December 27, 2005

اعتراف

تو را که اعتراف کنم
دیوارها سیاه می شوند
تو را که اعتراف کنم
پنجره ها قرمز می شوند و خون رنگ
تو را که اعتراف کنم
پستو ها پر می شوند از آه
تو را چگونه ... چگونه فریاد کنم عزیز
وقتی نفس همین جا هم تنگ است
وقتی دست ها را فرصت روئیدن نیست
وقتی ریشه ها می دوند تا ته
و به هیچ نمی رسد
جز لجن و لجن
تو را چگونه بنویسم
اینجا که هزار نور روشن اش نکند
که بزرگش نکنند و تو بروی
تو را
تو را
چگونه بخوانم...
---------------
صدای باران، صدای برگها و صدای آوار شدن زمستان روی سبزینه. میان این هیاهو من مانده ام و یک آسمان ابری و غرش بی مهابا که می شکند آسمان را در زمین، قطره قطره جان می دهد ابر.
صدای فریاد زن گم می شود در دستهای قدرتی که می خراشد صورتش را به جرمی که مرتکب شده! و یا شاید نشده! و شاید خیال می کند که شده است. در این ازدحام شهر زیر این زیباییهای باران و رنگ رنگ شدن برگها، پشت این دیوارها چه جهنمی است. جرم را چه کسی معنا می کند  که تاوان چه چیزی را پس دهد زن!

December 21, 2005

یلدای تو

                      جاده همدان


از تو می نویسند این شبها از سیاهی تو و یلدایی ات. از انار و سیب و سرخی هندوانه، از شعر و فال و حافظ، از عشق. هر سال می گویند و تو هنوز سیاهی و بلند و کشدار، هنوز تولد خورشیدت گفتنی ست و شنیدنی، و رنگت دلنشین. هنوز هم ستاره های تو چیدنی است وقتی تا صبح ثانیه ها در طراوت و تازگی هوای سرد بخار می شود رو به آسمان. آنروزها برف بود و این روزها غبار. چه تفاوتی دارد که آسمان برفی است یا نه.

هنوز خاطر لحظه های ناب لبخند پدر می آید و می ماند.لذت داغی کرسی و مجمعه بزرگ مسی، درخشش دانه های انار و دست های سفید مادر. می دانی یلدا که می شود می نشینم رو به پنجره و تنهایی را با تو قسمت می کنم. همه خاطرات سالهای یلدا را، می گذارم و میرسم به تو. کنار همه یادهای دور، خاطره تو نزدیک است. بوی تو و حضورت همه آن خاطرات کهنه را چنان زنده می کند که انگار همه شبها آنجا بود همه چیز.

پدر، تو...انار، تو...سیب، تو...سرخی، تو...خورشید، تو... مادر، تو...شعر، تو... عشق، تو......
می بینی؟ یلداهای من نه دیگر سیاهند و نه طولانی و بی پایان، که نیازی به سرور باشد که نحسی اش برود.
می بینی؟ شب نیست اینجا من بلند ترین روزها را شاهدم با تو.

کسی می داند بلندترین روز را چرا به انتظار نمی نشینند مردمان؟

من بلندترین لحظه های نورانی ام را از تو وام گرفته ام. بمان که نور باشد و عشق و مهر.

بمان که هزار ستاره می شوی آسمان را و پنجره دیگر تیرهء شب نیست.