posted by: بهار at December 18, 2005 4:03 PM

مانده ام كه دستهايم را كجا آويزان كرده ام روي كدام آب گام برداشتم و يا كجا پريدم از اين همه كه يادم نيست چه كردم. دست چپم را محكم با دست راستم مي گيرم تا گمش نكنم.

Posted by: ahmad at December 17, 2005 12:45 PM

سلام دوست عزيز.... خيلي ساده با دل همه حرف ميزني .......... به من كه در خانه ات خيلي خوش گذشت!!!! بازم به باغم بيا.........

Posted by: maryam at December 14, 2005 9:42 AM

سلام. وبلاگ قشنگي داري. ممنون بهم سر زدي
موفق باشي. بدروووووووود

Posted by: sahar tehrani at December 13, 2005 7:49 AM

ممنون كه آمديد .

Posted by: سيما حجازی at December 11, 2005 12:34 PM

دوست عزیزم

از اظهار لطف شما متشکرم. برایتان آرزوی توفیق و صحت مسئلت می نمایم.

rahimibr.persianblog.com

Posted by: دکتر رحیمی بروجردی at December 11, 2005 5:10 AM

ممنون از اومدنت پرنيان از ملكوت...بذار يه دوست خوب تازه باشي....همه رو خوندم...خستگي عالي بود هر كدوم يه چيزي داشت.

Posted by: zeinab at December 11, 2005 4:48 AM

گاهی از رويای تو می گذرم

گيرم كه نمی بينی

و گاه از خوابهای من

تو می گذری

افسوس كه نمی بينم

بيژن نجدي

Posted by: مردي آواز مي خواند at December 10, 2005 3:09 PM

پرنيان عزيز تو نثر شسته و روفته اي داري آدم را به يك سفر ميبري يك سفر رويايي . خيالي كه تصورش آدم را بانسيم و باد آغشته مي كند .اهل تعارف نيستم . از هر دو نثرت لذت بردم. جاري باشيد دوست غريب من . وپايدار

Posted by: ALIREZA at December 10, 2005 1:57 PM

salam
zibast ,dastet dard nakone.
,"میدانی من هر روز با دستهای تو گچ های رنگی را می گیرم و می نویسم تو را پای تخته سیاه؟"
dasthayam ra dar baghcheh mikaram midanam ,midanam ke sabz khaham shod.
m.a

Posted by: m.a at December 8, 2005 3:19 PM

سلام
دوباره خواندمش و باز هم برايم تازگي داشت مانند باران...
اگر دوست داشتي به كوچه هاي پائيزي ام بيا تا پرواز برگ برگ بهارم را بنگري
خدانكهدارت

Posted by: بهار at December 7, 2005 1:39 PM

من كجاي فاصله تو نشسته ام؟ خيلي زيباست

Posted by: علی at December 7, 2005 10:17 AM

سلام پر نیان عزیز زیبا بود...عکسهایی که در وبلاگت گذاشتی واقعا زیباست...دستت درد نکنه موفق باشی


Posted by: فانوس خیس at December 7, 2005 10:07 AM

سلام
خيلي وقت بود سر نزده بودم
تقريبا همه رو خوندم . مثل هميشه بسيار زيبا و خواندني مينويسي
موفق باشي
راستي يه سر به من نزن!

Posted by: siavash at December 5, 2005 7:57 AM

مثل همیشه حرفها و فکرهای نابت می شیند توی ذهن دلتنگی ما.
شاد باشی

Posted by: خیال تشنه at December 4, 2005 4:12 PM

سلام ! چقدر زيبا بود و دلنشين ! رواني جمله ها مسحور كننده بود واقعا لذت بردم !

Posted by: آينا at December 4, 2005 1:45 AM

سلام نازنين ..تنها نيستي دستي هميشه با تو هست نگاهي همراهت و پاهايي همقدم پاهايت ..همين خوب است !

Posted by: sahra at December 3, 2005 1:02 PM

يعني " فاصله تو " ياسمن بانوووو

Posted by: پرنیان at November 30, 2005 4:51 PM

كجاي فاصله تو ... يعني چه!

Posted by: M at November 30, 2005 3:24 PM

روي تخته سياه نوشتم: جنگل!
تخته سياه آه كشيد
بچه ها
خنديدند!!!

Posted by: داریوش at November 30, 2005 6:00 AM

دیشب دلتنگت شدم
خوابیدم که خوابت بیاید
...
می دانی که من کجای فاصله تو نشسته ام؟
...

زيباست, زيبا

Posted by: بهار at November 29, 2005 6:44 PM
Post a comment









Remember personal info?